۱۵ تیر ۱۳۹۲

حالا منم که هر زیر تلویزیونی نمی پسندم خو

اس ام اس اومده تلویزیون قدیمی شما را عوض می کنیم با یه نو
تازه یه زیر تلویزیونی هم می دیم
...
نگرانم نکنه کلاه سرم بذارن  و به جای تلویزیون 21 اینچ یاشاید 24 نمی دونم ال جی فلترونی که خودم صدسال پیش دست دوم خریدم
یه ال ای دی فلت 42 اینچ بهم قالب کنم



۱۴ تیر ۱۳۹۲

بی معرفتا

مادر دوقلوها باید چند روزی بیمارستان بستری باشه
اونا هم اومدن خونه مادرک
و از خوشی دارن می میرن
اون وقت هر از گاهی وسط بازی اولی به دومی می گه :
لیلا توجاس؟
دومی می گه :
لیلا رف
بعد به بازی شون ادامه میدن
...
بعد از یه مدتی دومی به اولی می گه :
لیلا توجاس؟
اولی میگه:
رف
و دوباره به بازی شون ادامه می دن
.
.
.

 

۱۳ تیر ۱۳۹۲

کنار دمپایی نشستم و برای تمامی آن لحظه های که سرانجام من هم دانستم، زار زدم

در کوچه های روستا به سمت شالیزار قدم می زدم که صدای شیون شنیدم
جلوتر رفتم؛ مرد و زنی فریاد میکشیدند و خود را به زمین می زدند...
همسایه ها بیرون دویدند...
معلوم شد  دقایقی پیش کنار جاده، ماشینی پدر خانواده را زیر گرفته است، زن و مرد، همسر و برادر متوفی بودند
همسایه ها آن دو را از زمین بلند کرده و به سمت خانه بردند
اما در خانه بسته بود و کسی کلید نداشت
من که تنم به لرزه افتاده بود، سعی کردم هرچه زودتر خودم را از آنها دور کنم و داخل کوچه ای رفتم که به شالیزار راه داشت
نزدیک شالیزار پسر نوجوانی را دیدم که با گوشی اش صحبت می کرد و به سمت من می آمد
- کلید؟ آره دست منه ..الان می یام ...چی شده؟ ...دارم می یام
و قطع کرد
من و پسر  لحظاتی چشم درچشم شدیم...
.
من می دانستم
و
او نمی دانست
.
 تصور اینکه او فقط چند دقیقه تا خبر مرگ پدرش فاصله دارد، تمام توانم را گرفت
پسر به من نگاه کرد و  من رو برگردانم
و
گویا فهمید
....
به سمت خانه دوید
در حالی که یک لنگه دمپایی اش کنار من جا ماند
.
.


بعد هم قطع می کنه


چند روز پیش داشتم با مادرک تلفنی حرف میزدم ، امیر زنگ زد به گوشی
با صدای آروم  و پچ پچی بهش می گم :
دارم با مامان حرف می زنم بعدا بهت زنگ می زنم
...
از اون روز به بعد  هر روز امیر زنگ می زنه  با همون صدای پچ پچی  می گه :
لان دارم صحبت میکنم ؛ ابعدا بهت زنگ می زنم

۱۲ تیر ۱۳۹۲

غریبه که نیستید

من یک نوجوان فاجعه بودم
از این دخترهای لاغر و زشت و سیاه با دماغ گنده و صورت پر جوش
که با همه اعضای خانواده سرجنگ داشتم و گمانم بر این بود که همه قصد آزارم را دارند

از همان موقع یک توانایی حیرت انگیر در شناسایی نقاط ضعف آدمها و فرو کردن سیخ در این مواضع داشتم
شاید چون خودم خیلی از این مناطق داشتم و
شاید چون خیلی درد داشت وقتی کسی همین کار را با من می کرد
.
خلاصه اینکه زبانی به شدت تیز و زهراگین که آبجی ها هنوز که هنوز است خاطرات جذابی دارند از زخم های  آتشینی که به آنان می زدم
و شما که غریبه نیستید
لذت بخش هم بود
بزرگتر که شدم و ازکانون گرم خانواده که دور شدم ، متوجه شدم که آدمها همه دشمن نیستند و قصد آزار ندارند
بعد از آن کمتر از این استعدادم استفاده کردم
اما دوستانم سالی یک بار به یاد دارند که تا فیها خالدونشان سوخته است
و حالا
تنها باقیمانده آن زبان
صراحت من است که  وقتی لباسی زشت است و آرایشی بد و خانه ای بی سلیقه  و دوست پسری داغان
حتما به اطلاع صاحب دوست پسر و  لباس و آرایش و خانه  می رسانم
.
.
اما
به تازگی 
متوجه تغییری شدم
من دیگر
از آن لباس و آرایش و خانه و دوست پسر  بد نمی گویم
و
حتی
کمی هم دروغ می گویم
.
و
گمان میکنم  مدت حضور در دنیا خیلی برایم کوتاه تر شده است
و
شادی هایش  ارزشمند تر
 حتی اگر کوتاه مدت
حتی اگر غیر واقعی
دیگر دل راست گفتن ندارم
و از لبخندی که بعد از تعریف های ناشیانه و دروغینم می بینم
غریبه که نیستید
لذت می برم
.
.
پیر شده ام
گمانم


