۱۰ مرداد ۱۳۹۵

گذرگاه هاي بهشتي

بيدار كه شدم جداره داخلي چادر نم گرفته بود، زيپ چادر را كه باز كردم شگفت زده با جنگل مه گرفته روبرو شدم، از همان گوشه در زير كيسه خواب داخل چادر به چرخش مه نگاه مي كردم، انقدر كه ديگر طاقت نياوردم و بيرون آمدم.
مي دانم كه مي دانيد ، جاده روستايي و مه ، بوي  علف و صداي گاو و رودخانه  پرخروش
در بالاتر از مهمانخانه يك موزه با ساختماني سنگي و زيبا بود كه بسته بود، پير زني گاوهايش را در براي چرا آورد در حالي كه بافتني مي كرد، دو مرد جوان ، پسركي را سوار اسب كردند و او يال اسب را نوازش مي كرد، زني با تبر چوب مي شكست و پيرمردي به بيرون پنجره خيره شده بود.
كنار رودخانه رفتم، گلهاي زرد و صورتي و سفيد با عطرشان پراكنده در هوا، به كوههاي روبرو خيره شده و از هيجاني كه امروز در انتظارم بود به خود لرزيدم.
برگشتم به چادر و پروانه هنوز خواب بود، زياد اذيتش نمي كنم براي بيدار شدن احتمالا به ياد رهاي خوش خواب
زير درختان نشستم سيب و هلو و نان مربايي را به عنوان صبحانه خوردم و به سراغ پيرمرد مهمانخانه رفتم كه گاو زخمي اش را دوا زد، طناب قوچش را جابجا كرد و به سبزي هايش رسيد.
هوا گرم شد و رفتم داخل چادر تا ان همه لباسي كه شبها روي هم مي پوشم را دربياورم كه پروانه هم بيدار شد، خيلي بامزه است، خيلي جدي صبح به صبح آرايش كامل مي كند، با اينكه خودم صبحا خيلي هنر كنم صورتم را بشورم در سفر، از اين جور آدمهاي تر و تميز خوشم مي آيد، طفلك خبر ندارد چه روزي در انتظارش است( آيكون خنده هاي شيطاني)
صبر كردم كه آفتاب بيايد و چادر را خشك كند و جمعش كرديم. از خانم مهمانخانه خداحافظي و تشكر كرديم كه اندكي شرمنده و نگران ما بود.
به راه افتاديم، كمي با كوله پياده روي كرديم و ماشيني نبود براي هيچ هايك ، پروانه زود خسته مي شد، برخلاف روزهاي اول كه انرژي اش بيشتر از من بود حالا مدام چشم به جاده و ماشين داشت.
منهم كه غرق منظره بودم تا ماشيني از راه رسيد، خانواده اي فرانسوي كه در همان مهمانخانه ساكن بودند، مادر و پدر و يك دختر كوچك. دخترك در سكوت كتاب مي خواند و سوفي با ما صحبت مي كرد، از ايران و طبيعتش مي پرسيد و بالا مي رفتيم
خب اينجا ديگر من بايد به جستجوي كلمات بروم
مسير هيچ شباهتي به هر انچه كه من ديده باشم نداشت، كوهها بودند، دور و بلند و سبز، ابرها بودند و اسمان اما همه در اندازه هايي غيرعادي بزرگ، بلند دور
نمي توانم ميزاني براي مقايسه بدهم، نمي توانم توضيح بدهم، گلها همه جا بودند و مدام بيشتر مي شدند، زرد ، سفيد، بنفش و صورتي، اخواع متفاوتي از گل بنفش وجود داشت
همسر سوفي چند بار نگه داشت تا سوفي عكاسي كند، يعني من بسيار سعادتمندم كه اين مسير را با اين خانواده رفتم ،  دقيقا در زيباترين نظرگاه ها مي ايستادند، نمي توانستم فرياد بزنم و يا به شيوه قديمي گريه كنم، فقط مدام بازوهايم را فشار مي دادم كه بتوانم تحمل كنم
گمان مي كنم فقط كساني مي توانند بفهمند كه من چه مي گويم كه كوههاي قفقاز را ديده باشند
ايستادن در بالاترين نقطه آسمان و نگاه كردن به دريايي از كوههاي سبز پشت سر هم و شيارهاي سفيد رودخانه و آبشار
يكي از توقف گاه ها جايي بود كه تو در بالاترين نقطه اي بود كه بالا آمده بودي و يك قدم بعد بايد سرازير مي شدي، دره اول جنگلي پر از ابشار بود مي چرخيدي، دره دوم كوههاي بدون درخت سبز پوش بودند، سراسر مخمل سبز
گمان مي كنم كه زمين هنگام هبوط آدم اين چنين بوده است، اين چنين بكر و خالي از هر نشانه حضور آدميان
و آن بالا، روبروي آن دو تصوير متفاوت و حيرت انگيز، من  آدمي رانده شده از بهشت نبودم، كه بهشت سكونتگاهم بود
من به ليلا مي انديشيدم زني كه در اساطير مسيحي، قبل از حوا آفريده شده بود، از گِلي جداگانه و  آدم را به همسري نپذيرفت، او سيب را نخورد و رانده نشد كه آدم را رها كرده و به ميل  خود به روي زمين آمد و زندگي در اينجا را به آن بالا ترجيح داده است.

