۲۱ اسفند ۱۳۸۵


لپ تاپ فروخته شد و من الان دانشكده هستم و زماني كه مقنعه سر من باشد من نمي توان حرف بزنم بخصوص وقتي احساس كني كه پشت سري دارد نوشته هايت را مي خواند. فقط امروز رفتم شوش بازار بلور، تو رنگها چرخيدم و چرخيدم و اخر يك سري بشقاب خريدم زرد و سبز و نارنجي ....الان هم دارم تو كتابها دنبال رد پاي گيلگمش مي گردم ...

۳ نظر:

papillon گفت...

دانشگاه شما مقنعه اجباريه؟

عكس بشقاب ها رو بذار! :)

ناشناس گفت...

Dear Gistela:

EIDET MOBARAK :)

ناشناس گفت...

ممنون از کامنت. خيلی ممنون.

بازارِ بلور نرفته ام تا به حال. ولی بازارِ گل رفته ام. رنگ و طراوت...

از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...