۱۸ مرداد ۱۳۹۱

و می دانم چرا

 

حقیقت این است که من از آن گروه  آدمهایی هستم که از تنهایی لذت می برم

من خانه ام را دوست دارم و تنها مکانی است که در آن در آرامش کامل هستم  و می توانم یک هفته از آن بیرون نیایم

آنقدر که همسایه ها نگرانم می شوند چون حتی صدای موزیک هم از خانه من شنیده نمی شود

همچین مواقعی  فکر می کنم من درون گرا  هستم

از طرف دیگر موجودی هستم به شدت رفیق باز این را دیگر همه می دانند

هر روز عصر خانه من پر می شود از دوستانم و من از همه بیشتر حرف می زنم ،خاطره تعریف می کنم و می خندم 

و همچین مواقعی به نظر برونگرا می رسم

اما این روزها می دانم که دلیل خانه ماندنم این است که پنهان شوم

از مردم پنهان شوم

بیرون خانه من ، شهر داغ است و غمگین و خشن

این روزها مردمان این شهر  ترسناک شده اند

۱۷ مرداد ۱۳۹۱

فقط آب و هوا و غذا نیست که

جنس های خوشگل باید ارزون باشن
شمع ها ی خوش بو و کاسه های رنگی و گلدونهای گل
اینا باید ارزون باشد
واسه اینکه همه بتونن بخرن
یعنی این فروشنده ها  نمی دونن  بوی شمع های عطری ، رنگ کاسه های قرمز و آبی؛ برگهای سبز گلدون های کوچیک  برای زنده موندن ضروریه

۱۶ مرداد ۱۳۹۱

جهت اطلاع کیف قاپ های محله بهار

من یه گوشی جدید خریدم

و دقیقا سه ساعت و بیست و سه دقیقه طول کشید تا  زبانش را از عربی به فارسی تبدیل کنم

