۱۹ آذر ۱۳۸۵

تمام زندگیم سرشار از ترسهام بوده از زمانی که کودک بودم از همه چیز می ترسیدم و حالا که زنی جوان هستم باز هم... زندگی من یک مبارزه هر روز با ترسه... هر روز... من از امتحان می ترسم از مهمانی رفتن از سینما و تئاتر رفتن از سوار تاکسی و اسانسور شدن از مسافرت و ...

هیچ نظری موجود نیست:

از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...