۱۹ مهر ۱۳۹۰

یعنی فکر کنم صدای خنده گیر کرده ها را هم شنیدیم

آسانسور مترو خراب شده بود چند نفری که توش گیر کرده بودند وحشتزده مدام به در می کوبیدند. همه ما عکس العمل های مختلف نشون دادیم ، به متصدی خبر دادیم و کلیدها را فشار دادیم و همهمه کردیم و ساکت شدیم و اونا دوباره کوبیدن به در

یه پیرمرد ریز و کوتاه و خمیده بین ما بود که هیچ کاری نمی کرد و در سکوت ایجاد شده سرش را به شکاف در آسانسور نزدیک کرد و با لحنی غیر قابل توصیف گفت:

کسی خونه نیست

۲ نظر:

روزهای پروین گفت...

دلم تنگ شده بود برای خوندنِ نوشته هات، برای سفرنامه‌هات که پر از حسّ و شگفتییه، برای این نگاه و قلمِ زیبا و با احساست.... مرسی‌ (-:

Leili گفت...

وقتی حسابی له و لورده از زندگی میشم، یه سر به اینجا میزنم،
خوندنت آرومم میکنه...
یه عــــــالمه لذت های بکر و خواستنی برات آرزو می کنم گیس طلای عزیز :)

چند روز پیش در  بالای کوهی که چادر زده بودیم همسفر جدیدی گفت که بلاگ اسپات دیگه فیلتر نیست امروز اومدم  نگاه کردم دیدم راست می گه نیست  به...