جان من بی خیالش بشید

من دیگه جون ندارم

امضا: اسمارت گیس طلا

آبشار دریوک

صبح از زیر کیسه خواب و پتوها بیرون آمدم و با چشمهای نیمه باز دوربین را برداشتم و از اتاق بیرون زدم. هنوز مسافران  پر سر و صدای دیشب خواب بودند. ( همه تان می دانید من مردمان سرزمین شمال را بسیار دوست دارم ولی حقیقتا به این صدای بلندشان در هنگام صحبت کردن هیچوقت عادت نکردم )
مه همه جا را گرفته بود. تا سری به دستشویی بزنم و برگردم منظره به طرز عجیبی تغییر کرده بود. مه از بین رفته بود و کوهها در زیر نور آفتاب میدرخشیدند اما دشتی از ابر تمام دره را پر کرده بود نفسم بند آمده بود. IMG_1667حرکت ابرها را می شد دید. بعضی وقتها از ته دره بالا می آمدند و تمام امامزاده درمه فرو میرفت و بعد دوباره آفتاب و دریای ابر در زیر پاهایمان
به اتاق برگشتم و بچه ها را صدا زدم که منظره را ببینند. یک پیرزن و پیرمرد رو به منظره صندلی گذاشته بودند و در لذت فرورفته بودند.
بعد از بیداری بچه ها صبحانه خوردیم و به جستجوی آقای درویشی رفتیم تا اتاق را به او پس دهیم . مرد مهربان تنها 5000 تومان برای یکشب از ما گرفت که ان را هم به زور قبول کرد و مدام می خواست مهمانشان باشمدرویشی مسیر رفتن تا آبشار دریوک را نیز نشانمان داد که عبور از سه روستا ی بود که در کوههای روبرو نشان می داد!
با اندکی استرس همان جاده ای را که بالا رفتیم، پایین آمدیم. در نور روز و بدون مه ترسش کمتر بود و مسیر کوتاهتر به نظر می رسید.به سر همان دوراهی معروف رسیدیم و حالا دوباره باید بالا می رفتیم. جاده اسفالت بود و پهن تر از جاده امامزاده .
انقدر که یک جایی نگه داشتیم و از ابرهایی که برای خودشان بین اسمان و دره می گشتند عکس گرفتیم IMG_1698و رو به منظره بیسکویت افریقایی من را خوردیم که اگر می دانستم اینقدر خوشمزه است نمی آوردمش در سفر بخوریم
دو سه جا حسابی خندیدم یکی زمانی که شاهین در آسمان دیدیم که یعنی ای خدا چقدر بالا اومدیم دیگه که به قلمرو شاهین ها رسیده ایم ؟و دیگری سه تا گاو که سر راهمان را گرفته بودند و هیچ بوقی انها را از جایشان تکان نمی داد
همینجور بالا و بالاتر رفتیم و چند ر.وستا یک از یک تمیزتر و خوشگلتر با خانه های ویلایی را پشت سر گذاشتیم تا سرانجام به روستای نمار رسیدیم با رودخانه ای که معلوم بود از آبشار سرچشمه گرفته است. سفید و سرد و خروشان. درانجا یک عدد غیر محلی آدرس بیخودی به ما داد و مجبور شدیم از روی پلی بر روی رودخانه رد شویم که از چوب و گل ساخته شده بود و گمان می کنم برای عبور عابر پیاده بودمحالا به بدبختی پل را رد کردیم و آقا عذرخواهی می کند که ای وای آبشار از اون طرفه
رها مجبور شد برای دور زدن به حاشیه رودخانه برود و همانجا هم مانی گیر کرد آنقدر که من و محدثه مجبور شدیم ماشین هل بدهیم تا بتوانیم از ان باریکه راه خود را نجات دهیم و تازه بایددوباره از روی ان پل لرزان رد می شدیم . از ترسم به آب رودخانه نگاه نمی کردم و فقط تصور سقوط در آن را می کردم
سرانجام راه خاکی را پیدا کردیم و رفتیم تا جایی که همه ماشینها آنجا پارک کرده بودند. گروهی کوهنورد هم با کوله و چوبدستی از مینی بوسی پیاده شدند وجلوی ما به راه افتادند. تعجب کردم چون از توضیحاتی که من در اینترنت پیدا کرده بودم . راه چندان کوهنوردی نیست و بیشتر گل گشت بود
