حالا پس فردا مٌردم ، ننويسين آخرین پست گیس طلا قبل از مرگ، راضی نیستم ،گفته باشم

بهار که می شود عجولتر می شوم برای زندگی، احساس اینکه فرصت کمی برای لذت بردن از زندگی دارم بیشتر می شود و هر عصری که بدون طبیعت و دوست  و چیزهای خوشمزه بسر شود، غمگینم می کند
در بهار  با مرگ زمستان  و بیدار شدن زمین، من به مرگِ   خودم  بیشتر می اندیشم،
 گمان نمی کنم که عمر طولانی داشته باشم احتمالا در یکی از این جاده ها خواهم رفت و نه قطعا در بیمارستان
 اما حتی اگر همین بهار بمیرم، می دانم که حیف نکردم زندگی ام را
بسیار اشتباه کردم، فرصت سوزی های فراوان، ترسهای که شکستشان ندادم، تصمیم های غلط
 اما با این همه معتقدم که  خوب از پس خودم و مشکلات برآمدم و بابت آن بقیه چیزها هم خودم را می بخشم
یافتن راه زندگی در حال زندگی کار سختی است، منطقی اش این بود که از قبل می دانستیم  که می آییم و یک برنامه ای برای آینده داشتیم
اما در این مدت چهل و اندی فهمیدم که هیچ منطقی بر زندگی جاری نیست و عین کایاک سواری وسط موجهای خروشان باید تصمیمت را بگیری
و بله 
ترسناک است که همین تصمیم های احمقانه با عقل کوچکمان زندگیمان  را شکل می دهد
اما همین است دیگر
و هر کاری کردیم بهترین و تنها کاری بوده که از دستمان بر می آمده و  خیلی هم هنر کردیم 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا