۱۸ فروردین ۱۳۹۳

عاشقانه هاي شيرازي

مادرك به بابايي مي گه: اي روباه مكار
بابايي مي گه :آره من روباه  سفيد قطب شمالم ،اين خرس پاندا ي چين 
مادرك با احساس مي گه:  پاندا زيبا ،مظلوم، كمياب ،خوشگل
بابا :آره كمياب، يكي مونده بود، آوردن  ايران ، شانس من بدبخت، دادنش به من

هیچ نظری موجود نیست:

از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...