۲۴ تیر ۱۳۹۱

ادامه بیست و یکم :زن زیبار


به محض ورود به ساحل انبوه آدمهای سمج ریختن سرمان برای رساندن ما به یک هتل. این وسط یکی از همه سمج تر بود. الهام می خواست از روی کتاب راهنما به دو مهمانخانه زنگ بزند که حضور این مرد مزاحم بود. مرد به مسلمانی خود قسم می خورد که هتل ارزانتر از شبی 30 دلار پیدا نمی شود و وقتی دید ما همچنان کوتاه نمی اییم به شبی بیست دلار هم راضی شد. مهمانخانه هایی هم که الهام زنگ زد همه پر بودند.
در نتیجه به ماما شمسا زنگ زد. زنی با اصلیت  ایرانی در واقع بلوچی که اتاقهای خانه اش را اجاره می دهد و دوستی شماره اش را داده بود. ماما شمسا هم اتاقهایش پر بود و ما را به پسرش حواله داد که شاه نام داشت. شاه گفت که دوستش خانه ای دارد و گفت که در جلوی دلفین کافه منتظرش باشیم. مردی که گیر داده بود ما را به دلفین کافه رساند هر چند هزار کوچه چرخاند و دو سه تا هتل هم نشان داد اما سرانجام به محل قرار رسیدم و شاه و دوستش احمد هم سر رسیدند و مرد به زبانی سواحیلی بد و بیراهی نثار آنان(و شاید هم ما) کرد و رفت.
شاه که صورتی کاملا ایرانی داشت و طبعا فارسی هم بلد نبود ما را به خانه احمد برد. در راه معلوم شد که قبل از تولد او پدر و مادرش که هر دو بلوچی بوده اند به زن زیبار امده اند و ساکن شده اند و او فارسی نمی داند چون آنها بلوچی با هم صحبت می کردند.
خانه احمد در طبقه دوم بود . خانه ای دو خوابه  در کوچه ای باریک و با کف قرمز رنگ و دیوارهای زرد رنگ و  احمد اتاقی به ما نشان داد با تخت دو نفره بزرگ و پنجره های توری دار چوبی . همان پنجره هایی که کرکره های چوبی اش به بیرون باز می شود.
با قیمت منصفانه 20000 تا یعنی 13 دلار. دستشویی و حمام در تراس بودند و در اتاق دیگر دختری امریکایی ساکن بود.
طبعا پسندیدم و ماندگار شدیم و شاه رفت و احمد ماند. احمد پسری سیاه با قیافه ای به شدت بامزه بود که با آرامشی وصف ناپذیر به تمام سئوالات پایان ناپذیر الهام جواب می داد.
ظهر شده بود و گرسنه بودیم به سمت ساحل رفتیم و فهمیدیم که ما در استون تاون هستیم . قسمت قدیمی و سنتی زن زیبار و نزدیک ساحل و اسکله ای که در آن پیاده شدیم. در یکی از رستورانهای ساحلی ناهار فست فودی خوردیم و  شروع به پیاده روی در ساحل کردیم.
وبحث طولانی درباره رنگ آبی دریا بین من و الهام شروع شد. رنگ دریا حیرت انگیز بود اما آن رنگ فیروزه ای که در دور دست بود را من در نزدیک ساحل می خواستم. الهام اصرار داشت که همین کنار ساحل هم فیروزه ای است و من مدام بهش یادآوری می کردم که درباره "رنگ" با من  چانه نزند.
رفتیم و رفتیم و رفتیم  و مناظری دیدیم زیبا زیبا
ماهیگرانی که با قایقهای از چوب یک تکه که از دریا باز می گشتند و همان زیر درختان ساحل آنها را می فروختند
ماهیانی دیدیم آبی ؛سبز؛ قهوه ای ؛ خالدار
مردی را دیدیم که سبدهای توری بر شانه هایش می گذاشت و به دورن آب فرو می رفت. با اسنورکلینگ بر صورتش در آب دریا می چرخید و وقتی به ساحل قدم می گذاشت از دورن تورش دو سه ماهی بیرون می انداخت و دوبار به درون آب قدم می گذاشت
جزر شروع شده بود و حوضچه های خزه پوش در ساحل , آسمان را در خود انعکاس داده بودند.
سرانجام به جایی رسیدیم که رنگ دریا جیغ مرا در آورد. آن آبی فیروزه ای نبود اما آنچنان عمیق آبی بود که نمی شد فریاد نزد حتی اگر الهام سکته کند  از فکر اینکه که کسی مرا خفت کرده است.
همانطور که قدم می زدیم نارگیلی را دیدیم که درسته در آب افتاده بود. آن را نصف کردیم و خوردیم. نمی دانم تا به حال نارگیلی را خورده اید که آب دریا از  پوشش چوبی اش به آن نفوذ کرده باشد؟ فکر نکنم تا آخر عمرتان هم چنین شانسی نصیبتشان شود.
طعمش جادویی بود.
