هر روز به کتابخانه می روم. پسر جوانی در جلوی در پشت میز می نشیند. روز اول فقط ادرس کتابخانه را از او گرفتم و روزهای بعد با او کاری نداشتم. هر روز بعد از اینکه از کتابخانه بیرون می امدم به من می گفت خسته نباشید یکی دو بار که سرم پایین بود فکر کردم که به کسی دیگر می گوید و چند روز بعد زمانی که از جلویش رد می شدم زیر لبی سلام کردم. چمنان محکم و بلند جوابم داد که فهیدم با خودم است. و حالا هر روز تا مرا می بیند با شادی سلام می کند و هروز با محبت خداحافظی و من که حداقل ده سال از او بزرگترم در تعجبم که مرا باکسی اشتباه نگرفته! و این مانع نمی شود که هر روز منتظر لبخند گرمش نباشم
۲ نظر:
Salam, bebin az hamoon 3 sal pish ham giafat javoon boodeh, chera zoor mizani senneh vageiito roo koni?????????????
الهی ! حس خوبی باید باشه هر چند من تجربه اش نکردم !
ارسال یک نظر