قشنگ دیوونه خونه شدم، بالا خونه ام

این روزها ذهنم بسیار مغشوش است، نیاز شدیدی به تغییر شرایط موجود دارم، به رفتن از ایران و زندگی در جای جدید و شروع کردن از اول فکر می کنم، به رها کردن درس و مشق و شروع کردن شغلی جدید و پر هیجان در ایران  می اندیشم ، رها کردن همه چیز و آغاز زندگی در سفر هم وسوسه دیگری است و دروغ چرا؟ حتی به بازنشستگی و گرفت نوزادی به فرزندی و تجربه مادری هم فکر می کنم
دلیل این همه را هم می دانم:
  متوجه ارزشمندی زمان باقیمانده شدم و نمی خواهم آینده را چون گذشته بگذرانم

نظرات

t Rostami گفت…
گیسو جان دیوونه چرا. اینا که عالیه. البته اگه من رای داشتم رای می دادم به برنامه مادری و رفتن از ایران .
‏سيامك گفت…
به دكتر روانشناست بگو من به طرز كشنده اي مي خواهم از زندگي بيشترين لذت ممكنه را ببرم، نگراني از اينكه لحظاتم دارد هدر مي رود و من مي توانم بهتر از آنها استفاده كنم هر لحظه تمام وجودم را به رعشه مي اندازد. من حريصانه به عمر باقي مانده مي انديشم و مي خواهم نهايت خوشبختي را در آن تجربه كنم. در واقع من مرگ را نزديكتر از هر چيزي به خود مي بينم و با ترس از آن هر لحظه را سپري مي كنم. "من نمي توانم مردن را بپذيرم!"

پست‌های معروف از این وبلاگ

عاقل باشيم ، غمگين نباشيم

و چقدر اين اعداد بي اهميتند زماني كه در من دختري جوان رقص كنان پا بر زمين مي كوبد

فعل ماضي شد؟ غريزم؟ يعني جشن تولد شومو اينقد حياتيه كه ايشون بايد اول شركت كنند بعد تشريف ببرند؟