همچنان قدم زدیم  از آب گذشتیم تا به جزیره هایی کوچکی برویم که از زیر آب بیرون آمده بودند. بعد به هتلی زیبا رسیدیم که رستوران دو طبقه اش رو به دریا بود و گارسون مهربان دعوت کرد که روزی شام یا ناهار به آنجا برویم . قول دادیم که خواهیم رفت و زدیم به  درختان حاشیه ساحل که به داخل شهر برگردیم.
فقط این وسط نمی دونم چی طو شد که سر از باغ مردم دراوریم و افتان و خیزان بالاخره یکی پیدا شد که راه خیابان را نشانمان دهد
از اینجا به بعد را در خیابان به سمت خانه پیاده روی کردیم به امید جی پی اس مغزی من که بتواند خانه احمد را دوباره پیدا کنیم.
خیابان در قسمت مدرن شهر بود. از کنار زمینهای ورزشی زیادی رد شدیم . در ساحل هم ورزشکاران زیادی دیدیم. از همان پرتقالهای با ادویه های تندش دوباره خریدم و به نیش کشیدم تا زمانی که به یک مسابقه بسکتبال رسیدیم.
مسابقه خیلی جدی با داورها و کمک داورها و بقیه عوامل. یک تیم قدبلند و لباس یک دست و یک تیم در لباسهای مختلف و اندازه های مختلف. فورا طرفدار این تیم کج و کوله شدم و نشستم روی جدول و برای تیمم کف زدم و سوت کشیدم و فریاد زدم و خداییش تیم من با اینکه عقب بود خیلی خوب بازی کرد و  ست را برد فقط حیف که تاریک می شد و باید می رفتیم و اگرنه تو عمرم بازی به این پرهیجانی ندیده بودم. چند دختر هم جزو تماشاچیان اندک این مسابقه بودند که تشویق می کردند.
قدم زنان به سمت استون تاون رفتیم . در نزدیکی خانه با دخترانی آشنا شدیم که زیر درختی چند صندلی گذاشته بودند و آب میوه می فروختند. برایم میلک شیکی مخلوط از میوه های مختلف درست کردند و گفتگوی طولانی را آغاز کردند و آدرسهای خوبی به ما دادند. بعد از آن یکی از پاتوقهای ما کافه دختران شد . همانجا نشستم و غروب آفتاب را نگاه کردیم که خونین بود.
به باغ و میدانی که جلوی خانه بود رسیدیم و دیدم که به صورت یک مربع ,کنار ساحل بساطی از خوردنی های مختلف برپا شده بود.
میزهای پر از ماهی و میگو به سیخ زده شده و آماده سرخ شدن. نیشکرهای که لیمو بین آن می گذاشتند و له می کردند  و آبش را می گرفتند. نانهای که پخته می شد و فلافل ها و سمبوسه ها
خلاصه دود و دمی بود. انبوه توریست ها در بین میزها می لولیدند و هر آشپز که تبلیغ خودش را می کرد.
از بین این همه تنوع یک نوع پیتزای محلی انتخاب کردیم که همانجا خمیر را پهن می کرد  در تابه می ریخت و گوشت و پنیر و تخم مرغ را در آن می ریخت و رویش دوباره نان نازکی  می گذاشت و دوطرفش را سرخ می کرد و رویش را با سالاد و سس پر می کرد مربع می برید و در یک طرف یکبار مصرف با چوب خلال تحویلمان می داد. 2000 تا قیمتش بود. بقیه غذاها اما گران تر بودند 7000 تا یک سیخ ماهی مثلا.
شب خانه را پیدا کردم و زیر پنکه سقفی به خواب رفتم . پتوی وجود نداشت و من سرمایی, تمام لباسهایم را روی خودم انداختم تا صبح که با صدای فاجعه اذان گوی مسجد همسایه از خواب پریدم
از آن صدا ها بود که به قول سعدی باید می گفتی: از بهر خدا می خوانی؟ از بهر خدا مخوان

۲۳ تیر ۱۳۹۱

روز بیستم و بیست و یکم: دارالسلام


صبح زود از مهمانخانه بیرون زدیم و دیدیم که دیشب چه خطری را پشت سر گذاشته بودیم با چاله های هولناک کنار جاده ای که دیشب در تاریکی رفته بودیم.
هوا خنک بود و تا ترمینال پیاده روی کردیم تا به شرکت  تعاونی شبی بی رسیدیم. حقیقتا توصیه ریس قطار سودمند بود. اتوبوس به شدت شیک و تروتمیز بود و حتی کمربند هم داشت و من جوگیر شدم و آن را بستم. اتوبوس سر ساعت هم به راه افتاد و هر دو ساعت یکبار توقف کرد. حقیقتا دستشویی وجود داشت و برای ناهار هم در یک رستوران تروتمیز بوفه ای نگه داشت که اگر خطر اوق و پق نبود حتما در برابر ان همه ظرف حیرت انگیز وسوسه می شدیم. چیزی عجیبی که در سین جی دا و اینجا دیدیم رسم کیسه پلاستیک مشکی بود که ملت خوراکی داغ در آن می ریختند و می بردند مثلا سیب زمینی سرخ کرده و سس. گویا کسی از چگونگی تهیه این کیسه پلاستیک ها اطلاعی نداشت
مناظر به تدریج از کویرهای هفت رنگ زرد و نارنجی به کوهپایه های سبز تبدیل می شدند. تقریبا برای اولین بار بود که کوه مرتفع دیدیم. لحظه به لحظه رنگهای سبز افزایش پیدا می کردند و دوربین من شاتر بیشتری می زد. ابرها هم سفید و درشت و رقصان بودند.
