دارم میرم سفر ...یک هفته نیستم...اتفاقا می رم به سرزمین فردوسی...
پی افکندم از نظم کاخی بلند که از باد و باران نیابد گزند
خودش می دانست که چه کرده ....
رفتم یه نقالی...مرشد چایانی...نقل رستم و سهراب و خوند ومن مثل همیشه وقتی رستم می فهمه سهراب و کشته ومی گه :
که رستم منم کم مماناد نام نشیناد بر ماتمم پور سام
دیگه نمی تونم جلوی این بغض دردناکو بگیرم...
خود نقال از همه بیشتر گریه می کرد...وقتیکه نقالی تموم شد تماشاگران انقدر دست زدند تا دوباره و دوباره برگشت روی سن کوچک کافه تریا تئاتر شهر
ومن مطمئن هستم که خود نقال هم می دونست که این تشویق ها بیشتربرای فردوسیه تا اون
پی افکنم از نظم کاخی بلند که از باد وباران نیابد گزند
به یه نویسنده مصری گفتند:شما با این تمدن دیرینه چرا زبان عربی را پذیرفتید؟ گفت : ما فردوسی نداشتیم
یک ارزوی محال: دیدن فیلم بیضایی درباره فردوسی
چند سال پیش که استاد شاهنامه مون برایش مقایسه های بین سیاووش وسهراب نوشتم وبرخلاف نظراوکه عاشق سیاووش بود اعتقاد داشتم که پناهنده شدن به دشمن نشانده کمبود هوش سیاسی سیاووش بوده اما تصمیم سهراب برای جنگ با ایران به قصد نشاندن رستم بر تخت ایرا ن وخودش بر تخت توران نشاندهنده کیاست بالای این پسر جوان است که دودیکتاتور را می خواست سرنگون کند
دم استاد هم گرم بااینکه امتحان کتبی را خراب کرده بودم فقط به خاطر این تحقیق به من19.5 داد
ای چسبید
اساتید ودانشجویانرا برده بودن مکه...دانشجوه به استاده میگفت: استاد اجازه بدید بعضی از اعمالتونو من انجام بدم
- نه ممنون
- هواگرمه استاد اذیت می شید
-نه متشکر
-استاد دوست ندارید ما هم در ثوابش شریک بشیم؟
- لطف دارید
- استاد حداقل بذارید طواف نساء تونو ما براتون انجام بدیم...
تبصره:اگرکسی طواف نساء را درست انجام ندهد همسرش به او حرام میشود !!!
فکر می کردم دوران جیمز باند به پایان رسیده باشد...با ان زیبایی بازاری پیرس برازنان و کم سطحیش...مانند تمام جیمز باندها...وقتی شنیدم یه جیمز باند دیگه ...حالم به هم خورد..بابا دیگه ول کنید به قول شیرازی ها اسم به ته دیگ رسیده !
تا امشب این یکی را دیدم ...و حیرت کردم...هالیوود همچنان تک خال رو می کند
جدا ارزش دیدن دارد...جیمز باندی که به شدت انسانی است...نقطه ضعف دارد...می ترسد ..درد می کشد ..عاشق می شود..شکست میخورد و...متاسفانه در پایان تبدیل به همان جیمز باند سابق می شود
شبکه مزو را نگاه میکنم ونوازندگانش را...چقدر خود را با دنیای انان غریبه میبینم... این دختر ویولن که با این احساس می نوازد یک روزش را چگونه میگذراند ...به چه اینده ای می اندیشد...دغدغه هایش...ترس ها ونگرانی ها وحتی شادی هایش چیست؟ از چه جنسی؟... و من وسط چادری که بسیج آورد و به تمام خانمهای مرکز هدیه می دهد، بنزین جیره بندی و تذکرات ماموران سر میدان...درگیری های مبتذل عاطفی...دغدغه هایم چه اندازه حقیر است
می ترسم روزی حتی حقوق پیش پا افتاده ام را فراموش کنم..حق نفس کشیدن ...شاد بودن...انتخاب کردن...
به شدت عصبی شده ام ...من لطف می کنم و برای دوستم کاری را بدون چشم داشت انجام می دهم وحالا که اینکار در روند بورکراسی گیر کرده است. این دوست با لحنی کاسبکارانه مدام نتیجه را از من می پرسد و مرا در موضع دفاع از خودم قرار می دهد. گفته می شود که اگر اتفاقی مدام برای شما رخ دهد ایراد کار از شماست واین ماجرایی تکراری برای من است: من در دیگران توقعی ایجاد می کنم و انان طلبکار می شوند…
دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...