۹ مرداد ۱۳۹۵

در راه شاتيلي

صبح در كنار درياچه بيدار شديم، مه در درختها پيچيده بود و باران ديشب همه جا را براق كرده بود. با ابجوش برقي كافه براي خودمان چايي درست كرديم و سر و صورت صفا داديم و از درياچه مه آلود خداحافظي كرديم و به راه افتاديم. 
طبق نقشه تا جاده اصلي راه باريكي بود كه شروع كرديم، ماجراي علاقه سگها به من را كه مي دانيد ، يكي دنبالمون افتاده بود و پروانه را وحشت زده مي كرد، باهاش صحبت كردم و افتاد جلو و مثلا راه را نشانمان داد، خيلي هم خوشحال بود. احساس مسئوليت شديد داشت. مدام هم راههاي فرعي را پيشنهاد مي داد مه قبول نكرديم.
جاده باغهاي انگور داشت مه داربست داشتند و مزارع مختلف و مناظر زيبا، من نمي دانم به جز كلمه زيبا از چه كلماتي ديگر مي شود استفاده كرد؟ سعيد مي گفت اينجا غوره و ابغوره برايشان معني ندارد همه مي شود انگور و شراب
در جاده زيبا مرد خل و چلي سعي كرد مزاحم شود كه ماشيني ما را سوار كرد، مرد راننده تلفني به كسي حضور ما را خبر داد و در راه هم ايستاد هندوانه و خربزه خريد و به شهري كه گفته بود تا انجا مي رود ما را رساند مي خواستيم خداحافظي كنيم اما اشاره كرد كه بمانيم، پشت ميز و نيمكتي ما را نشاند و دوستانش كه زن و مردي ميانسال و پسري جوان بودند هم آمدند و رسما مهماني راه انداخت و خربزه و هندوانه را براي ما بريد! يعني شرمنده شديم ها
تقريبا به زور تمام خربزه را در حلقمان چپاند و به هندوانه كه رسيد فرار كرديم، اين مردم فراتر از مهربانند
حتي نان داغ هم اورده بودند 
سوال هميشگي شان هم اين است كه كجايي هستيد و چه نسبتي با هم داريد و كلمات انگليسي شان بيشتر از اين جواب نمي دهد اما اشاره به گرجي هاي درون ايران هم كردند به گمانم
در وضعيت تركيدن از پشت ميز بلند شديم و خداحافظي طولاني و با غصه ما را راهي كردند.
خيلي جلو خرفتيم كه پيرمردي ما را سوار كرد، پروانه هم كه عشق ماشينهاي شاسي بلند كلي ذوق كرد، نام همه را بلد است! خدايي كل اطلاعات من از ماشين در حد پرايد و سمند است و بقيه اسمشون ماشين خارجيه ولي اين دختر هر ماشيني كه رد مي شه اطلاعات كاملش را رو مي كنه و منم يه جوري برخورد مي كنم كه يعني چه جالب!
جاده عجيب قشنگ شد، مرتع با اسبهاي در حال چرا و كليسايي زيبا بر بالاي بلندي
طبق گوگل مپ سر دو راهي از پيرمرد جدا شديم و دو پسرجوان كه چوب حمل مي كردند سوارمان كردند، گوشي را دادند به ما تا دختري كه انگليسي مي دانست كمكمان كند، دختر با مهرباني گفت كه پسرها تا كجا مي روند، در روستا مانندي پياده شديم بوي غذا مي آمد وقت ناهار شده بود
روستاهاي اينجا با وجود اينكه خيلي نونوار نيستند، زيبا هستند، به قول پروانه ناهنجاري ندارند
ماشين فياتي سوارمان كرد، فيات در اينجا خيلي زياد ديده مي شود و البته همه قديمي ، مرد در پايان راه طولاني، ناگهان انگليسي حرف زد و گفت:  افرين كه اتواسپات مي كنيد و اي ول بهتون و سفر خوبي داشته باشيد و اين راه بريد!