که حدسم هم درست بود. اندکی سربالای را بالا رفتیم و مسلط شدیم به رودخانه که در ان پایین حرکت میکرد و بعد از کمی بالانوردی به یک دشت باز و سرسبز رسیدیم
دشت پر از اسب بود. اسب ها خوابیده و ایستاده و در حال چرا بودند. در آرامشی غریب .مدتها بود که گله اسب بدون زین ندیده بودم. کره اسب هایی که برای خنک شدن روی چمنهای خیس می غلتیدند. انگار که ناگهان وارد یک کارت پستال شده بودی
خیلی زیبا بود می فهمید؟ خیلیIMG_1769
از آنجا به سمت آبشار پیاده روی کردیم . رها و محدثه برای خودشان از بین آب می امدند ومن هم برایم خودم مارمولک ها را در بین علف ها دنبال می کردند.هیچ درختی در منظره نبود اما کوه ها بلند و دشت ها دور و ابر ها بالای سر و رودخانه در زیر پاهایمان بودتنها نگرانی من این بود که آبشار چیز دندان گیری نباشد و این همه زحمت برای رسیدن به آن بیهوده باشدباریک هایی آبی که در انتهای مسیر از بالای کوه پایین می امدد و گروه کوهنوردها که همانجا بساط ناهار را پهن کرده بودند مرا نگران کرد که آبشار همین شاش موش آب باشدبه انها رسیدم و با نگرانی به اطراف نگاه کردم و هنوز آبشار را ندیده بودم. لازم بود اندکی 90 درجه بپیچم تا با آن روبرو شومتمام خستگی از تنم بیرون ریخت
بلند بود و سه طبقه و پرهیاهو IMG_1796
رها و محدثه در همان پایین نشستند و من دو طبقه بالاتر رفتم. چند جوان در حوضچه آبی که زیر طبقه اول درست شده بود آب تنی می کردند.مدتی انجا نشستم و نگاه کردم.وقتی دیدم دخترها قصد بالا امدن ندارند به طبقه دوم برگشتم و انها هم بالا امدند و در کنار قطرات آبی که در به سر رو یمان می خورد. ناهار خوردیم که البته غذای اندکی باقیمانده از شب قبل بود
میل به آبتنی داشتم اما حضور چشمهای کنجکاو اذیتم میکرد. حتی با رها تا نزدیکی هایش هم رفتیم اما نمی شد. بی خیالش شدیمانقدر انجا نشستیم تا به قول خودم منظره جذبمان شود
مدام به رها می گفتم ما خیلی خوشبختیم. می دانی؟
دور آبشار گلهای معطری بودند که نمی شناختم اما عطرشان آشنا بود. در کوه روبروچوپانی با گله اش حرکت می کردند و همه درحیرت این بودیم که با این شیب شدید چرا هیچکدام سقوط نمی کنند.تنها کسانی که به دیدن آبشار آمده بودند مردم محلی بودند و معلوم بود که آنجا را تمیز نگه داشته بودند و این هنوز شادمانم میکرد.خدا را شکر هیچ دکه و تخت و مغازه ای در ان اطراف نبود. حتی یک تابلو هم نبود
همه چیز بکر و اصیل
همین الان هم نگرانم که با معرفی این آبشار در این وبلاگ باعث شوم که روزی پفک ها و نوشابه ها هم به انجا راه پیدا کنندIMG_1818
سرانجام تصمیم به برگشتم گرفتیم که میخواستم شب درتهران باشیم
که همان اول کار رها لیزخورد(البته فکر کنم محدثه جاخالی داد) و کمر ودستش زخم شد. قبل از این هم زانویش از این همه رانندگی درد گرفته بود.
گرسنه بودیم و مغازه های روستاهای بین راه که می امدیم همه بسته بودند. پرسان و نگران به دنبال چیزی برای خوردن بودیم و هیچ چیز نبود که ناگهان با یک مغازه بهشتی روبرو شدیم که علاوه بر ماست و پنیر و کره محلی اش که خدا بودند. آش رشته هم داشت.
می فهمید یعنی چه؟ آش رشته داغ
