در غیبت شیرین نگاه

مهمانهایم رفتند.
ظرفها را در ماشین گذاشتم، کیسه های آشغال را پشت در. لباسها را در کمد آویزان کردم. تسمه های چرمی رختخواب پیچ را بستم. میز آرایش را مرتب کردم و تافت و استن و سایه و گوشواره ها ...را به داخل کشوها برگردانم . جاشمعی ها ی سبز شیشه ام را دوباره روی میز گذاشتم.
چراغها را خاموش کردم وآباژور را روشن. روی صندلی نشستم ، جلوی تلوزیون .
استکان چایی در دستم است و مزه شیرین مسقطی لاری زیر زبانم....

نظرات

Narcis گفت…
زیبااااااااااااااااااا :)))
‏دارا گفت…
هفت درو بستی نمکی، یه درو نبستی نمکی
آدمیزادی گفت…
یه سیگارم اگه روشن کنی عیشت کامل می شه
p:
‏ارش گفت…
سلام
گیسو جونم دلم برات تنگیده بود! خوبی ؟من نبودم شما که همیشه هستی یه قدم نزدیک شدم به رفتن!
بهروز گفت…
زندگی همینه دیگه :)
‏كيقباد گفت…
چه تلخ !
آنقدر كه حتي مسقطي ي لاري نيز نتوانسته است تلخي غيبت شيرين نگاه را كم كند .
آيا كسي توانسته است غيبت شيرين نگاه را به اين زيبايي و به اين تلخي توصيف كند ؟!
نه به گمانم .

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