دستهایش را با دستکش پلاستیکی اش روی سینه می گذارد و می گوید:دختر من، این بار مهمان من باش

در قهوه خانه بین راه  جاده شمالی ، پیرمردی بی دندان سفارش ها را می برد و می آورد.
همیشه من سوپ سفارش می دهم و او هر بار به من اصرار می کند که چایی را مهمان او باشم
با اینکه می دانم او کارگر رستوران است و توان مهمان کردن کسی را ندارد
این اصرارش عجیب به دلم می نشیند

نظرات

goldeneverstand گفت…
آخی نازی. خیلی لطیف بود.

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا