۱۷ آذر ۱۳۹۵

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

خيلي زود با پديده اي به نام نوزاد و بچه داري آشنا شدم، ده سالم بود كه صبح به صبح ماشين مي اومد و  چهار نوزاد متعلق به خاله و دايي را خالي مي كرد خونه ما و من و خواهرام ازشون نگهداري مي كرديم، به همين دليل من همه چيز را درباره كودك مي دانم، قنداق كردن، شير دادن، عوض كردن، شستن، ماساژ و ...
بچه ها هم در آغوش من آرام مي گيرند و به خواب مي روند، دوستانم با آرامش كودكانشان را نزد من مي گذارند و تمام راههاي سرگرم كردن بچه ها را بلدم و خاله انبوهي از اين بچه ها هستم
و حالا سال به سال از كودكان دورتر مي شوم، ديگر تولد يك نوزاد برايم شگفت انگيز نيست كه حتي خبر حاملگي دوستانم را با بي حوصلگي مي شنوم، تو مايه:  اي بابا تو كه يكي داشتي، بس بود
آنهايي كه در صفحات  مجازي عكس كودكشان را مي گذارند و به قربانشان مي روند ، از دايره دوستان خارج مي كنم و با مادران هم درباره بچه هايشان هم صحبت نمي شوم  و از دوستان بچه دارم دوري مي كنم، 
نمي دانم چطور قبلا اين مادران و كودكان  همه دوست داشتني تر بودند
ترجيح مي دهم فكر كنم كه من سنم بالا رفته و ديگر حوصله قديم را ندارم، تا اينكه به اين فكر كنم كه اين مادرانگي هاي غير عادي  و وسواس گونه و اين كودكان آويزان و لوس و نق نقو ، حالم را گرفته اند.

۱۶ آذر ۱۳۹۵

تجربه غريبي است عضوي از روستا بودن

سر كوچه ايستاده ام، 
خانم همسايه در حال رساندن كودكش است، پنجره پايين مي دهد و دعوت مي كند
اقا رحمت از نانوايي بازگشته، از آن طرف كوچه  نان تعارف مي كند
آقاي تقي پور با وانت رد شده و دست بلند مي كند و بلند احوالپرسي 
آفاي قربان نژاد هم كه سرويس مدرسه است و چند تا كله از پشت پنجره هايش ديده مي شود به دنبالم مي آيد
همه اينها چسبيده به هم رخ مي دهند و من  هم با صداي بلند  در حال پاسخگويي به محبت و سلام و عليك هاي پر سر و صدايشان هستم و مي خندم

۱۵ آذر ۱۳۹۵

١٤٠

 در جريان هستيد كه چقدر دير با هرچيز جديدي كنار مي آيم، حالا حساب كنيد چقدر طول كشيد كه  تا اومدم سراغ توئيتر
فعلا برام جالبه اين محدوديت شديد كلمات
ببينم خوش مي گذرد يا نه

۱۴ آذر ۱۳۹۵

امروز خود را چگونه گذرانديد

صبح از خواب بيدار شده و به حياط رفته چراغهاي دم در  را خاموش نمودم، خب  همه مي گن تايمريش كن اما همينكه خوابالو مي رم تو حياط و بوي شمال بهم مي خوره سرحال مي يام
رفتم اشپزخانه و خيلي جدي و بالاخره ظرفهاي مهماني جمعه و شنبه را شستم، من اين كار را دوست ندارم و اينجا هم ماشين ظرفشويي ندارم، بنابراين مي گذارم تا جمع شوند و يكسره شان كنم
مهمانم بيدار شد و بساط صبحانه را برايش به راه انداختم و خامه و عسلي به بدن زديم و براي روزمان تصميم گرفتيم
ساعت نه بود كه به قصد پياده روي زديم بيرون، هوا متاسفانه بسيار دلپذير بود( نبايد در آذر هوا ارديبهشتي باشد) و با احسا س گناه لذت برديم
باغهاي پرتقال، نارنج هاي كوچه ها و مهمان عكاسي مي كرد
كرم راه هاي جديد منو گرفت و مهمان هم پايه از يكي از كوچه ها سر در آورديم كه به مزارع نيشكر مي رسيد، بسيار صحنه زيبايي بود مردان و زناني( بيشتر زنان) كه در حال درو ساقه هاي نيشكر بودند
همچنان در كوچه ها مي گشتيم و بوي پهن و دود و روستا مي آمد
من مهمان را حسي به سمت  ابگيري در آن اطراف  مي بردم و مهمان درك مي كرد كه چرا رها و موقرمز از پياده روي با من فراري هستند اما خدايي اين يكي صدايش در نيامد و پا به پاي من مي آمد
سرانجام به آبگير رسبديم كه بسيار كم آب شده بود اما همچنان پرنده در بالاي سرش پرواز مي كردند
آنجا نشستيم و خستگي پياده روي طولاني را از كمر و پاها به در كرديم
بعد به شهر بازگشتيم و شيريني خريده و دنبال نان محلي گشتيم كه تمام شده بود
به خانه بازگشتيم و سفارش  ناهار دادم به بانوي كه غذاهاي محلي درست مي كند، فسنجان و مرغ و آلو
در مهتابي  نشستيم و با زيتون پرورده و آفتاب و نسيم و گپ و گفت خورديم و من درخت انجيرشكسته را اره كردم تا اين دفعه چوب لباس ازش درست كنم
اينقدر هوا ولرم بود كه من  پد يوگا را انداختم زير افتاب و حمام نور و گرما و ويتامين د گرفتم
در همان حالت خلسه چند ساعتي بوديم تا آفتاب كمرنگ شد
مهمان رفت تا به تهرانش برسد و من رفتم تا با حمامي گرم، خستگي لذت بخشي را از تن بدر كنم
حالا هوا تاريك شده و من  كنار بخاري مشقهايم را انجام مي دم  و براي كلاس فردا درس مي خوانم و شغالها در باغ پشتي  صدا مي دهند

