همه جا طلایی شد

برق رفته و آسانسور در خواب و راه پله ها غرق تاریکی و هر از گاهی صدای خوردن کسی به در و دیوار...
شمعی روشن کردم و در راه پله گذاشتم

نظرات

Alborz گفت…
زمون دانشجوييم شام غريبون بود ملّت تو راهرو ها و راه پلّه های خوابگاه شمع گذاشته بودن. رفتم تمومشونو ورداشتم آوردم تو اتاقمون واسه وقتی برق ميره.
Alborz گفت…
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
Narcis گفت…
چه خوشگل کردی راه پله ها رو :))
‏شين الف گفت…
مهربوني به همين كار هاست!
مرسي كه هنوز مهربوني
‏دارا گفت…
Florence Nightingale
‏سندباد گفت…
ای جااانم !
‏ماهور گفت…
تنهایی، تاریکی، شمع لرزان، سایه های متحرک رو دیوار، سکوت سکوت سکوت...

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