۲۸ فروردین ۱۳۹۳

سندرم استكهلم

دختر چادری خوشگل دستپاچه ای به همراه استادش وارد اتاق استادان شد. از کتابی که دست استاد بود معلوم بود که در رشته ای مرتبط با حقوق تدریس می کند. دختر جمله ای را زمززمه کرد و استاد با حیرت به او نگاه کرد وبه صدای بلند گفت که بنشیند و برایش صندلی گذاشت 
دختر نشست و زمزمه اش را تکرار کرد و من و استادش متوجه شدیم که درست شنیدیم:
سه ماه است که ناپدید شده است  و من این ترم درس خواندن را شروع کردم، نکند که بر گردد و بفهمد و عصبانی شود و مرا طلاق بدهد 

هیچ نظری موجود نیست:

از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...