در شهر بعدي استراحت كرديم ( اسم شهرها براي من مشكل است پايان سفرنامه مسير را روي نقشه مي گذارم) بستني خورديم، زن مهربان صاحب مغازت  گوشي ما را برايمان بيست لاري شارژ كرد، و راه افتاديم 
اولين بار بود كه طول كشيد تا ماشين بعدي ما را سوار كند كه علتش را بعدا متوجه شديم
يك لندرور( پروانه ها) با سه پسر جوان گفتند كه ما را مي برند ، طفلي ها اصلا جا نداشتند  و ما را زور چپون كردند وسط صندوق هاي ميوه و كوله هاي خودشان، چونه من رسما به كوله ام چسبيده بود و آرنجم بيرون شيشه ، اين وسط پروانه داشت ناسپاسانه هلوي اهدايي را رد مي كرد كه نگذاشتم،حالا فكر كنيد چه طور من آن هلوي چاق را در فضاي بين دهان و كوله وارد كردم و اين وسط حتي كاز هم زدم
يعني ارزششو داشت
اين جاده با بقيه مسير اسفالتي كه تا كنون اومديم كلا فرق داشت، خاكي ، مارپيچ، شيب دار و كاملا كوره راهي از بين جنگل!
يعني من گردنم را محكم با دستام گرفته بودم كه وضعش از ايني كه هست خرابتر نشه و سعي مي كردم از فاصله بازوم تا شونه ام بتونم منظره را ببينم، خداي جنگل باصفايي  بود
نمي دونم چند ساعت بالا و پايين پريديم كه پياده شديم، و چندان ماشيني هم در آن مسير طولاني نديديم ، به پسر راننده با ايما و اشاره گفتم كه رانندگي اش حرف نداره و رفتيم سراغ يه رستوران و خاچاپوري خورديم
اقا اين غذا شده معضل ما، همه مي گن بخوريد خوشمزه است و هربار نون و پنيرپيتزا بود، پس چي شد اون تعريفهاي كه مي كردند؟!و گوشتي هم در كار نيست
حالا فكر كنيد وقتي غذا را آوردند با غصه متوجه شديم كه اينم پنيريه كه تازه فهميديم اين حجم بزرگ   مال يه نفره! كلي التماس كرديم كه دومي را بي خيال بشيد كه نشدند و ما به زور اولي را خورديم و دومي را ريختيم تو كيسه پلاستيك و از مردان ميز بغل كه انگليسي مي دانستند ادرس شاتيلي را گرفتيم
از درياچه قبلي ، پروانه نشانه هاي خستگي را بروز مي داد و مي گفت كه درياچه را بي خيال شويم، اينجا در رستوران گفت كه شاتيلي نرويم! بهش گفتم كه اين همه راه براي ديدن اينجا آمده ام و بر نمي گردم اما پيشنهاد دادم كه برگردد تفليس و انجا بماند تا من برم شاتيلي و برگردم
چيزي نگفت اما مسير را ادامه داد، حقيقتش اين است كه من اصلا دلم نمي آيد كسي با نارضايتي كنار من قدم بزند در حالي كه من در حال ذوق كردن از مناظرم اما هركس انتخاب خودش را دارد.
اما طفلك هيچ تصوري از سفر بك پكري نداشت و الهام بلاگرفته هم كه معرف او به من بوده فقط بهش گفته: ببين سفر با گيسو با سفرهاي قبلي و هتلي فرق داره و يه تجربه جديده !
و هيچ اشاره اي به پاره گي بعضي از قسمتهاي بدن در سفر با من نكرده است، فكر كنم يه طلبي ،پدركشتگي چيزي در جريان بوده است واگرنه اين طفلك را با ناخن هاي بلند و ميني ژوپ چه به خوابيدن در چادر و كيسه خواب!!!