هفت ساعت طول کشید تا به دارالسلام رسیدیم که به دلیل اتوبوس و منظره ها حقیقتا اذیت نشدیم.
الهام روز قبل تلفنی در وای دبلیو سی ای اتاق رزور کرده بود که شبی 20000 شلینگ بود. مسئله رسیدن به انجا بود. تاکسی ها می خواستند 20000 برای رساندن ما بگیرند. یک موجود مهربان ما را به ون هایی رساند که به آنجا می رفتند (بین من و الهام بر سر ون یا مینی بوس بودن این ماشینها اختلاف وجود دارد) و ما با 600 تا جلوی مهمانهانه پیاده شدیم.
اتاق درب و داغان اما تمیز بود. پشه بند هم سرجایش بود. و حالا دربدر اینترنت بودیم. در وای ام سی ای  اینترنت کافه را پیدا کردیم. خداییش تو این سفر من انواع مدل اینترنت کافه دیدم. یکی کیس را زیر مونیتور گذاشته بود  یکی دیگه کامیپوتری بود که به عمرم ندیده بودم اما این یکی دیگر نوبر بود. توضیحش مشکل است و مونیتور ها زیر میز بودند! البته میز شیشه ای بود و کیبور و موس روی میز بود. صورت مونیتور ها به سمت بالا بود! یعنی دهن گردن کاربر را فرشتگان تبرک می کردند!
نشد بپرسیم منظورشون از این کار چی بود! سرعت هم پایین و قیمت گران بود. گرسنه و تشنه به رستوران همانجا رفتیم
اشپز دستپاچه به من یک سینی داد که در یک سوراخش ماکارونی در سوارخ دیگرش مرغ و اخری سبزیجات پخته . سس هم که تمام شده بود. ته قابلمه را چلاند در سوراخ آخری . من که از صبح چیزی نخوردم بودم بلعیدم اما مالی نبود
شب در مهمانخانه  بعد از چند روز حمام رفتم و لباسها را شستم . وای که چه حس خوبی است تمیزی بعد از گذر از آن همه میکروب
لباسها را به در و دیوار اویزان کردن و  پنکه سقفی را هم روشن کردم و در ملافه های تمیز فرو رفتم تا صبح
صبح زود  قرار بود بیدار شویم اما دوتایی در همان خواب و بیداری تصمیم گرفتیم  صبح زود را خیلی جدی نگیریم.
بنابراین ساعت هشت و نیم از مهمانخانه زدیم بیرون به سمت اسکله
یک چیزی خیلی بدی که در دارلسلام و بعد از ان زنگبار دیدم حضور راهنما های کنه که ول کن معامله نیستند و چندین بار نزدیک بود در حال فرار از دستشان بریم زیر ماشین
حالا هم همه حمله کردند بودند که یکی از آژانس های فروش بلیط کشتی را انتخاب کنیم.
بعد از چند بار پرسیدن همان قیمت 35 دلار برای کشتی های سریع که یک ساعت و نیمه به جزیره زنگبار می رسند را پرداخت کردیم.
مسئول آژانس که کارت ویزیت یک عالمه ایرانی را داشت ما را به سالن انتظار برد که صبحانه را مجانی در انتظار بود. و نیم ساعت زودتر از سوار کشتی شدیم. کشتی در واقع یک سالن پر از صندلی بود مثل سینما در سه ردیف و تلویزیون هم فیلم پخش می کرد. البته از اول تا اخرش ما روی عرشه بودیم که حسابی بالا و پایین می شد و کلی پلاستیک بینمون توضیح کردن که خدا را شکر لازم نشد
دریا ابی تیره و بود زمان به سرعت گذشت تا به زنگبار رسیدم  و من برای اولین بار فهمیدم که نام واقعی آن زن زیبار است.


روز هیجدهم و نوزدهم: در راه درالسلام



صبح زنیا امد و کلید را از ما گرفت و بغلش کردیم و خداحافظی.  ترمینال  جایی در کنار خیابان بود وبرای اولین بار ما بلیطی داشتیم با شماره صندلی به نظر می امد که اوضاع با اوگاندا فرق داشته باشد که دیدم یک شباهتهایی هم دارد.
