۱۸ خرداد ۱۳۹۱

فوبیای بطالت

در دوران نوجوانی هرکی به آدم می رسید می گفت : وقتتان را به بطالت نگذارنید

این کلمه بطالت در من استرس شدید ایجاد می کرد و هی می رفتم از همه می پرسیدم چی کار کنم که وقتم به بطالت نگذرد

و همه می گفتند کتاب بخوان(حتی اگر خودشان هم نخواننده بودند ) به کتابخانه ملی شیراز می رفتم و رمانهای که قطرشان زیاد بود را می گرفتم و می خواندم

جنگ و صلح؛ دن آرام، ایلیاد و اودیسه

بدبختی اینکه تند خوان بودم و کتابهای کتابخانه هم عموما  در دست اعضا  بودو باید در نوبت می ماندی تا جلد بعدی برسد به همین دلیل بود که من دن آرام را به ترتیب جلد اول، چهارم، سوم و دوم خواندم

و هنوز که هنوز است  در ترتیب واقعی  ماجراها مشکل دارم

برای مبارزه با  احساس گناه شدیدم هنگام بیکاری

خیاطی؛ نقاشی؛ گلدوزی؛ کنف بافی و عروسک سازی و گل سازی با خمیر و جوراب و کوفت و زهر مار را یاد گرفتم

هنوز در خانه شیراز بقایای آثار هنری نوجوانی من بر در و دیوار هست

شیراز آن موقع فقط یک کلاس زبان  و یک کلاس موسیقی داشت که نوبت های چند ساله می داد

بنابران این دو را هیچوقت یاد نگرفتم

بزرگتر شدم که زندگی خودش اینقدر شلوغ شد که وقتی برای بطالت باقی نگذاشت اما ترس از حضورش همیشه  با من بوده  است

و امروز که اولین پنج شنبه بیکار  من است و حمام رفتم و خانه را تمیز کردم و ناهار خوردم و خوابیدم

حالا که بیدار شدم  غول احساس گناه دارد به من سیخونک می زند که

های چرا برای امروزت برنامه ای نداشته ای

چرا روزت را به بطالت گذراندی؟

۱۷ خرداد ۱۳۹۱

کاش نامش را به خاطر سپرده بودم

به  دکترهای بیمارستانهای ارتش و این بیمارستان سجاد اعتماد دارم. با وجود ان همه کودک 18 ساله که  با لباسهای اقوام مختلف نگران و ترسان با فرمهای استخدامی شان سرگردانند و یا سربازهای خونین و مالین که اینجا و انجا نشسته و ایستاده و روی صندلی چرخدارند و زنان سبزپوش کادر بیمارستان که احساس مادری به این پسرها دارند.

هزینه هایش هم برای دفترچه های ما حقیقتا خنده دار و پایین است .جرم گیری دندان 3000 تومن

اهالی اورژانس بیمارستان هم به دیدن من  عادت دارد که نیمه شب ها تنها وقدم زنان به آنها سر می زنم تا سرمی و یا مسکنی بزنم

در وسط حیاط پر درخت بیمارستان سجاد؛ خانه قدیمی و زیبایی است باقیمانده از آنچه که اینجا بوده است.

امروز جلوی ساختمان ایستاده بودم و سعی می کردم که این حیاط و خانه را در دوران شکوه و جلالش تصور کنم

پیرمردی کنارم آمد و گفت که خانه متعلق به تیمساری بوده که در یک قمار آن را به تیمسار دیگری باخته است

(اسم هر دورا گفت که یادم نمانده است)

تیمسار دوم به شاه اطلاع داده  که خانه ای با حیاط بزرگ هست که مناسب بیمارستان ارتش است

شاه موافقت کرده ودر چهار طرف حیاط ساختمان سازی شده اما خانه وسط دست نخورده باقی مانده است

و من به تیمسار دومی می اندیشم که حتی در قمار هم به سربازان دردمند کوچکش می اندیشیده

