۶ آبان ۱۳۹۱

فلاش فریم

قدبلند و درشت هیکل است شبیه زنان فیلمفارسی؛  34 ساله  و پر عشوه
چند دوره زیبایی میکرودرم و لیزر را دیده و به صورت درصدی با یک مرکز لیزر کار می کند. ده درصد!
هر روز از کرج به تهران می آید. تمام روز بدون عینک محافظ فلاش به پروپاچه مردم می زند  وبه صورتهایشان ماسک و شبها به کرج بر می گردد.
خواهر و برادرها همه ازدواج کرده اند. برای ازدواج آخرین برادر 12 میلیون وام گرفت. چفدر دوندگی و دلبری کرد تا وام را گرفت  برای خودش گرفته بودم اما طاقت نیاورد و  وام را داد به برادر که به قول خودش نجات پیدا کند ازخانه
قبلا با یک نفر شریک شده بود در فروش پروژکتور. مرد کلاهش را برداشت او هم مرد را به زندان انداخت اما همه سرمایه اش رفته است.مرد هنوز زنگ می زندکه او رضایت دهد که آزاد شود.
مادرش زمین گیر است بو پولی برای گرفتن پرستار نیست . صبحها مادر را پوشک می کند و شبها حمامش می برد. پدرش بازنشسته است با ماهی 380 هزار تومن حقوق
برادرش بزرگش معتاد است . برادر را به  کمپ برده و در آنجا خوابانده است .ماهی 250 تومن هزینه کمپ را می دهد تا زن برادر طلاق نگیرد و از برادر زاده ها نگهداری کند
زمانی عاشق مردی بوده که دودرش کرده و هنوز به او فکر می کند
بعضی شبها که مشتری اش دیر آمده به خانه من می آید و صبح دوباره به مرکز لیزر می رود.
برنامه اپرا را دوست دارد ؛ آرزوهایش را می نویسد و  زیر خاک چال می کند
و امیدوار است که خدا به قلب شکسته اش نگاه کند


۴ آبان ۱۳۹۱

دندان شکن بود ها

گیس طلا تو به دنیاهای موازی اعتقاد داری؟
آره به لحاظ علمی حضورش ضروریه
فکر می کنی رهای اون دنیا چه طوریه؟
خیلی خوبه، مثل رهای این دنیا  تپل نیست
آره حتما گیس طلای اون دنیا هم  آدمها را بیشتر از گلدوناش دوس داره
!!!!!!

۲ آبان ۱۳۹۱

حدس بزنید میران و عمق و چگونگی سوختگی تحتانی

امروز صبح زود باید با رها جایی می رفتیم . 
صبح صدای دلچسب بارون می آومد. ملافه های تازه شسته شده گرم بودند و خوابها همه شیرین
خیلی سخت
خیلی سخت
 از تخت  خواب گرم و نرم خودم را جدا کردم
به سختی صورت شستم
به سختی مسواک زدم
به سختی کیفم را آماده کردم
به سختی لباس پوشیدم
گوشی مو نگاه کردم
دیدم رها نصفه شب پیغام داده بوده که  حالش خوب نیست نمی یاد
...


۱ آبان ۱۳۹۱

در غیبت شیرین کلام

وارد سالن ورزش که می شم به همه لبخند می زنم. سلام نمی کنم لبخند می زنم. برای سلام کردن باید حرف زد و من نمی خواهم حرف بزنم و بنابر این فقط عمیقا لبخند می زنم.
اوایل برایشان عجیب بود و شاید هم بدشان می آمد اما حالا عادت کرده اند و جواب لبخند مرا با لبخند می دهند و بعد با بغل دستی شان سلام می کنند و حرف می زنند
اول راه می رم ،دور سالن، بعد می دوم. اونها هم راه می روند و می دوند اما تا وقتی که مربی نیست از زیرش در می روند و  حرف می زنند و می خندند.خانمهای شادی هستند کلا. تپل و شاد. لاغرها ها زیاد شاد نیستند. چرا؟
جوانترها آرایش کرده اند و هر بار مدل مویی و لباسی .چطور بعد از ورزش آرایششان به هم نمی خورد؟
جابه جا، گله به گله می ایستند و حرف می زنند و من هنگام دویدن انها را دور می زنم و لبخند می زنم از اینکه سر راه ایستاده اند و انها هم با لبخند اندکی کنار می کشند
مربی می آید و همه به تکاپو می افتند .موزیک و حرکت 
دیگر لبخند نمی زنم، فقط نفس می کشم و به آن گوش می دهم. دم و بازدم 
قدیمی ها پابه پای مربی می روند و ضعیف ترها را دست می اندازند. جدیدتر ها سعی میکنند که ریتم را پیدا کنند و خراب می کنند و می خندند و من به صدای نفسهایم گوش می دهم
هربار سعی می کنم به بالاترین عددی که مربی می خواهد برسد و می شمارم. هر جلسه بیشتر می شمارم . بعضی رها می کنند و بعضی از درد فریادهای کوتاهی می کشند و ادامه می دهند  و من  با هر نفس می شمارم و عرقی که وارد چشمانم شده را پاک میکنم 
و نفس می کشم 
و می شمارم
سرانجام تمام می شود. مربی برایمان کف می زند. خودمان هم برای خودمان کف می زنم 
همه دوباره شروع می کنند به حرف زدن و خندیدن و آب خوردن. دوباره گروه ها دور هم جمع می شوند و  من لبخند زنان از بینشان عبور می کنم و به سراغ کمدم می روم لباسم می پوشم و بدون خداحافظی بیرون می آیم 
خیابان پر از درخت است . تاریک و ساکت 
تا خانه را قدم می زنم 
بدون هیچ صدایی در سر و بدنم 
دیگرحتی نیازی به لبخند زدن ندارم 

۳۰ مهر ۱۳۹۱

خسته بود

سالهاست که در مسیر فرهنگسرا سوار ماشین این جوان شده ام. به خاطر می ماند. به خاطر دندانهای جلو آمده اش که خنده هایش را مضحک می کرد ، جملات جویده جویده اش و مهمتر از همه شادمانی منتشرش
با همه مسافران احوالپرسی می کند ، اهنگ دیش دیش داران می گذارد و هر بار تعریف می کند که آقاش گفته صبح با همه خوش اخلاق باش که روزی ات زیاد می شود
ماشینش هم یک پیکان قراضه بود با سی دی هایی که در جاهای مختلف چسبانده بود
بعضی وقتها پرحرفی هایش آزاردهنده بود اما خوش بینی و رضایتش از زندگی  باعث می شد که تحملش کنی
موقع کرایه گرفتن هم کلی تعارف می کرد و به هر رقمی راضی بود
مدتها بود خبری ازش نبود تا امروز
مدل ماشینش را بالا برده بود. همچنان دندانهایش بیرون بود اما گوشه لبهایش پایین آمده بود
با ماشینهای دیگری که مسافر سوار میکردند دعوا میکرد
سوار ماشینش شدم
با عصبیت رانندگی می کرد و ضبط ماشینش هم خاموش بود .چیزی هم به در و دیوار نچسبانده بود
کرایه را هم زیاد گرفت
و تا آخر مسیر یک کلمه هم حرف نزد 

از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...