پست‌ها

نمایش پست‌ها از February, 2011

همه جا طلایی شد

برق رفته و آسانسور در خواب و راه پله ها غرق تاریکی و هر از گاهی صدای خوردن کسی به در و دیوار...
شمعی روشن کردم و در راه پله گذاشتم

روز بد

خسته شدم از ناتوانی ام در نه گفتن


اونم ده میلیون می شه

اگه اینقد خلید که می خواهید ازدواج کنید ، حداقل این قدر عقل باید مونده باشه که جشن نگیرید
برید یه سفر برزیل کنار دریا با اون مایوها ی رنگی و آب میوه های چتردار عشق کنید...به خدا

آخه با هواپیما دارم می رم

امشب یا در زیر آسمان شیراز می خوابم یا در بالای آسمان....

تصور کن

من حقیقتا به حفظ سنت ها علاقمندم. اگه رسم نبود سوزن و نخ را سر سفره عقد بذارن برای دوختن زبان مادر و خواهر شوهر، من چه خاکی به سرم می کردم با زیپ لباس تیشان تیشانم که وسط قر دادن دررفت؟

کسی نمی خواد حال منو بپرسه؟

سلام امیر،چه جالب، اتفاقا الان مهدی زنگ زد حالتو پرسید چه جالب اتفاقا منم با تو کاری نداشتم زنگ زدم حال مهدی را بپرسم ؟!!!

تخفیف طلاقی

و یکی از این شروط ضمن عقد اینه که بعد از طلاق اموال 50- 50 بین زن وشوهر تقسیم می شه تو با من ازدواج کن، من 70-30 حساب می کنم !!!

هنگامه

در اینکه دنیای وب، دنیایمان را تغییر داد، بحثی نیست. بیشتر هدیه هایی که به من داد برایم شگفت انگیز است. به مدد نیروهایی جادویی این دنیا، من دوستِ کودکی ام را پیدا کرده ام. الان منتظرش نشسته ام تا بیاید. مهمترین خاطره ای که از او به یاد دارم زمانی است که لغتی در کتاب فارسی را نمی فهمیدم. " در آغوش" او برای اینکه معنی اش را به من بفهمانند مرا در بغل گرفت و من فهمیدم...

ناگهان

معلم ادبیاتی داشتیم کسل کننده، میانسال بود و چاق و شلخته. بر خلاف ادبیات، او را دوست نداشتیم. سر کلاس اذیت می کردیم و شلوغ بازی . حتی دعوا هم نمی کرد. سال چهارم بودیم و فراوان تست می داد و کمک می کرد که برای کنکور آماده شویم که این موضوع هم ارج و قربی به او نمی داد. هر شاعر و نویسنده ای را که معرفی می کرد شعر اضافه و متن بیشتر از کتاب می خواند که توجه نمی کردیم ...
یک روز شعری را خواند که به یاد ندارم اما به یاد دارم که هنگام خواندن ان فراوان اشک ریخت که حیرت همه ما را برانگیخت. در پایان با همان بی شکلی همیشگی اشکهایش را پاک کرد و به درس دادنش ادامه داد.
هیچوقت دیگر اذیتش نکردیم. رتبه ادبیاتمان در کنکور آن سال بالاترین رقم تمامی درسهایمان بود.

لاف در غریبی و گوز در بازار مسگرا

دوره لیسانس دورادور می شناختمش. ادم محافظه کاری بود...این محترمانه است دیگه ...ترسو بود. حتی در اعتراضات به کلاس و نمره و غذای سلف که شرکت نمی کرد هیچی ، اصلا اون روز دانشکده نمی اومد. بعد هم بحث می کرد که عقل حکم می کند و فلان و بیسار حالا مدام با کلاه سبز و سایه سبز و گردنبند سبز در اعتراضات جلوی سفارت عکس می اندازد و تو فیس بوک می گذارد. کی بود می گفت این خارج بدجوری آدم را ...دار می کند؟