همانجا درماشین آش را سر کشیدیم و مردم مهربان هم با لبخند نگاه می کردند و تنها یکی با لهجه ای بامزه دلداریمان می داد که این بالا ماه رمضان نیست !بعد از خوردن آش رشته سرحال جاده برگشت را شروع کردیم و ماست چکیده روستا را با چیس می خوردیم و عین بهشت بودکه ناگهان در پبچ باریک با 206 که برای خودش با سرعتی بالا می پچید روبرو شدیمدر ان لحظات کوتاه من به این فکر می کردم که بکوبیم به هم بهتر است تا برویم ته دره رها به این فکر میکرد که بزند به تیرهای بزرگ سیمانی حاشیه جاده
و محدثه هم که فکرنکنم کلا فهمید چی شد.تنها چیزی که نجاتمان داد عکس العمل سریع رها بودکه انقدر کنار کشید که در دره نیفیم و از کنار هم گذشتیم و دوباره برگشتیم توی جاده راننده ماشین دوم انقدر ترسیده بود که بوق بد و بیراه رها را چند دقیقه بعد جواب داد!
بعد از ان تا مدتی همه درسکوت بودیم تا شبح عزرائیل از ما دور شودو خنده هایمان دوباره برگردد
که برگشت . چون من باز هم به دده بدده افتاده بودم و زبانم میگرفت و آنها میخندیدند. و البته ما هم به فانتزی کودکی رها می خندیدیم که همیشه آرزو داشته بتواند موهایش را همانطور تکان بدهد که گاوها دمشان را تکان می دهندو البته برای اولین بار در عمرش فهمید که دلیل توانایی اسب ها و گاوها برای این کار این است که استخوان و عضله دارند برای این کارو طبعا ما از تصور گیسوان رها با عضله و استخوانی که بتواند انها را تکان بدهد حسابی روحیه شادی پیدا کردیم
و زمانی که من می خواستم این جمله او را در گوشی ام ضبط کنم که یادم بماند چنان در دست انداز رفتیم که گوشی دماغ مرا از جا کند تقریبا
طبعا دیگه خنده روی خنده می آمد
مثلا تمامی ماشینهای که از کنار ما رد می شدند سر برمی گرداند به ما نگاه میکردند و مشغول صحبت میشدند. این اتفاق تا زمانی که به داخل تهران هم رسیدیم ادامه داشت . محدثه میگفت شاید مشکل از ما نیست مشکل یه جای دیگه است و رها با لحنی بامزه می گفت آره راست میگی فکر کنم زیپ مانی بازه !
سرانجام به جاده اصلی هراز رسیدم و به سمت تهران به راه افتادیم و چشمتان روز بد نبینید. مانی که حسابی تا اینجا مرام گذاشته بود و در این جاده های سخت روی ما را زمین نیداخته بود دیگر کم آورد
تا تهران هر چند کیلومتر یکبار امپر می چسباند و جوش میاورد. رها کاپوت بالا می زد و محدثه ظرف آب پر میکرد و من ساندویچ کالباس درست میکردم !
یعنی من حقیقتا تحسین می کنم رها را که اصلا عصبی نمی شد و همچنان با خنده و شوخی دوباره پیاده می شد
فن پشت رادیات خراب شده بود و آبش به سرعت تمام می شد.خنده دار مردمی مهربان بودند که هر وقت ما را با کاپوت بالا می دیدند برای کمک می آمدند و سعی میکردند بفهمند که مشکل کجاست. رها هم مرام می گذاشت و به انها نمی گفت که می داند مشکل چیست و اجازه می داد انها با خوشحالی کشف کنند که مثلا
- کولر ازش زیاد گرفتی
و رها هم می گفت بعله شما راست میگی و من و محدثه این ور میخندیدیم که کولر؟ما یه جایی بودیم نزدیک اورست داشتیم یخ می زدیمکولر؟
یعنی اینطوری بگم که ساعت ده شده بود که ما تازه وارد تهران شدیم و همچنان مانی هی جوش میاورد و ما بابایی شرق و غربمان قاطی کرده بود و نمی فهمیدیم داریم کجا می ریم که یه هتل دیدیم به خنده به رها میگفتیم همین جا نگر دار بریم شب بخوابیم فردا صبح بگردیم ببینم تهران کجاست
سرانجام به نزدیکی خانه ما رسیدیم و رها می خندید و می گفت الان پیکانیه دم در خونه تون ایستاده داد می زنه : از بابایی باید می اومدید صیاد شیرازی واسه چی رفتید حکیمیه هان؟!!





































