۹ خرداد ۱۳۹۶

رفاقت

خسته و گرمازده  از بيرون مي آيم و اولين كارم حتي در اوردن جين ام نيست بلكه برداشتن يك خوردني  از داخل يخچال ونشستن جلوي مانيبور و ديدن فرندز است
نمي دانم اين سريال در خود چه رازي دارد كه هنوز مرا مي خنداند ، به زندگي اميدوار مي كند، غم هايم را پر مي دهد و خستگي ام را تبخير مي كند
گمان مي كنم دليلش همان  معجزه اي باشد كه مرا در اين همه سال زنده نگه داشته است

۱ نظر:

barani12000 گفت...

گیس الدین طلایوفنای عزیز
من هم شدیدا عاشق فرندزم. فقط از نوع دلشکستهاش. صحنه اخر رو بیاد بیار.6 کلید روی کابینت. هنوز منتظرم برگردند کلیدها رو بردارن.

از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...