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

به دوستم می گم ببین تو چه دوره بدی ما به دنیا اومدیم ،درگیرهای انقلاب، بعد جنگ و حالام این ماجراها
می گه هر دوره ای به دنیا می اومدی همین بود یه نگاه به تاریخ ایران بنداز
.
.
و من سعی می کنم زمانی را به یاد بیاورم که این ملت در صلح و آرامش و آسایش زندگی کرده اند.....
ماد و هخامنش که همه در جنگ گذشت،
بعد حمله یونان بود و سلوکیان هم که یونانی بودن بعدش اشکانی که زیر سلطه یونان بودیم...
ساسانیان هم که با اون مذهبشون وروحانیون جنایتکارشون مثل کرتیر که دهن مردم را سرویس کردن ...
بعدش که حمله اعراب و بازم سالها مستعمره.... و مبارزه ادمهای خوب این ور و اون ور طاهریان صفاریان سامانیان بوییان می گن ادمهای خوبی بودند و به مردم نیکی کردن اما خیلی کوتاه بود عمرشون و همه در جنگ...
فورا بعدش حمله ترکها... غزنویان و سلجوقیان و اون خوارزمشاهیان بدرد نخور بی عرضه در مقابل حمله مغول وهمون محمدشون که همه گنجای خزانه را کرد تو صندوق مهر و موم کرد انداخت تو رودخونه اما به پسر شجاعش جلاالدین نداد که سپاه درست کنه برای جنگ با مغول...همونی که بعد در جزیره ابسکون مرد...بیضایی خوب دمار از روزگارش دراورد با اون کتا…

پایان جهان در اساطیر ایران باستان

در آخرین دوران تجلیات ترس و قدرت شر، دیوان ژولیده مو به ایران می تازند که نتیجه آن نابودی کامل زندگی منظم در این سرزمین است.
در پایان این دوران که انواع بلایا بر زمین فرود می آیند سرانجام بارش ستارگان در آسمان پیدا می شود که نشانه تولد شاهزاده پارسایی است که بر لشکر شر پیروز می شود. با آمدن آخرین منجی، سوشیانس، پیروزی کامل خیر فرا می رسد. بیماری، مرگ ،شکنجه و آزار از زمین رخ برمی بندد. گیاهان دائما شکوفا خواهند بود و آدمی تنها غذای معنوی خواهد خورد.
پیش از دوران پایانی وداوری واپسین همه انسانها باید از میان رودخانه ای از فلز گداخته عبور کنند تا در پاکی کامل قرار گیرند.
هدیه جاودانگی زمانی اعطا می شود که سوشیانس در نقش موبد قربانی نهایی را انجام می دهد.
و هوم سفید اکسیر جاودانگی تهیه خواهد شد.
فلز گداخته که بر سطح زمین جاریست به دوزخ فرو خواهد ریخت و تعفن و پلیدی را به خود خواهد برد.
اهریمن در زمین محبوس و خواهد مرد.
و اراده خدا که همانا خیر مطلق است بر نظام آفرینش حاکم خواهد شد. منبع: http://www.iranvij.ir/forum/211576-post5.html

بقیه جوادن دیگه

تو فیس بوکی؟ پس چرا منو اد نکردی؟
فکر نمی کردم شما هم باشی، آخه فیس بوک جای جک و جوادا است....
؟!!!
البته من و شما جکش هستیم ها ....

چه انتظارها از یه شیرازی دارن ..

ببین من می دونم تو به گردش آزاد اطلاعات اعتقاد داری و می خواهی اصول دموکراسی را در وبلاگ خود رعایت کنی ، اما توجه داشته باش که ما ملتی هستیم که هنوز در حال تمرین دموکراسی هستیم و تا ایده آل تو کیلومترها فاصله داریم با وجود احترامی که به آزادی عقاید داری....

