۱۴ دی ۱۳۹۰

دوستشان دارم

جوانی و شادابی شان را. غرور و اعتماد به نفسشانرا و خنده هایشان

هر وقت پرشور داخل اتاق می ریزند و یا از آسانسور به بیرون هجوم می آورند،

موهای لخت این یکی که چشمانش را پوشانده است

مقتعه گشاد آن یکی که همیشه کج هم شده است

شال گردن به شدت طولانی این پسر و کله تراشیده آن یکی

آن دخترکی که از همه کلاس متنفر است

آن پسری که فکر می کند همه چیز را می داند

یکی که با هرچه می گویم مخالفت می کند و دیگری که فکر می کند من تمامی پاسخ تمامی سئوالهایش هستم

موجود ساکتی که اندیشه های شگرفی دارد

وراجی که هیچکس جز من به حرفهایش گوش نمی دهد

و خنده های دسته جمعی

این را بیشتر از همه دوست دارم

۱ نظر:

مهرنوش گفت...

گاها شدیدا به شاگردهایت حسودی میکنم مطمئنم که تو هم برای آنها بخشی فراموش نشدنی خواهی بود

چند روز پیش در  بالای کوهی که چادر زده بودیم همسفر جدیدی گفت که بلاگ اسپات دیگه فیلتر نیست امروز اومدم  نگاه کردم دیدم راست می گه نیست  به...