اتوبوس به جای هشت, ساعت ده به راه افتاد و  همه همچنان صبور در انتظار روی زمین و لبه جدول نشسته بودند حتی یک خانم فرصت این را پیدا کرد که از پسرک دوره گرد سروییس لاک زدن ناخن بگیرد. کلا اینجا دوره گردهایی هستند که مانیکور و پدیکور می کنند و حتی طراحی با حنا روی دست و ماساژ را هم یکبار دیدم. بامزه اند
پولدارها با ماشین خود می امدند و مدل ماشین ها هم بالا بود  و من حرص می خوردم که خب اول جلوی خانه تان را اسفالت کنید. چیزی به نام پیاده رو اسفالت معنی ندارد . همه جا خاک
سوار شدیم و ماشین با چنان سرعتی راه افتاد که از بدو وردمان به افریقا به دلیل جاده های بد تا به حال ندیده بودیم و خوشحال به منظره دریاچه و شهر تپه ای نگاه می کردیم . این شهر با این دریاچه و تپه هایش حقیقتا امکان بالقوه یک شهر توریستی را دارد  و فقر افریقا نگذاشته که بشود
ماشین با همان سرعتی که در جاده می رفت دست اندازها را رد می کرد . و توجه داشته باشید که در جاده تمامی خطوط عابرهای پیاده بالاتر از سطح زمین تعبیه شده اند و این به معنی دست اندازهای مداوم و راننده هم که معلوم بود نه تنها ماشین مال خودش نیست که احتمالا یک پدرکشتگی هم با صاحب ماشین دارد؛ با همان سرعت خطوط عابر پیاده را رد می کرد. بدون اغراق می گویم که هر بار از روی صندلی  به بالا پرتاب می شدیم.
مناظر صورت کویری پیدا می کرد. اما ای کاش که کویرهای ما هم چنین بودند. بافت های گیاهی مدام تغییر می کرد. رنگ زمین نیز. درختهای با شکلی کروی در زمین های صاف؛ صخره های بزرگ با چیدمانی غریب، مزارع درو شده هم رنگهای خودشان را داشتند زیبا زیبا زیبا








و با این وجود آبگیرهای مداومی می دیدم که حتی بعضی از آنها درون خودشان نیلوفر آبی  هم داشتند.  آبگیرهای که رو به خشک شدن داشتند مردم محلی از گل آنها برای ساخت خشت استفاده می کردند و با همان خشت ها خانه هایشانرا  ساخته بودند.
در بعضی مناطق مزارع آفتابگران بودند و در همان جا هم روغنش ساخته شده بود و پسرها در اطراف اتوبوس آنها را می فروختند.
تا جایی که حالم خوب بود عکاسی می کردم اما از یک جایی به بعد شکمم را دو دستی چسبیده بودم که اجزاش از هم جدا نشود. به الهام می گویم به خاطر این اتوبوس افتادگی زهدان می گیرم و بعد از سفر باید بریم لای دل وروده ها پیداش کنیم بچسبونیم سرجاش
هفت ساعت بالا می پریدیم. یک جا نگه داشت برای دستشویی و همه پیاده شدند و همانجا پشت درختها کار خودشان را کردند و سوار شدند. اصلا ماجرایی به نام رستوران بین راهی و وقت ناهار معنا ندارد. علاوه کنید که بر خلاف مردم اوگاندا اینجا بوی نامطبوع بدن را می شد حس کرد.
وقتی رسیدیم به سینگیدا  دیگه له له داغون داغون بودم.
شهر کوچکی که دو تا خیابان بیشتر نداشت و متلی که کتاب راهنما معرفی کرده بود و اتفاقا جای تر و تمیز خوبی بود پر بود.
و رفتیم یک گست هاوس روبرویش که شبی 7000 تا بود و از همین قیمتش باید می فهمدیدم که نباید آب داشته باشد.
در واقع آب  یک تانکر بزرگ بود و سطلهای که خودت باید پر می کردی برای روشویی و دستشویی
زدیم بیرون برای پیدا کردن ایستگاه قطار که یا وجود نداشت یا ما پیدایش نکردیم چون در این شهر حتی یک نفر انگلیسی نمی دانست.
الهام نتوانست در برابر یک سیب زمینی تخم مرغی مقاومت کند و پسر با 2000 تا یک ظرف پر برایش درست کرد. منهم که شکمم را برای رستوران همان متل اولی صابون زده بودم
رستوران چسبیده به چند صخره بزرگ روی هم بود. این صخره ها برای من سئوال شده اند که چه طور در زمین های صاف مثل درخت صخره سبز می شود . آن هم به شکلی این چنین دست ساخته ؟
سفارش سبزیجات با کاری را دادم و منتظر شدیم . در سالن بغل جشنی برپا بود که زنانه بود و در حال اتمام بود و خانم خوشگلها مست و سرخوش از آن بیرون می آمدند . نمی دانم بچرال پارتی بود ؟ بغل دستمان  هم دختر و پسرهای جوانی می گفتند و می خندیند.
خانم بامزه گارسون برایم تشت و آفتابه آورد که دستهایم را بشورم و خشک کنم. آخرش هم دوباره همینها را آورد.
فانتا را هم اینقدر من در افریقا خواهم خورد که عقده فانتاهای کودکیم درمان شود تا بالاخره غذا رسید . در یک دیس بزرگ دو تا استوانه برنج گذاشته بود که در خورشت اطرافش غرق بودند.