نه حوا دموکراسی و اینا مشکل من نیست

پس چی؟

حال ندارم کامنتارو پاک یا تایید کنم

ها؟....(مکث طولانی)....آها





از بين تمام صفات انساني از انفعال بيش از همه بدم مي آيد.

دانشجو هنگام ‍ژوژمان كارهاي بسيار ضعيفي برايم آورد. طبعا بايد نمره اي زير صفر به او مي دادم. براي اينكه كمكش كنم. نمره اي ندادم و گفتم كه با يك گواهي پزشكي درس را حذف كند.
از اين ماجرا شش ماهي گذشته ، دانشجو زنگ زده كه استاد چون شما به من نمره ندادي آموزش داره به من صفر مي ده
معلوم شد كه گواهي نياورده درس هم حذف نشده طبعا نمره اي هم موجود نيست.

خواستگارهای مدرن

با من ازدواج می کنی
نه
وای خدا را شکر ، نگران بودم قبول کنی
!!!

خیلی خَلید

و شما ای مهندسانی که شوفاژ را زیر پنجره می گذارید...

بی ربط!

دیشب خواب دیدم آل پاچینو داشت توجنگلهای المستان یکی ازکارهای شکسپیر را تمرین می کرد
.
.
.
.
.
ممنون از کامنتها بخصوص دولفین هایی که مرا خنداندند حسابی

41

تولدم مبارک

توصیه های گیس طلایی

- جملاتشان را به "نه" شروع می کنن. مثلا من میگویم: "یه مقاله تو سایت روانشناسی خوندم که میزان لبخند خانمها در روز بیشتر از آقایونه" و اونا می گن:"نه" اتفاقا من مردهای زیادی دیدم که نیششون همیشه بازه "
- زمانی که من نقل قول می کنم به گوینده فحش می دهند. مثلا من می گویم:"نویسنده مقاله گفته بوده که ... "اونا می گن:" دروغ می گه مرتیکه مادر فلان. ..."
- وقتی سوتی های خنده دارم را تعریف می کنم به من تذکر انضباطی، اخلاقی ...می دهند. مثلا من می گم: "بعد من تا پایین پله لیز خوردم.. "و آنها می گن: "خب اشتباه از خودت بود نباید می اومدی لبه "
- در حال راهنمایی مدام هستند و جملاتشان با "شما باید " "شما بهتره"..شروع می شود
با قسمت والد شخصیتشون صحبت می کنند . والدی که تحمل شیطنتهای کودک درون را ندارد و عصبانی می شود و تذکر می دهد وراهنمایی می کند و فکر می کند که جواب تمام سئوالات را می داند.
نباید وارد بازی شان شد، باید بالغ را به کار انداخت و در جواب تمامی آمادگی های آنان برای ادامه( مباحثه)(مجادله)(گفتگو) با…

کارهای سخت

گیس طلا فردا تعطیله؟ نمی دونم اخبار گوش کردی؟ اخه اخبار گوش دادن کار سختیه چرا؟ چرا؟ چون باید اولی کلی لیچار گوش بدی تا بعد ببینی فردا تعطیله یا نه !!!

خدایا توپی پلیز

در شدت محاصرهٔ قسطنطيه، آنگاه که تسخير عاصمهٔ روم شرقى مسلم بود، جاسوسان، محمد دوم را آگاهى بردند که در شهر انقلابى عظيم است چه کشيشان و بالتّبع ديگر مردمان در مسئلهٔ کلامى بر دو بخش شده و هم‌اکنون امپراطور و ساير سران در کليساى قديم صوفى گرد آمده‌اند و بحث مى‌کنند که زخم وارد بر مسيح آيا بر جنبهٔ لاهوت آن حضرت خورده يا ناسوت او [سلطان] محمد در حال تيرى از توپى سنگين به همان کليسا گشاد و چون اصابت کرد گفت: هم به لاهوتش خورد هم به ناسوت... (به نقل از امثال و حکم دهخدا، ج ۴، ص ۱۹۸۷)