ديگر براحتي نمي روند، نمي دانم غمها بزرگ شده اند يا شانه هاي من كوچك

غمگينم، مدتهاست كه غمگينم و انچه كه در اين حجم شديد غم آزارم مي دهد اين است كه پنهانش كرده ام و اين خود سنگينترش مي كند
من آدم درد و دل نيستم، آدم اشك ريختن و با دوست سخن گفتن نيستم -و خوشا به سعادت آنان كه مي توانند - غمگين بودن هيچ شكوهي ندارد
اشك ريختن زير عينك دودي  درون تاكسي فقط وقتي روي پرده سينما است كه زيباست، حتي قهرمان فيلم هم  تنها نيست كه انبوه تماشاچي او را مي بينند و با او اشك مي ريزند
اشك ريختن در تنهايي فقط نشان دهنده حجم تنهايي است، تنهايي كه تنها بيننده اش خود تويي
مي دانم كه مي دانيد من تنها نيستم، اگر بخواهم انبوهي دوست همدل دارم كه دلداريم دهند ، مشكل در ناتواني من است، در ناتواني براي  بر زبان آوردن غمهايم
چيزي حقير در غمگين بودن مي بينم، حقارتي در اشك ريختن مي بينم كه نمي خواهم بيننده اي داشته باشد و به همين دليل وقتي  دوستانم دليل ناراحتي ام را مي پرسند، خشمگين مي شوم
و به همين دليل در دوران طوفان غم، ناپديد مي شوم، انقدر در غارم مي مانم تا غم و يارانش بيايند، مدتي  بمانند و بعد بروند
اين بار آنچه هراسانم كرده است، همين ماندگاريشان است

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