۱۴ مرداد ۱۳۹۱

امامزاده عبدالمناف

طبق یادداشت های من آبشار دوم در 45 کیلومتر آمل به نام دریوک بود
باز هم مرد محلی مهربانی پیدا شد که آدرس دقیق به ما بدهد که بعد از رد کردن سه تونل و بعد از روستای کهرود و نرسیده به پنجاب یک پل را باید پیدا می کردیم
خوشم می یاد از راهداری ایران کلا از دید اونا فقط شهر حسابه و روستا نیازی به تابلو اسامی نداره
اتفاقی پل را پیدا کردیم و هیچ نامی از روستاهایی که در راه است نبود . فقط تابلوی بود که منطقه ییلاقی نمارستاق را معرفی کرده بود . آن هم در بین یک عالمه تابلو دیگه و رفتیم به داخل فرعی
و راهی شروع شد پیچ در پیچ با آسفالتهایی که جابجا آب آنها را شسته بود... رفتیم و رفتیم و رفتیم که به یک دوراهی رسیدیم که یک طرف به سمت امامزاده عبدالمناف بود و دیگری به سمت بی نام ونشان و ما با خنده به دنبال پیکانی سفیده می گشتیم که بیاید راه را نشانمان بدهد که مانی جوش آورد.
مانی اسم پراید رها است که اولا اسمش اسکندر بود اما بعد از تعویض رینگ و اینا اسمش شد مانیIMG_1541
یک راننده تاکسی گفت که پایینتر قهوه خانه و آب هست. رفتیم آنجا و مشغول خنک کردن رادیات شدیم و راننده شاکی که سه تا خانم تنها واسه چی راه افتادن برن آبشار و می خواست ما را به زور به خانه خودش ببرد افطاری!
خلاصه صحبتهایش این بود که فهمیدیم این همه راه آمده ایم همین قدر تا آبشار مانده است و الان ساعت 5 بود بنابراین باید به دنبال جای خواب می گشتیم. با مرد قهوه خانه ای صحبت کردیم که شب را در اتاقک هایش بخوابیمة هرچند سرد شده بود ما فقط یک کیسه خواب ودو پتو داشتیم اما مرد گفت که امامزاده خودش اتاق دارد برای اجاره . بنابراین از دست راننده تاکسی فرار کردیم برگشتیم سر دو راهی جایی که نوشته بود تا امامزاده هفت کیلومتر
هفت نگو بگو هفتاد تا
من هیچوقت آدم شجاعی نبودم . می دونم به خاطر نوشته های اینجا باور نمی کنید اما من ظاهر یک آدم شجاع را دردم ولی در درون ترسهای خودم را دارم اما خداییش اصلا از جاده و مشکلاتش نمی ترسم
و من در این جاده امامزاده برای اولین بار ترسیدم. مسیر مثل کارتونها بود؛ خطهای نازکی بود که دور کوه می چرخند و بالا و بالاتر می روند.و خودش جاده هم خیلی نازک بود! خاکی با کناره هایی که شسته شده بود داخل دره ، یعنی به عرض یک پراید! حالا عرضش جهنم، پیچ هایش حتی 90 درجه هم نبود بعضی وقتا 20 درجه بود. مدام به رها می گفتم نگه دار ماشین را بلند کنم بذاریمش بعد از پیچ. یعنی یک کمی زاویه را اشتباه رفته بودی تو دره بودیم
و چه دره ای
رها من همین جا اعتراف می کنم که از بس عروسک ماشینت را فشار دادم فکر کنم گوشش در شرف کنده شدن باشه
خلاصه می خندیدیم و می ترسیدیم . تمام وصیتها را کردم و به تمامی گناهانم اعتراف کردم و لکنت زبون هم گرفته بودم و دده بدده می کردم
حالا این وسط مه هم همه جا را گرفت . دیگه حتی نمی فهمدیم داریم می پیچیم یا مُردیم داریم می ریم جهنم
محدثه می گفت الان پیکانیه می یاد دنبالمون داد می زنه: اشتباه دارید می رید! اونجا راه جهنمه نه بهشت