۱۶ خرداد ۱۳۹۱

و معیار تمامی ارزشها

داشتم به رها  میگفتم یکی از دلایلی که من مغز اقتصادی ندارم به اصلیتم بر می گردد

تو شیراز صحبت کردن از پول کار زشتیه

هیچوقت هیچکس  ازت نمی پرسه : چند حقوق می گیری؟

سئوالی که بارها در تهران از من پرسیده شده

کسی نمی گه : بیا تو این کا ، پول توشه

یا

بعدش که این کارو کردیم پول پارو می کنیم

صفاتی مثل طرف مایه داره ،وضعش توپه و پولش از پارو بالا می ریه …در شیرازاستفاده نمی شود

مادربزرگ من 10 سال و پدربزرگم 6 ساله که فوت شدن و تازه بچه ها دارن از انحصار ورثه حرف می زنن

در شیراز می شه خونه هایی را پیدا کرد که اجاره داده نمی شود چون صاحبخانه حوصله مستاجر ندارد

من هنوز هم نمی دانم پدرم چقدر حقوق میگیرد  و مادرم با ارثش چه می خواهد بکند

بحث این نیست که شیراز خوب و تهران بد

و یا چرا شیراز، اصفهان نشد

بحث این است که به نظر می رسد در زمانی دور در همه جا چنین بوده است

پول اولین ارزش نبوده است

در زمانی نه چندان دور

پول حرف اول را نمی زد

۱۵ خرداد ۱۳۹۱

یک عصر دلپذیر

یه مانتو گل گلی خریدم ،گشاد که باد زیرش بره این ورواون ور،یه شال قرمز انداختم روی سرم ؛لاک  و روِژ خون خری هم که واجب شرعی و کفایی است و رفتم خانه هنرمندان زیر درختهای سبز

یه کتاب هم از نازنین سینمای ایران خریدم:” احمد ضابطی جهرمی”

۱۴ خرداد ۱۳۹۱

خیلی هم جدی و شاکی

منم می یام حموم زنونه  تو رو خدا؛ دونگمو می دم خوب

نمی شه امیر

چرا

چرا؟ چون تو مَردی

ا؟ چطور تا دیروز که نامرد بودم واسه حموم مرد شدم؟

۱۳ خرداد ۱۳۹۱

هر کسی کو دور ماند از حمام خویش

واقعیتش اینه که من همیشه دربرابر دوستی از طریق این پنجره  مقاومت داشتم و  واقعیت را بر مجاز ترجیح داده ام
اما  سرانجام یکی تونست با طعمه سفر به کیش(قدیمی ها سفرنامه شو به یاد دادن) منو از برج عاجم بیرون بیاره و از طریق اون با یه چند تا دختر دیگه  آشنا شدم  که الان هم  حتی اسم واقعی  یا فامیلشونو نمی دونم . من که گیس طلا هستم و توسط این تنبلها تبدیل شدم به "گیس" بقیه هم اسمهایی مثل جود و یل و رکسی و گلمر و  هد و موحد و ملی دارن 
همدیگر را ماهی یه بار می بینیم و فقط به قصد شکم چرانی
یعنی همه غذا درس می کنن می یارن به حد مرگ می خوریم و می خندیم و می ریم تا ماه بعد
اینقدر که  تو این جمع ها همه خودشون هستند و بی سانسور و طبعا شبیه اراذل و اوباش؛مادر یکیشون گفته بود : اینا بچه های خوبی بودن اما اون دوستایی که باشون می ریی سینما وتئاتر کیا هستن پس؟
چند شب پیش داشتن  مثل همیشه ایمیلی  برنامه ریزی میکردن که  این دفعه دور همی بریم
استخر روباز تو میرداماد به اسم نمی دونم چی چی قصر،  خیلی شیک و اینا
مایو دو تکه بپوشن و مثل آدم ،‌عینک آفتابی و روغن برنزه بزنن و حمام آفتاب بگیرن
وبعد از رد و بدل شدن صد تا ایمیل
که حوصله خوندن شو نداشتم
اومدم آخری را باز کردم دیدم برنامه استخر روباز  تبدیل شده به رفتن به یه حموم عمومی که دلاک  خوبی هم داشته باشه !!!!

۱۲ خرداد ۱۳۹۱

می کنه؟

نه امیر آدم به  این دلیل ازدواج نمی کنه-

پس به چه دلیل-

برای احساس امنیت؛ آرامش  و آسایش-

این کارارو که 110 می کنه-

دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...