۲۴ مرداد ۱۳۹۱

دلم می خواست سرم را بکوبم به دیوار

پیرزن با کیسه هایی از سبزی تازه پاک شده سر کوچه ای در میدان هفت تیر نشسته بود. پرسیدم هر کیسه 1500 تومن بود. من عمدا دو هزاری دادم که بقیه اش را پس نگیرم.

اما پیرزن به زور500 تومان بقیه  پول را به من برگرداند 

ومدام با کلامی لهجه دار میگفت: نه خانم من قربان شما می روم ولی نه

و من دیدم که درون آن کیف مشکی زیب دار فرسوده  ای که از زیر چادرش بیرون آورد، هیچ پولی به جز همان 500 تومن نبود.

دگردیسی

چند روز بود قاط زده بودم حسابی، میدونید قاط یه گیاهیه تو مایه اکس،  که مردم قدیم می زدن و می رفتن فضا؟

حالا شده یه اصطلاح اما نه برای سرخوشی که برای عصبانیت

آره یه چند روزی بود قاط زده بودم. من هیچوقت درون نگر خوبی نبوده ام

هیچوقت نمی فهمم چمه

باید تمام اتفاقات اون روز و روزهای قبلی را ریزبه ریز مرور کنم تا بفهمم چمه

بعضی وقتها هم که حوصله بازخوانی ندارم

نتیجه اش اینکه به مدت طولانی در وضعیت قاط ردگی باقی می مونم تا بالاخره یه فرجی بشه

خلاصه قاط زده بودم و سگ هم شده بودم و حوصله هیچی و هیچکس را نداشتم که زنگ در را زدن

خوابالو در را باز کردم و دوباره رفتم توی تخت به بقیه کابوسهایم درباره شکسته شدن تخت پادشاهی برسم که دوستم اومد بالا تو اتاق و به من نگاه کرد

بعد کیسه دستش را بالا آورد و گفت

اینا رو برات خریدم حالت خوب شه

تو کیسه سه تا گلدون بود

یک ساعتی طول کشید تا من خاک گلدونا را عوض کنم و گلدونشون را بزرگتر کنم و جاشونو توی خونه پیدا کنم

وقتی که سرانجام گلدونا  نشستن روی کمد کنار مجسمه افریقایی

حال من هم خوب شده بود

۲۳ مرداد ۱۳۹۱

حوای بی شرم

برای خرید مانتو رفته بودم

اتاق پرو خصوصی نبود

همه همانجا مانتو ها را در می آوردند و می پوشیدند

من چیز زیادی زیر مانتو نپوشیده بودم  بقیه اما همه بلوزی بر تن داشتند

منهم  در گوشه ای مانتوهایم را پرو کردم

اما آنچه که متعجبم کرد دختران فروشنده بود که برخلاف عادت همیشگی شان هیچ توجهی به من نداشتند و هیچکدام از جملات قراردادی : وای چقدر بهتون می یاد

یه رنگ دیگه بیارم براتون

سایزش خوبه

با شلوار جین خیلی خوب میشه

و ..

را خطاب به من نمی گفتند و تمامی جملات را برای دیگر مشتریانی که برخلاف من نیم برهنه نبودند خرج می کردند

انگار من اصلا وجود نداشتم. با اینکه  مدام مچ نگاه های یواشکی آنها و بقیه مشتری ها را در آینه می گرفتم

اما همچنان من نامرئی بودم برایشان

چیزی که در سکوتشان حس می کردم نوعی خشم بود

خشم به زنی که بدنش را نمی پوشاند

۲۲ مرداد ۱۳۹۱

شعر زلزله

 
آنگاه كه سقف‌ها فرود آمد
خاكها به چشمها و دهانها فرو شد
تیرها بر سرها و گردنها نشست
دست و پاها كه میل جنبش داشت
زیر هوار خاك از جنبش ایستاد
و فریادها و ناله‌ها به هوا بر خاست
ما نبودیم كه این همه رنج را
ببینیم و دم بر نیاوریم
اما ... خدا كه بود
مگر ندید نوباوگان شیرخوار پستان مادر می‌مكند؟
مگر ندید نوعروسان خویشتندار تازه به بستر رسیده‌اند؟
مگر ندید مومنان شب زنده دار به نمازش ایستاده‌اند؟
مگر ندید كه تن‌های بیمار تب‌دار در انتظار
عافیت‌اند؟
مگر ندید؟ مگر ندید؟ مگر ندید؟
مگر نمی دانست كه هزاران كودك مجروح را
مادری نخواهد ماند كه مرهم جراحتشان باشد؟
مگر نمی‌دانست پدران و مادران جان بدر برده فرزند
كشته را
امیدی برای زنده ماندن نخواهد ماند؟
مگر نمی‌دانست به سفر رفتگان را
خویشاوندی نخواهد ماند كه بر شانه او اشكی
فشانند؟
مگر نمی‌دانست؟ مگر نمی‌دانست؟
بازهم می‌گویی خدای من مهربان است؟
تو را به همان مهربان خدای خودت سوگند
مهربانی را برایم تفسیر كن
علی اصفهانی

۲۱ مرداد ۱۳۹۱

هنوز دارم می خندم بهش

بابا اتی: من می خواستم یه  واکنشی به وقایع اخیر نشون بدم

مستشار: آفرین آفرین  نشون بده ببینیم

بابا اتی : الان نیاوردم جلسه دیگه می یارم نشون می دم

قهوه تلخ مجوعه 33

۱۹ مرداد ۱۳۹۱

تازه به دوران رسیده

تخت پادشاهیم که یادتون هست .

طفلک خیلی روکشش کهنه شده بود و من  یه گلیم روش می انداختم و گلیمه هم هی سر میخورد و بی آبروییش دیده می شد

از طرف دیگه گود رفته بود وابرهاش هم نازک شده بودن وقیافه اش خیلی درب و داغون  شده بود

دایی یه که تو کار مبلمانه روکش را برد داد به خیاطش و حالا یه روکش مخمل بنفش با ابرهای ترو تازه و سرحال روی تخت پادشاهی من افتاده

اینقده براش خوشحالم عین گداهایی شده که یه شبه پولدار می شن

دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...