۳ مهر ۱۳۹۵

به قدمت حكايات سعدي

در جاده هاي روستايي ناگهان با قصري نيمه ساز روبرو شدم
 از زن و شوهري محلي ماجراي خانه را پرسيدم. زن گفت كه صاحبش  مردي از اهالي همان روستا است كه نظامي بوده  اما مدتي است كه چند هكتار را هفتصد ميليون خريده و حالا در آن خانه اي با استخر  دو طبقه مي سازد
همان سوالي را پرسيدم كه همه مردم روستا از او پرسيده بودند كه : با حقوق كارمندي از كجا آورده است؟ 
جواب اين بوده كه  دختري پولدار مشكل ويزا و خروج از كشور داشته  و مرد عقدش كرده و دستمزدش را گرفته! 
هر سه به اين دروغ خنديدم و زن با لهجه زيباي شمالي مي گفت : بچه  گول مي زند؟ چرا پس شوهر مرا نگرفته اين دختر ؟ توي زشت و چاق را گرفته؟ نگا شوهر من قد بلند ،چشم آبي...
و در حين گفتن اين جملات ستايشگرانه به همسرش نگاه مي كرد بعد
هر دو خندان رفتند كه بر روي زمين كنار قصر كار كنند 

۲ مهر ۱۳۹۵

يك دوست خوب

ديروز 
رها: مي خوام خودمو بندازم جلو تريلي!
-چرا؟
-بخاطر عصر جمعه  و اينا
-ولي امروز پنج شنبه است!
-جدا؟ خوب كنسله فعلا

امروز
من: رها محض ياداوري امروز جمعه است 

😂

در گروه تلگرامي دوستان، آقا يه پست مي ذاره اون وقت همسرشون با حيرت مي نويسه :
 تو چطور داري مطلب مي ذاري، ؟ تو كه داخل دستشويي هستي و منم پشت در منتظر؟!!!

۱ مهر ۱۳۹۵

نا مادر

زن شمالي، سفيد و چشم روشن است، شيرين و شوخ حرف مي زند، پرسيدم :نامادري مهرباني داشتي؟
 گفت: هرچي براي دخترش مي خريد براي منم مي خريد
- پس مهربون بود؟
- اري اما هرچي براي من مي خريد اندازه دخترش بود
-؟؟؟!!!

۳۱ شهریور ۱۳۹۵

اونا هم با ردذالت لبخند مي زدند

جلوي ميز رييس نشستم به مدت ربع ساعت داره تلفتي درباره سفر تبريزش صحبت مي كنه، مدارك منم دستشه و با كارت ملي ام بازي مي كنه، كه يهو ديدم  مدارك را از زير دستش بيرون كشيدم و وسط بانك ايستادم و با بلندترين صداي ممكن دارم از بقيه كارمندان مي پرسم كه :
آيا اونا هم اجازه دارن در ساعات اداري تلفن شخصي داشته باشند؟
آيا مي شود از رييس بانك به كارمندانش شكايت كرد؟
آيا مشكل دستشويي هتل تبريز را مي شود تلفني حل كرد؟

۳۰ شهریور ۱۳۹۵

گوسفندان روشن بين

ديروز در مسير پياده روي در حاشيه روستا به گله كوچكي از گوسفند رسيدم كه با ديدن من دست از چرا برداشتند ، سرهايشان را بلند كردند و خيلي جدي به من خيره شدند، منهم نگاهشان را پاسخ دادم و عبور كردم، آنها همچنان با نگاهشان مرا تعقيب كردند و من همچنان دور مي شدم كه  ناگهان كل گله به دنبال من راه افتادند!
من متعجب و خندان سرعتم را بيشتر كردم و آنها هم بيشتر، چوپان متوجه شد و شروع به صدا زدن كرد اما فايده اي نداشت و آنها خيلي جدي پشت سر من مي دويدند، 
اخر چوپان از جايش بلند شد و به دنبال آنها فرياد زد و سوت كشيد و من پا به دو گذاشتم  اما آنان همچنان پايمردانه به دنبالم بودند
اينقدر موقعيت خنده دار بود كه وسط دويدن زنگ زدم به رها و ماجرا را برايش تعريف مي كنم
و او به مسخره مي گويد: ويژگي هاي يك رهبر را در تو شناسايي كردند

۲۹ شهریور ۱۳۹۵

و رها از شرم ايراني بودن هم كارانش آب شده است

رها رفته سر كار جديد، كاري كه در ايران معمولا مردها انجام مي دهند و تمامي همكارانش هم مرد هستند،
از روز اول رفتار همه بسيار برخورنده بوده و رها را تحقير و تمسخر مي كردند، سوالات ابتدايي از او مي پرسيدند و متلكهاي در باب جاي زن در اين كار نيست،  رها هم طبعا همه را دايورت كرده بوده به تخمدان چپ
اما در ميان اين جماعت مردان بي ترحم، يك همكاري بوده كه از روز اول سلام مي كرده، غذايش را تعارف مي كرده، افراد را به او معرفي مي كرده و چايي مي ريخته و تنقلات مي داده و خلاصه آدم بوده
امروز مرد عكسهاي عروسي برادرش را نشان رها مي داده كه رنگ لباسها عجيب تند و شاد بوده
رها از او پرسيده كه شما كجايي هستي؟
گفته افغانستان، كابل

دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...