۲۳ آذر ۱۳۹۱

تا برسن به رها هنوز داشتن می خندیدن

یه کوچه بود اسمش مرغاب بود
منم هی می گفتم مرغاب و  هی با رها می خندیدم
تا اون ماشین را پارک کنه من رفتم آسانسور را زدم  و منتظر بودم
که برگشتم دیدم آسانسور مدتی است پایین رسیده و دو خانم محترم همسایه با لبخند به من نگاه می کنند که داشتم با صدای بلند واسه خودم با انواع لحن ها و لهجه های مختلف می گفتم :
مووووووووووووووووووووورغاب
مرررررررررررررررغاب
مرغغغغغغغغغغغغغغغغغاب

۱ نظر:

Pardis گفت...

حسابی موجبات خنده و شادی براشون فراهم کردی :)

چند روز پیش در  بالای کوهی که چادر زده بودیم همسفر جدیدی گفت که بلاگ اسپات دیگه فیلتر نیست امروز اومدم  نگاه کردم دیدم راست می گه نیست  به...