۶ آذر ۱۳۹۵

به چشم برادري و اينا

در ادامه ورود و خروج عنكبوت به گوشم، امروز رفتم متخصص گوش و حلق و بيني و نسخه اي نوشت و گفت كه حتما ديگري بايد قطره در گوشم بريزد!
منم سرم را كج كردم و با معصومانه ترين شكل ممكن گفتم: من كسي را ندارم 
،
مديونيد اگه فكر كنيد به دليل جذابيت دكتر من اين حرف را زدم
،
فقط اگر آقاي مستر اولد  فشن. Alireza Amakchi اين متن را نوشته بود مي گفت: ببين دكتر گوش و حلق و بيني  هم متوجه شده
 تو فقط به خانه برگرد

بي مسئوليتي ام نسبت به فقري كه در جهانم است

سرماي استخوان سوز با كيسه پر از خريد  خوردني هاي خوشمزه  سوسولي و شالگردن سه دور دور سرم پيچيده و دستكش و پالتو مي دويدم كه زودتر با خانه گرم و صندلي نرم  برسم و در حال فيلم ديدن خوشمزه ها را بخورم
در كنار سطل اشغال  سر كوچه، پسرجواني با دستان و سري  برهنه ، اشغالها را زير و رو مي كردم،
 شرمساري مثل پيانو پلنگ صورتي بر سرم افتاد
در كيسه جستجو كردم و بين همه آن بسته ها ي بي ارزش م  به سختي يك بسته غذاي آماده پيدا كردم و به پسرك تعارف كردم
نوع نگاهش به جعبه گل گلي  پيانو را دوباره محكمتر كوبيد
گرفت و تشكري كرد و  من فرار كردم 

۳ آذر ۱۳۹۵

گزارش يك روز عجيب

صبح براي اولين بار برف در شمال را ديدم
در راه دانشكده فهميدم كلاسها تعطيلند
رفتم چند كار اداري را انجام دادم
از شب قبل مي دانستم عنكبوتي در گوش دارم ، با روغن زيتون كشته بودمش 
حالا در زير برف به دنبال دكتر و درمانگاهي كه جسد را خارج كند
سرانجام اورژانس بيمارستان با خونين كردن گوشم و درد شديد ، عنكبوت بخت برگشته و له شده را در آوردند
بساط جوجه خريدم و برگشتم خانه كه از منظره برفي لذت ببرم كه ديدم گاز قطع شده
تمام لباسهاي گرم موحود را پوشيدم و سه چهار ساعتي منتظر تعميركار بودم
در اين فاصله هواي خانه سرد و سردتر مي شود
زغال آتش كردم و بساط جوجه راه انداختم و به قول شما تهديد را به فرصت تبديل كرده و در گرماي زغال ناهار دلپذيري با سير ترشي و زيتون پرورده خوردم
كارمند پشت تلفن اداره گاز هم نگران يخ زدگي من هي تماس مي كرفت كه مامورين آمدند؟
حالا اين وسط آب هم قطع شد
همسايه مهربان آمد و روي لوله ها اب داغ ريخت و دبه اي هم آب برايم آورد
همسرش مرا متوجه كرد كه مي توانم اسپيليت روشن كنم، كه البته به ذهن اسمارت گيس طلا نرسيده بود!
حالا اسپليت روشن نمي شود ، چرا؟ نمي دانم 
مي خندم از وضعيت ايجاد شده و شيريني ناپلئوني خوشمزه اي را زير خروارها پتو و لباس مي خورم
در همان زير وب گردي مي كنم و قطره در گوش مي چكانم  تا سرانجام مامورين مي آيند و گرما به خانه باز مي گردد
حالا مي توانم به لوله كش زنگ بزنم و در تاريكي شب بياييد و پمپ را راه بيندازد
حالا گرم و آبدار ؛) در خانه نشسته ام و به اين مي انديشيم كه چقدر راحت مي توان به بدويت رسيد
ما واقعا براي پايان جهان آمادگي نداريم، چقدر مي شود بدون اين قبضهاي آب و برق و گازي كه پرداخت مي كنيم زندگي كنيم؟
چقدر بايد آماده باشيم براي نداشتن اينها؟
چهارسال ديگر كه آب در ايران رو به پايان مي رود، چقدر آمادگي داريم براي تحملش؟

اينستاگرام gisoshirazi

مدتها بود اينجا نيامده بودم فقط خواستم بگم زنده و سالم هستم و هر روز در اينستاگرام مي نويسم تشريف بياوريد اون ور منم تلاش مي كنم كه ...