۲۵ آبان ۱۳۸۷

شجاع دل

من همیشه شجاعت مردانی را که در خیابان به من شماره تلفن می دهد تحسین می کنم. با اینکه به طرز خنده داری خجالت می کشم و در آن لحظه خیس عرق فکر می کنم که تمام مردم خیابان، پیاده رو، مغازه دار ها، رانندگان ومسافران تاکسی دارند به من نگاه می کنند! به سرعت شماره را می گیرم که طرف اصرار بیشتر نکند و پا به فرار می گذارم و تا یه مدتی هم نمی دونم کجا دارم می رم...
گمان می کنم دلیل این همه ترس و شرم این باشد که من در موقعیت انتخاب شدن قرار می گیرم و نه انتخاب کردن( که در حالت دوم من اصلا خجالت سرم نمی شود) اما با اینکه تا به حال به شماره هیچکدامشان تماس نگرفتم( با آنکه بعضی وقتا به شدت وسوسه شدم) همچنان فکر می کنم که همینکه ترس از نه شنیدن آزارشان نمی دهد قابل ستایش هستند

فقط کاش این کار را در جای کم جمعیت تری انجام می دانند...

۲۴ آبان ۱۳۸۷

ناکجاآباد

دختر خاله زنگ زده به خونه فوت می کنه

بهش می گم:
- توکدوم قرنی که هنوز نمی دونی ای دی کالر اومده دیگه نمی شه مزاحم تلفنی بشی?
- تو همون قرنه که ادیسون تازه لامپو اختراع کرده بود... تو الان کجایی؟
- دیوونه به خونه زنگ زدی !
- آهان آخه فکرکردم به موبایلت زنگ زدم...(بعد از مکثی کوتاه به سرعت و حق به جانب می گه ) درسته که تو قرنی که هستم ای دی کالر نداره اما موبایل که داریم !!!

۲۲ آبان ۱۳۸۷

فارغ بال

تو پارک یک دختربچه با کفش و دامن قرمز و موهای فرفری دیدم که بعد از فرود موفقیت آمیزش از سرسره ...یک تعظیم زیبا و هنرمندانه واسه خودش رفت

۲۱ آبان ۱۳۸۷

مرهمی است زمان به سال صفر

بالاخره بعد از این همه سال تونستم از توی اون خیابون و از جلوی اون بیمارستان رد بشم، فکر می کردم که هیچوقت نتونم این کارو بکنم

بیمارستانی که توش مُرد.

۲۰ آبان ۱۳۸۷

هپلی بیگلی بیگلی


بعضی روزا فاجعه ام: جلوی در انبوه کفش روی هم ریخته،آب یخچالی که از برق کشیدم تمام آشپزخانه را گرفته و توی ظرفشویی هم پر از ظرف و قابلمه است...روی میز هم پراز باقیمانده چیپس و آت اشغاله...و من در اوج ریلکسی دارم ماءالشعیر می خورم و فیلم نگاه می کنم و حاضر هم نیستم حداقل برم حموم...
تازه امروز باز رفتم سه تا مانتو دیگه خریدم و به خدا همشون خوشگلن اما توجه داشته باشید من بیست وششم باید کرایه خونه بدم واین از رو اون پول بود...فکرکنم یکی از علائم افسردگیه ...
یکی بیاد منو نجات بده...

۱۸ آبان ۱۳۸۷

اینتلجیس سرویس

از سوپری های محل متنفرم از همه چیز آدم خبر دارند: ساعت رفت و آمد و نوع آن(شال یا مقنعه با آرایش یا بدون آن ،پیاده یا با آژانس، استخر یا بدنسازی...) ذائقه(کمپوت آناناس، ترشی فراوان) حساسیت ها( دستمال توالت،بوگیر...)بیماریها(شامپو ضد ریزش، نبات ...)نظم و ترتیب پرید(تعداد و نوع بسته ها و زمان خرید..) مهمان ها(نوشابه، چیپس وماست موسیر)...
یه بار صدام کرد گفت :خانم فکر کنم نونتون تموم شده ..نون نمی خواید؟

دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...