۹ اسفند ۱۳۸۹

همه جا طلایی شد

برق رفته و آسانسور در خواب و راه پله ها غرق تاریکی و هر از گاهی صدای خوردن کسی به در و دیوار...
شمعی روشن کردم و در راه پله گذاشتم

۷ نظر:

Alborz گفت...

زمون دانشجوييم شام غريبون بود ملّت تو راهرو ها و راه پلّه های خوابگاه شمع گذاشته بودن. رفتم تمومشونو ورداشتم آوردم تو اتاقمون واسه وقتی برق ميره.

Alborz گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
Narcis گفت...

چه خوشگل کردی راه پله ها رو :))

شين الف گفت...

مهربوني به همين كار هاست!
مرسي كه هنوز مهربوني

دارا گفت...

Florence Nightingale

سندباد گفت...

ای جااانم !

ماهور گفت...

تنهایی، تاریکی، شمع لرزان، سایه های متحرک رو دیوار، سکوت سکوت سکوت...

عزيز دل حتي دستگاه كارت خوان نداشت

بهار که بودم برای خرید لازم نبود جای دیگری بروم، همه چیز خوردنی و پوشیدنی و مصرفی در اطرافم بود. مراکز خرید هفت تیر هم مواردی که در محله ن...