۲۶ دی ۱۳۸۳

چیستا یثربی

امروز شنیدم که چیستا یثربی از همسرش جدا شده است. ماجرای تکراری زنی تازه جانشین همسر قبلی. ماجرا مرا به یاد داستانی نه چندان کهنه می اندازد کدیور و مهاجرانی. این را می توانم بپذیرم که عشق نیز مانند هر چیز دیگر در زیر این اسمان ابی زمانی دارد. تولدی و مرگی می توان عمرش را کوتاه و بلند کرد و حتی به بلندی عمر دو نفر و یا کوتاه به اندازه یک هماغوشی ...
اما من به این دو زن می اندیشم . زنانی که از مرز های متوسط بالا رفتند. از روزمرگی، از هراسهای زنان، زن خوب، دختر خوب و همسر خوب و مادر خوب بودن و با این همه بودن این همه... و در فراسوی این مرز ها نوشتند... نوشتن؟ چه اهمیت دارد ؟ بودند... و سر انجام تنها ماندند.

۲۵ دی ۱۳۸۳

حواس پرت

این مکالمه من و یک مسئول را گوش بدهید
- شما باید برید پهلوی اقای خسرو شاهی
- حالا اقای خسرو خواهی هستند؟
- بله هستند خانم ...اقای خسرو شاهی
- بله منظورم همون اقای خودرو خواهی بود

۲۴ دی ۱۳۸۳

ترتیب

نازنین برای مصاحبه گزینش رفته بوده. بهش گفتند نماز بخواند . با دقت و با رعایت حروف حلقوی خوانده تا رسیده به تشهد و سلام گفته: بسم اله و باله الحمد الله اشهد ان لا اله الا الله (که ناگهان قاط زده و اذان گفته)...اشهد ان محمد رسول اله ..حی علی الصلوه .. حی الی الفلاح... خانم گزینشی رفته براش اب قند اورده...

۲۲ دی ۱۳۸۳

رسم عاشقی

یک دوست دارم اسب سواره . منظورم مربی سوارکاریه. یک دختر با نمک و دوست داشتنی ...
در حال صحبت بودیم با چند نفر از دوستها و صحبت ازدواج یک نفر شد که: من اگه ازدواج کنه خوشحال می شم من اگه ازدواج کنه تو عروسیش می رقصم و ...که این سوار کار ما -که به شدت شخص مورد نظر را دوست دارد- وارد بحث شد وماجرا راشنید با شادی گفت اره اگه اون ازدواج کنه..کمی مکث کرد من تو عروسیش.. کمی مکث ....می دم!!!
و ما فهمیدیم که او چقدر دوستش را دوست دارد

۲۰ دی ۱۳۸۳

to be or ...

یک موقعیت کاملا اخلاقی:
شاگردم به من زنگ زده که برای عکاسی بادوستانش بیرون رفته اند . یکی از اشنایان انان را در مترو دیده و خبر به پدر انان رسیده . پدر گفته که اگر بدون معلمشان برای عکاسی رفته ند دیگر نمی گذارد که او به مدرسه برود. او گفته که معلممان (یعنی من با انها بودم) پدر هم گفته که باید خودش تلفنی با من صحبت کند.
قبول کنم؟ اگر بعدا معلوم شود که انان به دوست پسرشان بوده اند و مسائلی غیر از عکاسی پیش امده باشد( که امری طبیعی است) برای من مشکل می اید و از کار بیکار می شوم.
اگر قبول نکنم و پدر واقعا نگذارد او درس بخواند و من با این ترسم امکان یک زندگی متفاوت را از او گرفته ام چی با این احساس گناه چه کنم؟

۱۹ دی ۱۳۸۳

اندر مضرات بیوه بودن

من از رفتن به ارایشگاه متنفرم و یا در واقع می ترسم ...چرایش به دلایل پیچیده روانی باز می گردد که مهم نیست. به همین علت هر وقت کاری در این زمینه دارم دوستی را صدا می زنم به شیوه زنان قدیم به خانه ام می اید. چند روز پیش امده بود. طلاق گرفته ... در واقع طلاقش داده اند. یک روز که به مهمانی به خانه مادر و پدر او رفته اند.پدرش و شوهرش داخل اتاقی شده اند و وقتی بیرون امده اند پدر به او گفته که شوهر او را نمی خواهد و او را طلاق می دهد. از او پرسیدم که مشکلاتشان چه بود که بعد از شش سال ازدواج و داشتن یک کودک قبول کرده؟ می گفت نمی گذاشت شبها بخوابم. مرا مجبور می کرد که به او پشت کنم و در همان وضعیت بخوابم در حالی که دست او درون بدن من باشد. اکثر اوقات می گذاشتم و لی بعضی شبها که خوابم می امد و نمی توانستم تمام شب به پهلو بخوابم، مرا متهم به خیانت می کرد و مرا مجبور می کرد که داخل بدن خودم را نشانش دهم تا مطمئن شود که با کسی دیگری نبوده ام زمانی که او با دختر دو ساله اشان از مهمانی بر می گشت دختر را به درون اتاقی می برده و از او می پرسیده که دائی ها به کجایت دست زده اند؟
در پایان با تاسف اضافه کرد که اگر طلاقم نمی داد من با او همچنان زندگی می کردم. از بیوه بودن که بهتر است...

۱۴ دی ۱۳۸۳

نامی شایسته

الهام از کلمه گوز خیلی بدش می اید و اتفاقا جلوی او این کلمه زیاد برده می شود. یکبار دو تا از دوستای دیگر با هم حرف می زدند ،یکی به اون یکی گفت که مردیکه گوزو... این الهام داد زد با خشم: چرا هر وقت چیزی پیش می یاد شما پای مرا وسط می کشید؟
بقیه قهقهه می زدنند که: ما نمی دونستیم اسم تو گوزه

از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...