۲۶ مهر ۱۳۹۱

یعنی اصلا به احساسات آدم توجه نمی کنه

خب من به یکی از اون وعده هام عمل کردم و سه روز در هفته می رم ایروبیک
خداییش بعد از چند سال نشستن به تخت سلطنت خیلی حال می ده
عرق از هفت سوراخت راه می افته
(یک لحظه شروع کردم به شمارش سوراخها..هشت تاس که نه؟)
آره داشتم می گفتم این مربیه خیلی کارش درسته  با چوب و توپ و کش ...همچین میچلونتت 
 بعد از یه مدتی اینقدر بهت فشار می یاد که یه حالت روحانی بهت دست می ده و سبک می شی و دیگه داری به اعلا علیین می رسی که یک دفعه می گه 
گیس طلا! مقعدتو  منقبض کن

۲۳ مهر ۱۳۹۱

هنوز

برگشتم 
جاده ترافیک بود و برای رفتن به  کارگاه فیلمنامه نویسی دیر بود
 به خانه آمدم
روی صندلی راحتی ام نشستم و پیغامها را گوش دادم

یکی جوک گفته بود و دیگری دلتنگی کرده بود و سومی هم فردین بود که خبر مرگ مادر طیبه را داده بود
بلند شدم 

 گلدانهایم را آب دادم
بنجامینم را آب پاشی کردم
رفتم داخل اتاق خواب دیدم
 دو گلدان گل سنگی که رها به من داده بود ،سرهایشان را از تشنگی بر روی زمین گذاشته اند.آبشان دادم و امیدوارم که زنده بمانند
دسته گل داوودی زرد و بنفشی  را که روز آخری محمد آورده بوده از یخچال بیرون آوردم ،
گذاشتمش  در آب
شاداب است
 هنوز

۱۹ مهر ۱۳۹۱

می دونی مزه بهشت چیه؟

میزبان من امروز بادمجان را کبابی کرد در آن دلال ریخت و گردو و سیر رنده شده و رب آلو و گلپر و دونه انار و آبغوره

از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...