تمام برنجی که در اوگاندا خوردیم سفت و نپخته بودند اما این یکی محشر بود. داخل خورشت علاوه بر سبزهای که نمی شناختم بادام هندی هم بود. یک چیزی بود که من نمی فهمیدم به الهام می گم بیا تستش کن این مثل بادمجان ترشی می ماند . الهام آن را خورده و می گوید: قارچ است. و حالا هی دارد به بادمجان ترشی من درون خورشت کاری می خندد.
آنقدر زیاد بود که نصفش مانده بود و الان که درباره اش می نویسم غصه آن نصفه ای را دارم که نتوانستم بخورم .
دسر هم دو میوه داد که نمی شناختم و مزه مسخره ای هم داشت
با شکم سیر بهتر می شد آن گست هاوس بدون آب را تحمل کرد.اما بار بغل دستی و شب یکشنبه  و بزن و برقص یعنی دیدم که عملا خواب غیر ممکن است.  هندفری را گذاشتم و هری پاتر را گوش دادم و بامزه اینکه با وجود صدای به شدت بلند موزیک کتاب صوتی هری پاتر مرا به خواب فرو برد.
صبح از گست هاوس فرار کردیم به سمت ترمینال و عمدا به جای اتوبوس یک ون برای دودوما را گرفتیم. حسم می گفت که این ون ها مال خود راننده باشد . که دقیقا حدسم درست بود. تمامی خطوط عابر پیاده را با احتیاط رد می کرد و حتی مرغهایی که زیر صندلی کنار من بودند ارامششان به هم نخورد. البته الهام تمام مدت داشت به مرغها فحش  می داد. من کلا این قضیه از حیوان ترسیدن برایم بامزه است اما خدایش از مرغ ترسیدن دیگه از همه خنده دار تره ..مرغ آخه ؟
در مسیر درختانی را دیدم عجیب با تنه های به شدت بزرگ و دستانی برهنه رو به آسمان . بدون هیچ برگی لخت لخت . پیرمرد کنار دستیم که اندکی انگلیسی می دانست گفت که نام این درختها موبیا است  و چون ما در فصل مثلا پاییز آنها بودیم همه برگها ریخته بود. این درختها حقیقتا مرا شیفته کرده بودند انقدر که با ژستهای انسانی ایستاده و نشسته و در آغوش هم بودند.
حتما اگر به اینترنت دسترسی پیدا کردم درباره شان جستجو خواهم کرد.
کودکی در آغوش مادرش در صندلی روبرو یواشکی یک چشممش را بیرون می آورد و به من نگاه می کرد و تا من نگاهش می کرد همان یک چشمش را می بست .
دخترکی هم با موهای بافته شدم در آغوش پدرش بود که حالش خوب نبود و در سراسر چهار ساعت مسیر پدر برایش موهایش را مرتب می کرد و با او شوخی می کرد. حقیقتش در این مدت من فقط کودکان را با مادر دیده بودم و با پدر برایم جالب بود. راستی در این دو کشور هیچکس سیگار نمی کشد. حداقل من ندیدم  به طوری که وقتی امروز یکی را دیدم خیلی تعجب کردم.
ون صندلی در راهرو نگذاشت بود و کسی را هم به زور نچپاند و بین راه هم معطل نکرد و سر وقت رسیدیم.
در ترمینال به دنبال ایستگاه قطار گشتیم و بعد از ده دقیقه پیاده روی زیر آفتاب داغ پیدایش کردیم و معلوم شد تا درالسلام 12 ساعت طول می کشد و معلوم هم نیست آیا صندلی پیدا شود یا نه ! مدیر مهربان ایستگاه تمامی اطلاعات مفید را به ما داد و توصیه کرد که با اتوبوس برویم و حتی نام بهترین سرویس اتوبوسرانی را به همراه مهر و امضای خودش روی کاغذ نوشت و به دست ما داد.
کارمند انجا هم ما را به صورت میان بر از بین ریلها رد کرد تا مجبور نشویم یک دور شمسی قمری بزنیم
برگشتیم همانجا که پیدا شده بودیم و بلیط برای فردا صبح خریدیم هر نفر 17500 و راه افتادیم دنبال گست هاوس در کتاب راهنما ادرسی را داده بود که دخترک مهربان گفت به آنجا نرویم که شلوغ است و اتاق پیدا نمی شود به همین دلیل پیاده روی کردیم به خیابانی در همان نزدیکی.
افتاب داغ بود و ما خسته و  گرسنه به همین دلیل اولین مهمانخانه ای که دیدم واردش شدیم. درب و داغان بود  فقط چون آب و پشه بند داشت و ملافه هایش هم تمیز بود  قبولش کردیم . 7000 تا برای یک شب. خداییش در ایران شبی 5000 تومن کجا می شه خوابید؟ رستوران هم  داشت که آن هم سالنی بزرگ و داغون بود که زنی تپل در آشپزخانه اش می لولید و نمی فهمید ما چه می خواهیم . بالاخره یک مترجم رسید و سفارشی هم که دادیم و نداشت وآقا هرچی داری بیار
و ما یک غذای ساده و خانگی  خوردیم . برنجی پر از ادویه های ناشناس با سالادی پر از فلفل جگرسوز و بورانی سبزی های خوشمزه به همراه یک کاسه لوبیا پخته . کیشی کلیسای بغل هم همچین حرف می زد که گمان می کنم دهانش کف کرده بود.