ما هم می گیم: ببخشید ببخشید غلط کردیم و می ریم سمت بهشت
این وسط بیتا زنگ زده بود و شاکی که دودرش کرده بودم و خودم رفته بودم سفر. بهش گفتم ما در چه وضعیتی هستیم رها با یه لحن رمانتیکی میگفت به خانواده هامون بگو دوستشون داریم
می خندیدیم و از ترس خودمان را خیس کرده بودیم. بدبختی نه آدم بود نه خونه، فقط وسط ابرها حرکت می کردیم بدون دیدن روبرو پهلو یا پشت سر
وحشتناکترین تجربه ماشین سواری ام بود که ناگهان خانه ها روستایی ظاهر شدندIMG_1577. یعنی نفسمان بالا آمد ها وهنوز چند تا خانه جلوتر نرفته بودیم که مناره های امامزاده از توی مه پیدا شد.
خداییش نمی دونم این امامزاده از ترس ادامه تحصیل در ایران که فرار کرده چطور به این نوک کوه خودش را رسانده بوده
رفتیم داخل محوطه، امامزاده شلوغ بود و همه اتاقها پر بودند. بچه ها بازی میکردند و زنها تمیزکاری و مردها غذا و مواد را آماده می کردند. رو به منظره زیبا پارک کردیم و من رفتم دنبال مسئول پذیرش که بعد از مدتی سوار بر موتورش آمد
آقای درویشی پیرمردی با لباس ارتشی و چفیه بود که کلی از حضور من که یک اتاق برای سه خانم می خواستم حیرت کرده بود و با آن لهجه بامزه اش میگفت
- سه تا خانم؟
- بله
- تنها؟
- بله
- یعنی آقا همراتون نیست
- نه خیر
- مجردید
- بله
- یعنی کلا هیچکدومتون ازدواج نکردید
- نه خیر
آقای درویشی اینقدر مرام گذاشت که می خواستم اتاقی در نزدیکی خودش به ما بدهد که جایمان امن باشد اما مشتری قدیمی برایش رسید که مردی فلج بود و اتاقی بدون پله لازم داشت به همین علت اتاق دیگری به ما داد و همراهمان امد تا در اتاق مستقر شدیم
اتاق به شدت تمیز با دیوارهای سفید بودIMG_1580
هنوز مدتی از ولو شدنمان نگذشته بود که آقای درویشی دوباره رسید و اتاقمان را عوض کرد. خداییش آدم با حالی بود. اتاق جدید در انتهای ردیف اتاقها بود طوری که فقط خودمان از پله هایش استفاده می کردیم و مهمتر از آن اینکه اتاق علاوه بر پتوهای براق وتمیز، سماور و گاز پیکنیکی و کتری و چایی و نمک و روغن هم داشت!
یعنی دیگه آخرش بود
محدثه و رها سریع پتوولحاف را باز کردند و خزیدند زیرش . واقعا خسته شده بودیم . رها میگفت زانوهایش هنوزمی لرزد.
منهم خسته بودم اما می ترسیدم با تاریک شدن هوا مناظر اطراف امامزاده را از دست بدهم به همین علت روی گاز پیکنیکی اهدایی چایی گذاشتم و خوردیم و زدم بیرون .
جاده کنارامامزاده را ادامه دادم. هیچکس نبود به جز صدای پارس سگی در دوردست، صدای جوی آبی که پیرمزد کشاور به سمت کرت هایش هدایت می کرد.
اسبی سفید که بر زمینه مه آلود سبز رنگ می چرید
IMG_1622
روستایی دردوردست که چراغهایش در میان مه پیدا و پنهان می شد
گلهای معطر زردرنگی در باد می لرزیدند و هوا آرام آرام تاریکتر می شد و چراغهای روستاهای اطراف روشنتر
نمی دانم چقدر رو به کوههای سبزنشستم و توده های سفید را نگاه کردم که از جلوی من می گذشتند.
تا زمانی که صدای اذان از مناره های امامزاده بلند شد
شهادت می دهم که زمین- مادر طبیعت- بزرگ است و یگانه












































