پایان کودکی

به دیدن آبگیر رفته بودم و قدم زنان در حال بازگشت بودم که تابلو آرایشگاهی بیاد آورد م که سبیلهایم احتیاج به رسیدگی دارند، وارد شدم، تمیز و ساکت بود، 
نشستم در انتظار و  با دیدن دختری که زیر دست آرایشگر بود، تمام آرامشم از بین رفت
دخترک به گمانم هنوز چهار سالش نشده بود، شینیون موهایش به اتمام رسیده بود و حالا خانم آرایشگر موهای جلو سرش را اتو می کرد و تافت می زد
ترسناکتر از همه  اینکه 
مادر و مادربزرگش شادمانانه منتظر پایان کار دخترک بودند تا به جشن عروسی فامیلی برسند و  دختر در حال آبنبات خوردن بودن

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

عاقل باشيم ، غمگين نباشيم

و چقدر اين اعداد بي اهميتند زماني كه در من دختري جوان رقص كنان پا بر زمين مي كوبد

فعل ماضي شد؟ غريزم؟ يعني جشن تولد شومو اينقد حياتيه كه ايشون بايد اول شركت كنند بعد تشريف ببرند؟