اومدیم در اتاق بیهوش شدیم تا عصر که زدیم بیرون و دیدیم ای دل غافل چه مهمانخانه های تر و تمیزی همین بغل دست ما بوده که از فرط خستگی جلوتر نرفتیم . یعنی اینجوری بگم که تا آخر خیابون همینطور پشت سر هم یک از یک بامزه تر مهمانخانه برای سوزاندن دل ما ردیف بود و ما هی به خودمان می گفتیم که حالا یک شب که هزار شب نمی شه ولی ته دلمان می دانستیم که حمام آب داغ یعنی چه!
شهر به سرعت در تاریکی رفت . عجیب است که پایتختی به این تاریکی . یعنی اگر نور مغازه ها نبود حتما در چاله افتاده بودم.
اینترنت کافه هم بسته بود  یکشنبه شب بود و همه جا تعطیل. برگشتیم و الان در اتاق آبی مهمانخانه هستیم . بامزه است که اتاق و ملافه و پشه بند همه آبی هستند. سقف هم در
یعنی از دست الهام  نمی دونم بخندم یا گریه کنم :این دختر معضلی به نام پول. می خواهد سفر کند اما پول خرج نکند و از آنجا که این امر غیر ممکن است هر پولی که خرج می کند دچار غم و افسردگی دردناکی می شود. الان غصه دارد که فردا باید 20000 تا بدهد برای اتاق و اینکه بلیط کشتی تا زنگبار 35 دلاره ! کلی دلداریش دادم که چیزی نیست بابا تا الان ما فقط 500 دلار نفری خرج کردیم و هنوز 500 تای دیگه داریم  و آرامش پیدا کرده و ساکت شده ( ضمن اینکه این همه سعی کرد کم و ارزون بخوره آخر کار اختلاف خرجش با من که همه چی خوردیم 20 دلار بود:)
بعد از مدتی سکوت می گه اون رفتینگی که رفتیم اگه خوابگاه نمی خواستیم پولشو می دادن؟ای خداااااااااااااااااااا

روزشانزدهم و هفدهم : انوانزا



صبح زود بود که کشتی به انوانزا رسید و همه مسافرها به طلوع آفتاب نگاه می کردند. شهر خیلی بامزه بود حداقل از دور . شهر بر روی تپه های بلند و کوتاه بود که تپه ها همه صخره ای بودند و درختانی که از بین صخره ها و خانه ها در آمده بودند. گویا دومین شهربزرگ تانزانیا است.
فکر می کنم اسم آدم هم باشد انوانزا؟ نه؟ من در سریالهای فارسی وان همچین اسمی شنیدم:)
از کشتی پیاده شدیم و  زن خدمتکار زهیر منتظر ما بود. زنیا زن جوان ریزه میزه ای بود که برخلاف تصور ما مانند زهیر هندی نبود و افریقایی بود بنابراین انگلیسی چیزی نمی دانست  و در تمام مدتی که ما در این شهر بودیم, زهیر تلفنی نقش مترجم را بین ما و او ایجاد می کند.
خانه زهیر نزدیک اسکله بود و پیاده رفتیم. شهر انوانزا کاملا شهر بود برخلاف کامپالا. همه چیز داشت و مشخص بود که رفاه نسبی حاکم است. اما بسیاری از خانه های این شهر با دو رنگ  آبی و نارنجی نقاشی شده بودند که سیمای شهری  تابستانی و گرمسیری را به آن می داد.
خانه زهیر طبقه دوم یک ساختمان چهار طبقه بود و با همان دو رنگ  اما عجیب قفل و بستی داشت. مردم  ساختمان هر بار بعد از خروج  و ورود از ساختمان با دو تا قفل در را می بندند. هر بار می گم هربار ها
یعنی نمی دونم امنیت تو چه مایه ای که این کارو می کنن. خانه زهیر کاملا شبیه یک خانه ایرانی شهرستانی است . با همان رنگهای کرم قهوه ای و همان بوی آشنا.
زنیا برایمان چای هندی درست کرد که با شیرخشک بود و ما به پیشنهاد زهیر از او خواستیم که برایمان ناهار درست کند. بنابراین با او برای خرید رفتیم.
مارکت یک بازار روز پر از رنگ و بو است. میوه و سبزی و ادویه . خدایا من چقدر این بازارهای محلی را دوست دارم . اصلا نمی شد عکس بگیری. این مردم به توریست عادت دارند و چندان هم عکس گرفتن  خوشایندشان نیست .