آبشار شاهان دشت

خب توی اینترنت جاذبه های طبیعی آمل سرچ کرده بودم و یک عالمه جاهای دیدنی پیدا کرده بودم. و گروه سه نفری  رها و محدثه و خودم  را به راه انداختم.
صبح کوله را پیچیدم و رها اومد دنبالم و رفتیم محدثه را از مترو هفت تیر برداشتیم و به راه افتادیم. قبلش توی نت راهها را هم چک کرده بود. یعنی من نمی دونم قبلا بدون وب چطور سفر می رفتم.
جاده خلوت و خنک بود و خنده و شوخی هم که به راه بود . یادتون هست تو سفرکاشان  روسری رها که می افتاد و اعصاب برامون نذاشته بود؟
دو تا سنجاق سر  آورده بودم به دو طرف سر رها زدم و شالش را به موهایش چسباندم و حسابی خنده دار شده بود اما باد نمی بردش . از آنجا که راننده گشنه بود و رفاه حال راننده برای ما ضروری بود
در یک پیچ  زیبا مسلط به رودخانه بساط صبحانه را به راه انداختیم . آن طرف رودخانه مردانی در حال ماهیگیری بودند.
در ادامه مسیر تمام روستاهایی که شب قبل در وب دیده بودم مرور می کردم و هی می گفتم: ای بچه ها این روستا یه آبشار کوچیک داره ولی ما نمی ریم
این یکی آب گرم داره  ولی بازم  ما  اونجا نمی ریم
خوشبختانه از یکی دو نفر که آدرس روستای شاهاندشت را  پرسیدیم خوب آدرس دادند هرچند نگاهشان کنجکاو سه تا خانم تنها بود
طبق گفته آنان باید به پل وانا می رسیدم. تابلوی به این نام وجود ندارد اما در وب نوشته بود65 کیلومتر به آمل. بنابراین آن حوالی ما با دقت بیشتری نگاه می کردیم.
یک تابلو دیدیم که به وانا خوش آمدید. از مردانی که سر پل نشسته بودند آدرس شاهاندشت را پرسیدم و آنان گفتند از روی پل رد شوید
ما از پل رد شدیم و واسه خودمون هی بالا رفتیم هی بالا رفتیم و هی بالا رفتیم که دیدیم یه پیکانی داره تعقیبمون می کنه
پیکانی به ما رسید و دیدیم یکی از آدرس دهندگان بود که با خشم پرسید
مگه شما شاهاندشت نمی خواستید بری-
بله-
خب چرا اومدید اینجا ؟همون بغل پل باید می پیچیدید-
من همچین دستپاچه شدم که به آقاهه می گفتم ببخشید
و بچه ها تا آخر سفر به این عذرخواهی من می خندیدند
برگشتیم پایین به سمت شاهان دشت رفتیم که بازم عوضی رفتیم تو یه جاده که می رسید به حوضچه پرورش ماهی
من به بچه ها می گفتم سریع بیاید برگردیم که الانه پیکانی می یاد سر من داد می زنه :چرا اومدید اینجا ؟مگه شاهاندشت نمیخواستید برید
اون وقت دیگه ببخشید کافی نیست من باید بگم... خوردم
اونجا کلی به محدثه خندیدم که برای اولین بار در عمرش تمشک دید وتمشک خورد و خیلی خوشحال بود. میگفت همیشه فقط تو کارتونا میدیده و کلی حسرت می خورده
یه جاده پیچی پیچی خطرناک اما کوتاه را رفتیم تا رسیدیم به روستا که اولش پارکینگ داشت
از اونجا پرسون پرسون رفتیم تا به آبشار رسیدیم.
این روستا به شدت تمیز بود. برخلاف روستاهای شمال که همه مشکل آشغال دارند. اینجا سطلهای زباله همه جا بود. دیوارها سفید کاری شده و جوی های آب در مسیرهای سیمانی سازمان داده شده بودند.
و مهمتر از اون اینکه تهرانی ها هنوز پیداش نکردن
آبشار از اون بالا پرت میشد پایین و پودر می شد. رفتیم یه جایی بالاتر نشستیم تا بتونیم تمام قد ببینمیش.IMG_1384 حیرت انگیز قلعه ای بود که بالای آبشار ساخته شده بود. ملک بهمن . الان فقط دیوار و برجش باقی مانده بود اما وحشتناک بود.چه طوری مصالح بردند بالا
