۲۰ شهریور ۱۳۸۳

خواهر گندیده

خواهر کوچک با جدیت امد کنارم خوابید و انگشتش را به روی گونه ام فشار داد و منتظر ماند. دوباره این کار را کرد و سپس گفت:گوشتت گندیده!!!!!!!
من:چرا؟
خواهرم:چون وقتی فشار می دی بر نمی گردد سر جایش...
توضیح: در کتاب حرفه و فن انها برای شناخت گوشت سالم از فاسد این توصیه اشپزی شده است.

تعریف از خودمان

مدتهابود که ابراهیم جان را گم کرده بودم. امروز نه تنها پیدایش کردم که کلی ازم تعریف کرد. زن بودن هم بد چیزی نیست ها (بر خلاف نظر قبلیم

۱۹ شهریور ۱۳۸۳

دایره بسته

بازم دوره های غم و دلمردگی و خستگی. اگر می توانستم جلوی این لحظات را بگیرم یا حداقل زمانش را کمتر کنم خیلی خوب می شد. رومن رولان در زندگی نامه بتهون گفته شادی از راه رنج. من نمی دانم چطور می شود این کار را کرد اما من مطمئنا نمی توانم با رنج کشیدن شادی کنم من نیاز به شادی دارم شادی عمیق و خالص نمی دانم اصلا تا به حال چنین چیزی راتجربه کرده ام؟ اخرین باری که شاد بوده ام کی بوده است؟ من همیشه می خندم و دوستم هر وقت می خندم می گوید معلوم است که زخمی شده ای. این سنگینی تحمل ناپذیر هستی ازارم می دهد زمانی دارم که باید ان را خرج کنم و نمی دانم خرج چی و کی. می دانم که باید یک بازی را باید برا ادامه این سالها انتخاب کنم اما بازی سخت را نمی توانم و بازی اسان کسلم می کند.

۱۸ شهریور ۱۳۸۳

دیگر سو

وخوابهایم عجیب و غریب است. بخصوص در بعد از ظهر ها. امروز خواب سه موجود عجیب را دیدم که مخلوطی از مار و خوک و شیر ماهی بودند با بدنها نرم صورتی و دهانی بی دندان . می شد گفت دوست داشتنی و در شرف مرگ و تلاش بیهودهم برای نجاتشان
انسانی چند هزار سال پیش می گفت: در زیر درختی به خواب رفتم و در خواب دیدم پروانه ای هستم که روی سنگی به خواب رفته است و خواب می بیند انسانی است که در زیر درختی به خواب رفته است. بیدار شدم نمی دانستم انسانی هستم که خواب پروانه می دید یا پروانه
ای که خواب انسانی را ...

۱۷ شهریور ۱۳۸۳

جنس زشت

باز هم باز هم باز هم ...خسته شدم از این جنسیت دست و پاگیر همین دیروز بود که داشتم در مورد این مرد با مادرم صحبت می کردم که چه مرد نازنینی است. پاک، مهربان با همسر و دختر دوست داشتنی اش، با سواد و با معرفت و خاص، کاملا خاص، با ارامشی بی نظیر در حال خلق زیبایی های هنری . همیشه کارهایش را تحسین کرده ام و از اینکه چنین دوستی دارم به خود می بالم.
و امروز این پیغام از طرف او بر روی صفحه موبایلم ظاهر شد:..جان مدتی است که شدیدا میل دارم با تو... داشته باشم. فکر می کنی امکان پذیر است؟ تنها لحظاتی که از زن بودنم احساس گناه می کنم. یک حس بد غیر قابل توصیف . حس لجن

۱۵ شهریور ۱۳۸۳

پوارو

دیشب حالم حسابی گرفته بود. شنیده بودم که پدر یکی از دوستانتم دو تا از خواهر هایش را کشته است. در واقع سر بریده است. در شوک ناشی از این خبر و اینکه الان دوستم در چه حالی است به خانه امدم. با سردد وبی حوصله گی عصر را به شب رساندم . دیدم دارد اوضاع خراب تر می شود دوش گرفتم. تنها کاری که مرهمی است بر زخم های من. فایده ای نداشت. به لحظات بدی رسیده بودم تلوزیون هم مردانی زشت را با کلماتی کسالت بار نشان می داد که ناگهان. شبکه چهار چهره زیبای هرکول پوارو را دیدم. با ان لبخند دانای دلنشین. کارگردانی جذاب و داستانهای دل انگیز اگاتا کریستی این زن عجیب.شبی خوش را در پیچ و خم زیبایی های کار bbcگذراندم. مگر واقعا وظیفه هنر چیزی غیر از این است. مرهمی است زمان به سال صفر.

۱۲ شهریور ۱۳۸۳

این موجود عزیز ترسناک

مادرم در کنار من است. موجود غریبی است. باوجود لحظات خشمم از او...با وجود لحظات ترسم از او...زن غریبی است. در حال کپی کردن کارم روی دیسکت هستم و او به صدای ان گوش داده و با ان زیر لب زمزمه می کند. به یاد پنبه زنانی افتاده که در کودکی ساعتها کنار انان می نشسته و به صدای پیت پیت پنبه ...گوش می داده است. زنبور ها را از غرق شدن در اب تیره حوض نجات می داده و برای برگهای که در جوی اب می افتادند و می رفتند غمگین می شده...زن عجیبی است الان پس از مدتی سکوت می گوید: از مبارزه کردن برای آزادی متنفرم از تمام انقلاب ها متنفرم... از تمام جنگها...
در این مدتی که نزد من امده لباسهای مرا می شوید دوختنی ها را می دوزد غذا درست می کند و اینها همه مرا در غمی ژرف فرو می برد. به زمانی می اندیشم که او نباشد و من با این همه خاطره چه کنم. روزی در زندگیم فرا می رسد که کسی مرا این چنین دوست نداشته باشد. ارباب است و بنده. می دانم که هیچوقت به خودم اجازه نداده ام که او را به ان اندازه که توانایی دارم دوست بدرام و محبتم را همیشه پنهان کرده ام و به او نیز اجازه نمی دهم که به من نزدیک شود و می دانم که روزی از این بابت هم پشیمان خواهم شد اما با وجود این همه خشمم از او ...و با وجود این همه ترسم از او ...

از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...