۸ آذر ۱۳۹۴

كاش مثل تابستان، بي خيال به مخده تكيه مي داد و چرت مي زد

این روزها ، هر هفته ، حریصانه در دشت و کوه به دنبال پاییزم
و مطابق معمول همیشه مناظر شگفت انگیز پشت پیچها و در انتهای جاده ها هستند
دریاچه ای محاصره شده در بین درختان طلایی
جاده ای طوفان زده از رنگ قرمز و زرد
قبرستانی خوابیده در زیر کهن ترین درختانی که دیده ام
،
انچه که در مورد پاییز شتابزده ام می کند همان شتابزده گی اوست
مهلت به دیدار نمی دهد ،تنها باید یک استکان چایی در محضرش بخوری و غمگین و به امید دیدار سال بعد بروی
میزبان زیباروی که  مهربان است و صمیمی اما دلش اینجا نیست
دلش با ما نیست

۱ آذر ۱۳۹۴

و تصور قيافه پيرمرد تمام امروزم را پر از لبخند كرده

  پيرمرد ترسناك و جدي و بد اخلاق  با دوقلوها بود
حالا به تازگي نوه دار شده، اين كودك او  را به تمام بچه هاي دنيا مهربان كرده است 
بدان حد كه  يكي از دوقلو ها بهش گفت: تو چقدر خوشگلي

۳۰ آبان ۱۳۹۴

به ياد آر

روزهای خاکستری را همه دارند، آنچه که این روزها را سردتر می کند، نا امیدی از طلوع دوباره آفتاب است
باید در تمام ان روزها به یاد بیاورم، ایمان داشته باشم، تکرار  کنم ، صبوری کنم که همیشه طلوع کرده، باز هم خواهد آمد

۲۷ آبان ۱۳۹۴

نامردا فقط مي خندن

پدر دوستم سالهاست كه فوت كرده و مادر بچه ها را بزرگ كرده است، زني قوي و مستقل و جدي
حالا دخترها از حضور مردي در زندگي مادرش خبر مي دهند و  سوتي هاي او را  كه گوشي را روي ويبره مي گذارد و با خود به اتاق ديگر مي برد  اما خبر ندارد كه آن  لرزه هاي گوشي قديمي  تمام خانه را مي لرزاند و صداي دكمه ها از زير پتو هم شنيده مي شود
و من لذت مي برم از بچه هاي كه ميل مادر به خروج از تنهايي درك مي كنند و  هيچ به رويش نمي آورند

خدا بيامرزدت اي متوفي با اين بازماندگان نيكوكارت

اندر مزاياي زندگي در روستا اينكه، در مي زنند و شما با ماهي پلو  داغ و خوش طعم روبرو مي شود

۲۰ آبان ۱۳۹۴

مادر صادق يك دختر بچه بي اعصاب

-وای که چقدر چشماش قشنگه، اوه نه، تو یه مطلبی خوندم نباید از زیبایی دختربچه ها گفت
- خب باز بهتر از صحبت از اخلاقشه

۱۸ آبان ۱۳۹۴

و فصلهاي اوليه بهتر هستن

خب يك عادتي هم دارم كه وقتي همه درباره يه كتاب و فيلم و سريال حرف مي زنن، من از اون اثر دوري مي كنم و وقتي آب ها و نظرها از اسياب افتادن با آرامش با اثر روبرو مي شوم
حالا دارم دكتر هاوس نگاه مي كنم و بدون به يادآوردن جملاتش در نت، مي خندم و شگفت زده مي شوم و يكي دوباري هم قطره اشكي مي فشانم
اما رذالت هوشمند و بي ضرر اين موجود بي اعصاب بداخلاق خيليييي خوبه

دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...