۵ فروردین ۱۳۹۲

بخوریمشون

پسرخاله های دوقولم که یادتان هست
مادرک هر وقت می خواهد به فسقلی ها غذا بدهد،پ ارچه ای پهن می کند زیرشان که با آرامش بریزند و بپاشند
حالا هر وقت که مهمانها زیاد هستند و سفره روی زمین می اندازیم
قبل از بشقاب و قاشق
این دو تا با جدیت تمام می روند وسط سفره می نشینند، منتظر

از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...