زنیا بادمجان گوجه فرنگی و برنج و عدس خرید و برگشت. ما هم لباسهای کثیف را شستیم و سروسامانی به کوله ها دادیم تا غذا آماده شد.
یعنی من نمی دانم ادویه های زنیا بود یا مواد به شدت طبیعی اما اون دال عدس و اون خورشت و پلوی زنیا به قول الهام عین عرفان بود.
زنیا دو نوع ادویه به نان لالا و لیو نشانمان داد که قرار شد برایمان بخرد. بعد از ناهار زنیا رفت که فردا بیاید و ما به خوابی عمیق فرو رفتیم . نمی دونم تو غذا چی بود خداییش تازه خواب دیدم الهام دوست پسر داد و طرف هم روحانی است!
بیدار شدیم  و برای دیدن شهر به راه افتادیم. حقیقتش را بخواهید شهر برای من مکانهای دیدنی اش نیست. من به ساختمانها علاقه ندارم. من پیاده رو ها و خیابانهای شهر را دوست دارم. زندگی واقعی؛ آدمهای واقعی و راه رفتن بین آنها برای من دیدن یک شهر است
با پائولو کوئیلو مشکل شخصی دارم اما یک جمله اش را دوست دارم: شهرها مانند زنان هستند و به تدریج خود را برایت برهنه می کنند.
به همین دلیل یه روز مدتی کمی برای آشنایی است و تنها می توان با آن زن قهوه ای خورد و گپی زد و از لبخندهای گاه به گاهش لذتی برد.
مسیری را به سمت دریاچه رفتیم . در زیر درختانی به شدت بزرگ که از لای صخره ها بیرون آمده بودند مردم در پشت میزهای نشسته بودند و وقت می گذراندند. عجیب چهره ها متفاوت بود. یک اختلاط نژاد شدید دیده می شود. چهره های عربی و هندی و افریقایی و واقعیتش این است که نتیجه حاصله به من نظر من چندان زیبا نبود.
نمی دانم شاید در این دو هفته انقدر به چهره اصیل و خالص اوگاندایی ها عادت کردم که این نوع از نژاد سیاه را دوست ندارم. قدم زنان به قبرستانی رسیدم که به شدت بوی مرده می داد! فرار کردیم و رفتیم کنار ساحل که زنان و مردان در حال کشت سبزیجات بودند و منظره زیبایی بود.
تمام خیابان هر چی خوردنی بود را تست کردم. یک میوه  شبیه پرتقال بود که طعم بین پرتقال و نارنجی و یه چیز دیگه داشت و ادویه ای که رویش ریختند ان را تبدیل به بهشت کرد. ادویه فکر کنم توش فلفل و جوهر لیمو مانندی بود که تا مدتی دهانم بی حس شده بود.
بعد یک خمیری که در روغن پف می کرد را خوردم که ارد نخودچی را می شد در ان شناسایی کرد.بعد یک میوه که فکر کنم پشن فروت بود با همان ادویه .بعد یک چیزی با مزه پیراشکی.بعد سرانجام یک سمبوسه .خلاصه عجیب است که شب اسهال نشدیم ما
صبح وقتی زنیا نمی فهمید چه باید بخرد ما برد پهلوی مرد صاحب اغذیه فروشی کوچکی در پمپ بنزین و مرد به همراه یک زن مشتری هندی به زنیا فهماندند که چه باید بکند. عصری هم رفتیم سراغش و الهام بهش گفت که بلیط اتوبوس باید از کجا بگیرد. چون معلوم شد که برخلاف نقشه این شهر ترن ندارد. هرچند که ریلش را دارد!
مرد پرسید کجا می خواهید بروید تا من برای شما رزور کنم و الهام جواب داد : واقعیتش نمی دانم! مرد خندید و گفت : تو اول به من بگو کجا می خوای بری بعد من بهت می گم چی کار کنی. قرار شد که الهام فکرهایش را بکند و فردا به سراغ مرد مهربان بیاد
از آنجا که عینک آفتابی من شکست و من به شدت اذیت بودم. تمام مسیر دنبال عینک می گشتم که به شدت داغون و پلاستیکی و گران بودند.و من حسرت عینک های ارزان اوگاندا را می خوردم
غروب که شد به خانه برگشتیم . خداییش هرچقدر حافظه اسمی من وضعش خراب است این ج پی اس  مغزی من بدجوری به ما کمک می کند در این شهرنوردی هایمان
شب با الهام فیلم  پروپوزال با بازی ساندرا بولاک را نگاه کردیم و خندیدم به الهام که  فیلم هندی هوس کرده بود. با باقیمانده مواد زنیا غذای درست کردیم که به شدت خوشمزه شد و  در اوج بدجنسی مطمئن شدیم که علت در مواد است نه در زنیا .
شب زهیر باز هم تماس گرفت ویادآوری کرد که پنکه سقفی ها را روشن کنیم که پشه ها فرار کنند.
