۹ مهر ۱۳۸۷

پشه خوشبخت


دلم گرفته... یاد آخر کتاب خرمگس می افتم آخرین نامه ای که خرمگس قبل از اعدامش برای جما نوشته بود، نامه ای که باعث شد جمابفهمه این مرد خشن و گستاخ با زبانی گزنده همان عشق دوران نوجوانی اش آرتور ان پسر ظریف و حساسه...خرمگس آخر نامه، شعر کودکیشان را نوشته بود: من پشه خوشبختی هستم چه بمونم چه بمیرم
من خوشبختم و این عملی است ارادی ..من برای ایجاد احساس خوشبختی آگاهانه تلاش می کنم ولی بعضی وقتا مثل امشب که مهمونم رفته و ظرفهای نشسته همه جا پخشه و نه لباسمو عوض کردم و نه آرایشمو پاک...روی تخت دراز کشیدم و فکر می کنم ای کاش بعضی وقتا احتیاجی به تلاش من نبود..کاش چیزی به نام تقدیر وسرنوشت هم وجود داشت و همونا باعث می شدن که اتفاقا من اون چیزی را داشته باشم که دوستش دارم ...بعضی شبا مثل امشب همه آنچه که دوست داشتم و نداشتم می ریزن سرم، همه آنچه که از دست دادم ...
می دونم که امشب می گذره و من دوباره آگاهانه و ارادی پشه خوشبختی می شم...اما الان آن زخم های قدیمی بدجوری می سوزند و من به آن چشمهای مهربان فکر می کنم که از دست دادم به آن لبخندهای عمیق و گرمای محبتی که ندارمش ...نخواهم داشت

۸ مهر ۱۳۸۷

خرمای گلدار


به دختر خاله می گم دوتا گل که اولش خ هست نام ببر می گه: خرما!!!
جالبه که دخترخاله رشته اش علوم گیاهیه

۷ مهر ۱۳۸۷

ملاقه رقصان

نگار دانشگاه قبول شده و سارا یه مهمونی گرفت. دو تاشون خیلی خوشحال بودن و منم شاد از شادی اونا.. منم که تاپ برق برقی و مینی ژوپ خوشگله وکفش سیندرلائی ام تو کمد دلشون گرفته بود...خودمم به مقادیری تحسین و تمجید احتیاج داشتم
خوب صابخونه که شیرازی باشه چه انتظار دارید ؟ بگم؟ سوپ جو حیرت انگیزی که مزه اش بهشتی بود با کباب چوب انجیری که از باغهای شیراز اومده با سالاد الویه های که پر از مزه های مخصوص سارا بود و ردلیبلو ژله های رنگین و تزئینات بامزه میوه ها وخلاصه سنگ تموم...
اما این تضاد کفش پاشنه بلند و رقص را دانشمندان باید یه جوری حل کنن به خصوص وقتی آدم عاشق دوتاش باشه ...بعضی طاقت نیاورده و کفشها را در آورده بودند و یک نفر از فرصت استفاده کرده همه را ردیف کرده بوده و حراج می کرد...یه بازیگر تئاتر هم به شیوه عروسکهای خیمه شب بازی می رقصید..(.اما این آهنگ خودتو به من بچسبون خیلی شنیع نیست؟) نگار هم شاباش فراوون به رقص چاقو می داد ولی نمی دونم چرا به من فقط هزار تومن داد.. خب منم خوب بودم فقط چون چاقو مشتری زیاد داشت و به من نمی رسید و ممکن بود شاباش تموم بشه ، یه ملاقه را روبان زدم! حالا کی گفته نمی شه با ملاقه کیک خورد؟
دو تا دوست نگار اما تماشایی بودن... اونام دانشگاه قبول شده بودن ظریف و زیبا و با طراوت... از دیدنشون یک حس شیرین و گسی به هم دست می داد...این حالت سر خوشی و بی خبری شون از آینده...که دیدم سارا داره به من نگاه می کنه ...وسط اون شلوغی یک دفعه بیست سال از جلوی چشم هر دومون رد شد...آن دویدنها در خیابان ارم ، پالوده خوردن ها ، اتاق من ، اتاق اون، بحثهای صد من یه غاز روشنفکرانه، نیمکت های دبیرستان مهر آئین . پیاده رویهای طولانی تا قصر دشت ..مثل همیشه سارا اشک ریخت و من خندیدم…
اما خیلی کار بدیه عکس طرفو می اندازن رو کیک، خیلی حس بدی داره وقتی آدم دماغ طرف را می خوره؟

۶ مهر ۱۳۸۷

بی خیال کورش

تو سریال هزار دستان زمانی که مفتش با بازی فروهر از کسبه محل در باب صحنه ترور می پرسید و همه می گفتند که خواب بودند، با چه حالتی گفت: جماعت خواب، اجتماع خوابزده، جامعه چرتی...
از ساعت هشت تا نه ونیم صبح در مرکز شهر تهران بزرگ،پایتخت ایران، دنبال یه دفتر فنی باز می گشتم تا سه صفحه مدرک را کپی بگیرم...می گفتند که زمانی دور در همین کشور به دلیل مدیریت غیرعادی ارتباطات ،خبر مرگ کورش در عرض یکساعت و نیم در سراسر کشور پخش شده ...

تبصره: ممنون فرناز

۵ مهر ۱۳۸۷

نگران در توالت

الهام دوستم رفته توالت بیرون که آمده با شرم و نگرانی می پرسد:
- گیس طلا اینا چیه تو توالت کنار فندک؟
- عود
- وای... خدا را شکر فکر کردم معتاد شدی
-؟!!

۴ مهر ۱۳۸۷

...مرتیکه مادر


یه سخنران جدی در یک بحث جدی در یک جلسه جدی هنگام استفاده از کلمه عشق ورزی به من و مبل اشاره کرد...

۳ مهر ۱۳۸۷

موضوع انشا: شب احیا خود را چگونه گذراندید؟


شهرت من که با آهنگ قورباغه لالا می خوابم بر کسی پوشیده نیست. ده شب جیش بوس لالا.این قسمت دیشب مثل هر شب بود اما چون خدا زده بود پس کله من، ساعت یک همچین بیدار شدم که انگار صد ساله خوابیدم. از مسجد بغل و تمام کانالها صدای شبیه به هم در می آمد و هیچکدام برای ایجاد یک تجربه عرفانی به درد نمی خوردند. بنابر این به شیوه خودم احیا گرفتم :

تمام ظرفهای انبار شده در ظرفشویی ، کف آشپزخانه و گاز را شستم ، چای و شیرینی خوردم ، فیلم نگاه کردم،حمام رفتم ، وب گردی کردم ، آب گلهای داوودی مو عوض کردم،

و برای همه شماها امواج مثبت فرستادم و به آن آموزگار نخستین اندیشیدم.

دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...