۱۸ مهر ۱۳۹۲

دستهایش را با دستکش پلاستیکی اش روی سینه می گذارد و می گوید:دختر من، این بار مهمان من باش

در قهوه خانه بین راه  جاده شمالی ، پیرمردی بی دندان سفارش ها را می برد و می آورد.
همیشه من سوپ سفارش می دهم و او هر بار به من اصرار می کند که چایی را مهمان او باشم
با اینکه می دانم او کارگر رستوران است و توان مهمان کردن کسی را ندارد
این اصرارش عجیب به دلم می نشیند

۱ نظر:

goldeneverstand گفت...

آخی نازی. خیلی لطیف بود.

نه تو رو خدا حتما بیا گل و سرو را با گاو و بز مقایسه کن ببین می شه یا نه نابغه

استاد مي خوام مقالمو تطبيقي كار كنم مي شه؟ بله مي شه ، موضوعت؟  مي خوام نقوش گياهي را با جانوري مقايسه كنم مي شه؟ نظر خودت چيه؟!!!! ...