۱۱ تیر ۱۳۹۲

از پنجره به پسرش نگاه میکند و لبخند می زند

پسر جوان فرزند طلاق بود
دوران کودکی را در بین دعواهای پدر و مادر و طلاق و طلاق کشی گذرانده بود و دوران نوجوانی را درخانه مادر بزرگی وسواسی و پرخاشگر و سختگیر
مادر شغلی در شهرستان پیدا کرده بود تا بتواند خرج خودش و پسرک را بدهد
پسر بزرگ شد و دانشگاه قبول شد و مادر خانه ای در تهران خرید و پسر ازخانه مادربزرگ به خانه خودشان رفت و همچنان مادر رفت و آمد می کرد
به تدریج خلق و خوی پسر تغییر کرد ،کم حرف تر با طغیان های خشم و افسردگی نشانه هایی از اعتیاد هم دیده می شد تا جایی که در شرف اخراج از دانشگاه 
مادر تمام تماشش را می کرد اما پسر به شدت از در دشمنی با مادر در آمده بود و او را حتی به خانه راه نمی داد
اوضاع پسر بدتر شد،  چند بار دست به خودکشی یا تهدید به آن زد و سرانجام  با اصرار و التماسهای مادر قبول کرد که به سراغ روانپزشک بروند
دکتری مشهور فارغ التحصیل از اکسفورد
دکتر به مادر گفت که اوضاع پسر خیلی خراب است 12 قرص برایش نوشت  و برگشت انگلیس
پسر با قرص ها دست ازخودکشی برداشت اما هراز گاهی هوس کشتن مادر را میکرد و بقیه روز خواب بود و اگر بیدار بود با انواع درد های بدنی سر و کار داشت و کلا توان خروج ازخانه را نداشت
قرصها که تمام شد
دکتر بعدی که او هم خیلی معروف بود نسخه را دید و گفت اصلا نمی شود به نسخه کسی که این قرصها را می خورد دست زد؛ همین را ادامه دهید. حتی کمی هم تعجب کرد که چرا پسر هنوز سرپاست
اوضاع پسر همچنان بدتر و دشمنی اش با مادر تحت تاثیر دوست دختری روانی و معتاد بیشتر شده بود
دکتر سوم که از دو تای بقیه معروف تر بود گفت که به پسر باید شوک الکتریکی بدهند
مادر اما ول کن معامله نبود دست از درمان او بر نمی داشت
آنقدر روی پسر کارکرد تا تمامی واحدهای افتاده را پاس کند و پایان نامه بنویسد و این کار یکی دو سالی طول کشید اما وضعیت روانی پسر تغییری نمی کرد
روز دفاع را به یاد دارم که پسر وسط میدان ولی عصر ازاتوبوس بیرون پریده بود و داد می زد و گریه میکردو فحش می داد که نمی خواهددفاع کند و مادرکه کیف و کتابها را از وسط خیابان جمع میکرد
سرانجام درس پسر تمام شد
مادر پسر را  باوجود مخالفتش و تهدید به خودکشی اش با خود به شهرستان برد
دکترهای شهرستان همه به مادرگفتند که این تا آخر عمر همینطور می ماند و باید بپذیرد که یک پسر مجنون همیشه همراهش هست
مادر اما قبول نکرد و ادامه داد
الان سه سال از آن روزی که مادر در خانه من نشسته بود و پسر زنگ زد که خودکشی کرده چون نمی خواهد به شهرستان برود می گذرد
مادر سعی میکرد تلفنی به همسایه شان خبربدهد  تا او به نجات پسر برود و دستهای من آنقدر می لرزید که نمی توانستم چایی برایش بریزم
پسر الان در همان شهرستان فوق لیسانس می خواند واین ترم معدلش 20 شد، در یک جامع کاربردی تدریس می کند و دانشجویان(بخصوص دخترها) شیفته اش هستند
قرصها را یکی یکی کم کرد و الان  مدتهاست که حتی استامینوفن هم نمی خورد و عصرها دوچرخه سواری می کند
 درحیاط خانه دلپذیرشان روی صندلی های راحتی زیر درخت نشسته ایم و چایی می خوریم و پسر با  من درباره سریالهای جدید و نمایشگاه های هنری صحبت می کند
و من از پنجره به نیمرخ زیبا و خسته  مادرش نگاه می کنم که  در آشپزخانه بساط شام را به راه می اندازد 




۱۰ تیر ۱۳۹۲

اسمارت گیس طلا

من فکر میکردم همون موقع که خبر رفتن گوگل ریدر اومد رفته دیگه
از اون به بعد اصلا سراغش نرفتم تاامروز که  دیدیم هی ملت می نویسن حالا کجا بریم و خدا لعنتشون کنه و اینا
تازه تازه رفتم اسباب کشی کردم از ریدر به اولد ریدر
نشستم به خوندم اون همه وبلاگ  که این مدت فکر می کردم ای داد  ای فغان که گمشون کردم
.
.
.
رها همیشه به من می گه تو چرا سوال نمی کنی؟
.
.
.
تبصره: من به اسم giso shirazi پلاس و اولد ریدر و فیس بوک هستم و بیخود نمی خواد اد کنید
همین دری وری هایی که اینجا مینویسم اونجاها هم شر میکنم

دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...