پسر جوان فرزند طلاق بود
دوران
کودکی را در بین دعواهای پدر و مادر و طلاق و طلاق کشی گذرانده بود و
دوران نوجوانی را درخانه مادر بزرگی وسواسی و پرخاشگر و سختگیر
مادر شغلی در شهرستان پیدا کرده بود تا بتواند خرج خودش و پسرک را بدهد
پسر
بزرگ شد و دانشگاه قبول شد و مادر خانه ای در تهران خرید و پسر ازخانه
مادربزرگ به خانه خودشان رفت و همچنان مادر رفت و آمد می کرد
به
تدریج خلق و خوی پسر تغییر کرد ،کم حرف تر با طغیان های خشم و افسردگی
نشانه هایی از اعتیاد هم دیده می شد تا جایی که در شرف اخراج از دانشگاه
مادر تمام تماشش را می کرد اما پسر به شدت از در دشمنی با مادر در آمده بود و او را حتی به خانه راه نمی داد
اوضاع
پسر بدتر شد، چند بار دست به خودکشی یا تهدید به آن زد و سرانجام با
اصرار و التماسهای مادر قبول کرد که به سراغ روانپزشک بروند
دکتری مشهور فارغ التحصیل از اکسفورد
دکتر به مادر گفت که اوضاع پسر خیلی خراب است 12 قرص برایش نوشت و برگشت انگلیس
پسر
با قرص ها دست ازخودکشی برداشت اما هراز گاهی هوس کشتن مادر را میکرد و
بقیه روز خواب بود و اگر بیدار بود با انواع درد های بدنی سر و کار داشت و
کلا توان خروج ازخانه را نداشت
قرصها که تمام شد
دکتر
بعدی که او هم خیلی معروف بود نسخه را دید و گفت اصلا نمی شود به نسخه کسی
که این قرصها را می خورد دست زد؛ همین را ادامه دهید. حتی کمی هم تعجب کرد
که چرا پسر هنوز سرپاست
اوضاع پسر همچنان بدتر و دشمنی اش با مادر تحت تاثیر دوست دختری روانی و معتاد بیشتر شده بود
دکتر سوم که از دو تای بقیه معروف تر بود گفت که به پسر باید شوک الکتریکی بدهند
مادر اما ول کن معامله نبود دست از درمان او بر نمی داشت
آنقدر
روی پسر کارکرد تا تمامی واحدهای افتاده را پاس کند و پایان نامه بنویسد و
این کار یکی دو سالی طول کشید اما وضعیت روانی پسر تغییری نمی کرد
روز
دفاع را به یاد دارم که پسر وسط میدان ولی عصر ازاتوبوس بیرون پریده بود و
داد می زد و گریه میکردو فحش می داد که نمی خواهددفاع کند و مادرکه کیف و
کتابها را از وسط خیابان جمع میکرد
سرانجام درس پسر تمام شد
مادر پسر را باوجود مخالفتش و تهدید به خودکشی اش با خود به شهرستان برد
دکترهای شهرستان همه به مادرگفتند که این تا آخر عمر همینطور می ماند و باید بپذیرد که یک پسر مجنون همیشه همراهش هست
مادر اما قبول نکرد و ادامه داد
الان سه سال از آن روزی که مادر در خانه من نشسته بود و پسر زنگ زد که خودکشی کرده چون نمی خواهد به شهرستان برود می گذرد
مادر سعی میکرد تلفنی به همسایه شان خبربدهد تا او به نجات پسر برود و دستهای من آنقدر می لرزید که نمی توانستم چایی برایش بریزم
پسر
الان در همان شهرستان فوق لیسانس می خواند واین ترم معدلش 20 شد، در یک
جامع کاربردی تدریس می کند و دانشجویان(بخصوص دخترها) شیفته اش هستند
قرصها را یکی یکی کم کرد و الان مدتهاست که حتی استامینوفن هم نمی خورد و عصرها دوچرخه سواری می کند
درحیاط
خانه دلپذیرشان روی صندلی های راحتی زیر درخت نشسته ایم و چایی می خوریم و
پسر با من درباره سریالهای جدید و نمایشگاه های هنری صحبت می کند
و من از پنجره به نیمرخ زیبا و خسته مادرش نگاه می کنم که در آشپزخانه بساط شام را به راه می اندازد