خیابانهای تهران در شب
با جیگر و دل و قلوه و خوش گوشت و خووک
با لیموترش و فلفل تازه و دوغ
با نان داغ و موزیک جواد و بشکن زدن های رها و قردادن های شقایق
و حتی
ملاقات با یک گاری پر از چغاله بادوم زیر نور چراغ گازی
از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...
۱ نظر:
من خیلی وقته میخواستم بیام اینجا بگم که خوشحال شدم فهمیدم میخونیم و دیگه هم این که منم اخمم با خوراکی باز میشه!
ارسال یک نظر