صبح با زنگ در زنیا بیدار شدیم. برایمان صبحانه درست کرد و آب گرم کرد تا بتوانیم حمام کنیم . دیگه حرفه ای شدم با یه قابلمه آب گرم سر و تنم را حسابی شستم و تازه آب هم اضافه آوردم و  به الهام هم اموزش دادم
بعد از حمام رفتیم شهر برای خرید ناهار و اینترنت کافه و برگشتیم خونه . در این دو روز متوجه شدم که در وسط کوچه روزها تقریبا یک کارگاه تولیدی برقرار است که شبها جمع می شود. یعنی رسما وسط کوچه عده ای مواد اولیه ساختن زین دوچرخه را وسط می ریزند و در پایان روز تمامی ابرها و پلاستیک ها به شکل زین ها ساده ای در آمده اند. مردان سیاه تکیه داده به دیوار نارنجی تمام روز کار می کنند بدون اینکه حتی محل خاص و مشخصی داشته باشند و همسایگان هم گویا اعتراضی ندارند.
صبح از مردی که برخلاف این گروه تولیدی کار خودش را دارد عکس گرفتم. مرد با اتوی ذغالی لباس اتو می زند و فکر کنم لباسهای یک تولیدی باشد چون یک روز دامن های آبی بود و روز دیگر بلوز های سبز. نمی دانم اتو را چگونه تمام روز گرم نگه می دارد اما این کارش است
عکسش را نشانش دادم و انگلیسی بلد بود و گفت که این زیباترین عکسی است که داشته است و از من خواست که عکس را به او بدهم. حقیقتا گیج شده بودم که چطور باید این کار را بکنم. شماره موبایلش را گرفتم و شماره گوشی خودمان را به او دادم و گفتم که یک  ایمیل از دوستانش بگیرد تا من عکس را برای او ایمیل کنم.
به سختی کاغذ و قلمی پیدا کرد شماره مرا نوشت. حتی یک ایمیل هم پیدا کرد که اشتباه بود و الان دوباره زنگ زد . بهش گفتم که فردا صبح می روم و گفت که تا فردا حتما ایمیلی پیدا خواهد کرد.
ادب و نگرانی اش کلی غصه به دلم ریخت
با الهام بر سر شهر بعدی به تفاهم نمی رسیدیم.  الهام شهری  را انتخاب کرده بود که نه ساعت اتوبوس سواری داشت اما از وسط پارک حیات وحش رد می شد و بعد از آن دوباره اتوبوس سواری تا  به دارالسلام برسیم و من  که علاقه ای به حیوانات ندارم و از اتوبوس هم می ترسم . شهر دیگری را مد نظر داشتم که چهار ساعت راه بود و ترن داشت تا  دارالسلام.
در مسافربری تمام تلاشم را کردم تا نظر الهام را عوض کردم و کلی ترساندمش که من بعد از ده ساعت اتوبوس سواری اگه به اوق و پق نیفتاده باشم حتما غش کرده ام  و او سرانجام قبول کرد
عصر باز هم به داخل شهر رفتیم تا سری به اینترنت کافه بزنیم که در کنار ساحل با زنی سبزی کار آشنا شدیم که نام آکولینا بود. زن با انگلیسی مخلوط با سواحیلی اش شادمان نشانمان داد چطور از بین سبزی ها تا ساحل برویم. 25 ساله بود و یک پسر هفت ساله بود و حاضر نبود قبول کند که من 42 و الهام 34 سالمونه  و حالا این به کنار اصلا نمی پذیرفت که ازدواج نکردیم و اصرار داشت که حداقل بچه دارید دیگه
من ادای پرنده ها را در می آوردم که آزادیم  و او غصه می خورد و نصحیت می کرد که بچه خوب است حتما بچه بیاورید
خندان از او جدا شدیم در حالی که فکر نمی کردم یه روز در همچین جایی همچین نصیحتی بشوم  همانند ایران!
در خیابان یک عده جوان شیک پوش را دیدیم که با ساز و آواز عروس و داماد جوانی را در پارک همراهی می کردند. شادمان منتظر عبور انها بودیم که برایشان دست تکان بدهیم که یک ماشین عروس دیگر را دیدیم که دو تا عروس و داماد در ان بودند!
جفت شیش اورده بودیم که جریان چیست . انها هم برای این دو تا موزینگو دست تکان دادند و فهمیدم که فرهنگ بوق بوق کردن پشت ماشین عروس جهانی است گویا . ماشینها دو دور دور میدان بوق زدن ها و با بقیه ماشینها رفتند  و برگشتیم خانه
الان الهام با چونه سفید از در وارد شده  میگه :خمیردندون مالیدم تا ضد عفونی بشه از بس چرب  بود. البته علت چربی این بود که من و الهام شامی با بادمجانهای لذیذ اینجا  درست کردیم که تمام روغن آفتابگردان صابخانه و همچنین فلفلهای قرمز را در آن ریخته بودیم  و الان هم چربیم هم تا فیلها خالدونمان می سوزد
الهام می گه به خاطر این بادمجون ها هم شده من شوهر تانزانیایی می کنم و به من به این فکر می کنم که درالسلام ایا تخم این بادمجان شیرین را می شود خرید آیا؟

دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...