چه، طور دوره صفوی سرانجام فتح شده .باز دلم می خواست زمان به عقب بر گرد؛فکرکن از برج قلعه به پایین نگاه کنی و جدالی که در جریان است ببینی ،خیلی شکوهمند بود این قلعه وهولناکIMG_1311
یکی دو خانواده آمدند و آب بازی کردند و عکس گرفتند و رفتند. به سختی البته رفتند. ویل دورانت میگفت تعداد مردانی کمی وجود دارند که با دیدن خانمها برای جلب توجه شروع به میمون بازی نکنند(من نگفتم ها ویلی گفته)
وقتی که خلوت شد
من و رها هم رفتیم به زیر آبشار
بهش نزدیک که می شدم. صداش منو می لرزوند. چه برسه وقتی که رفتم زیرش. نمی دونم هیچوقت هیجان آبشار برای من تکراری نمی شه . همیشه این کار را می کنم و همیشه انگار که بار اول است
فشار آب تمام تنت را می لرزاند و در این آبشار که شدت آب مداوم نبود و ناگهان یک حچم زیاد می ریخت و دوباره کم می شد و دوباره  یک سطل دانه های سنگین آب می ریخت روی سرت .چانه من و رها از شدت سرما می لرزید و خنده و جیغ مان قاطی شده بود.بیرون می آمدیم می لرزیدیم و می خندیدیم و دوباره می رفتیم زیر آب .کلا آبشار به شدت اعتیاد اور است قبلا به رها این را گفته بود که از یک زمانی به بعد باید یک کسی آدم را از آبشار جدا کند و رها دفعه چهارم یا پنجم بود که دیگه نذاشت من برم زیر آب.
همین جا بگم وقتی می رید زیر ابشار دستان را پشت گردنتان بگذارید تا ضربه به نخاع وارد نشود وا گرنه بیهوش می شوید همان زیر هم خفه
از زیر آب بیرون آمدیم و روی صخره روبروی آبشار مانند دو مارمولک خیس آفتاب گرفتیم تا کمی خشک شویم
و به سمت سفرخانه سنتی که نزدیک آبشار دیده بودیم رفتیم. سفرخانه مانند بقیه روستا به شدت تمیز بود
هیچکس به جز ما نبود. خانم سفره خانه با کمک پسر و دخترش برای ما سفره ای انداخت که فقط نمک و فلفلش را تمام نکردیم  
به قول مهدی مثل عرفان بود این غذا
املت و دیزی و جوجه با ترشی و ماست محلیIMG_1470
موزیک و صدای آبشار و منظره روبرو و احساس لذت از یک آبتنی دلپذیر
بقیه اش را خودتان حدس بزنید
در سفرخانه معلوم شد کلبه ای که قرار بود شب را در آن بمانیم منتفی شده و کمی مشورت کردیم که برگردیم تهران یا به راهمان ادامه دهیم  اما از آنجا که اگر بر میگشتم تهران رها  فردا صبح باید مادرش را می رساند به محل کارش تصمیم گرفته که به راهمان ادامه دهیم !
خدا این بچه ها را از مادرهایشان نگیرد








































۱۱ مرداد ۱۳۹۱

منظورم چی بوده یعنی؟

برای کتاب که می خوام نقد بنویسم عادت دارم که در حین خواندن یادداشت هایی را لای صفحات می گذارم و سرانجام زمانی که تصمیم به نوشتن نقد می گیرم.یادداشت ها را به ترتیب می خوانم وتوسعه می دهم . الان دارم یادداشت هایم را می خوانم و می نویسم که

یادداشت اول: جدول صفحه فلان مشکل دارد…

یادداشت دوم: سردرگمی بین نگارش لاتین و یا معادل فارسی وجود دارد…

یادداشت سوم: چه جالب  سنگ پا اینطوری درست می شه ؟

دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...