يك لندكرور٢٠١٤(بازم پروانه) ما را سوار كرد و تا دو راهي شاتيلي رساند، رسما جاده اي وجود نداشت  و تازه بولدزرها و كارگران در حال ايجاد جاده بودند! اما همچنان همه جا زيبا بود، مرد بين راه ايستاد و جلوي كليسا صدقه داد، كلا مردم مذهبي هستند من اين صحنه، صليب كشيدن را مدام مي بينم
سر دو راهي يك ون با چند تا توريست هيپي ما را سوار كردند، با موهاي بافته و جمع شده و درهم گوريده شده، دخترها گل گلي پوشيده بودند و پسرها يكي پابرهنه بود و ديگري گيتار داشت! جماعت جذابي بودند و وقتي ون پياده مان كرد مسيري را با انها رفتيم اما تعدادشان زياد بود شانس هيچ هايك كم، بنابراين از انها جدا شديم
و هنوز هم فكر مي كنم كه اون پابرهنه چطور به شاتيلي رسيد؟ رسيد اصلا؟
همانجا بود كه در پيچ جاده درياچه ژيوانلي را ديدم، شگفت انگيز بود
نمي خواهم توصيفش كنم، نمي توانم
در كنار جاده نشستيم تا ماشيني پليسي ما را سوار كرد، هر دو خيلي جدي و خشن بودند و من زياد جرات ذوق كردن نداشتم، اما ذوق داشت ها، جنگل و رودخانه اي كه در ميان آن مي پيچيد و پروانه هم شنگول كه ماشين خوبي بود گويا
خيلي ساعت بعد، با گذر از رودخانه ها و جنگلها و دره ها و اندكي روستا، پليسها ما را پياده كردند و گفتند كه جلوتر نمي روند، حالا عصر شده بود و حس من مي گفت كه بهتر است ادامه ندهيم، در روستاي كوچك به نام كورشا تابلو مهمانخانه اي را ديديم و به سراغش رفتيم، زن موسفيد و لاغر در خانه اي تاريك و پر از صنايع دستي  ٦٠ لاري براي يك شب اتاق با غذا  مي خواست كه براي ما زياد بود اما اجازه داد كه در حياط مهمانخانه اش چادر بزنيم.
چادر را زير درخت كاج و در كنار يك گاو و يك قوچ كه با طناب به درختان اطراف وصل شده بودند به راه انداختيم ، پروانه خوابيد و و من رفتم قدمي در آن اطراف زدم، خانه ها چوبي و سنگي بودند با ظاهري فقيرانه اما تميز و زيبا
خيلي عجيب است، عادت نمي كنم به توجه اين جماعت به گل، خانه در حال ويراني است اما در باغچه اش گل هاي كوكب درشت، مي درخشد.
مشخص است كه زمستانها اين منطقه سنگين است از حضور خانه هاي سنگي و پنجره هاي كوچك
اب باريكه هايي از زير درختان بيرون آمده بود كه مردم ان را لوله كشي كرده بودند و ليواني هم زير باريكه آب براي رهگذران گذاشته بودند. اين مدل آب ها را زياد در گرجستان ديدم، گويا نذري است يا وقف شده به ياد كسي چون حتي تصوير كنده كاري شده شخص متوفي( احتمالا) بالاي شير آب هست
باران كه گرفت به داخل چادر بازگشتم و در حال شنيدن تعريفهاي بامزه پروانه درباره فاميلش بيهوش شدم. 

۸ مرداد ۱۳۹۵

درياچه ايلا

صبح در تختخواب گرم و نرم بيدار شدم، شهر در زير افتاب با سفالهاي قرمزش ، محشر بود. آب جوش گذاشتم و براي خودم چاي درست كردم و با همان مسقطي هاي گرجستاني خوردم. پروانه را بيدار كردم تا دوش بگيريد و كوله ها را بستم كه راه بيفتيم.
در حيرتم از اين مردم ،در اين مهمانخانه اشپزخانه و تمامي غذاهايش در دسترس ما بود، تمام خوردني هاي فروشي هم در راهرو بودند و مطلقا هيچكس نگران بلند كردن آن ها نبود!
پروانه هم آماده شد و رفتيم طبقه پايين با پيرزن مهربان خداحافظي كرديم و رفتيم بانك، معلوم شد كه انها هم خيلي سحرخيزند، ساعت ده باز مي شود! بنابراين قدم زنان رفتيم به ديدن برجي باستاني كه تمام شهر در زير پايت بود. و تنها ساختماني بود كه نديده بوديم.
بامزه اينكه اينجا گل ميموني علف هرز است و حتي سر برج و لاي ديوار ها هم سبز شده، نمي دانم چطور بذرش به آنجاها رسيده است!
ساختمان قلعه اي با برج و بارو بود كه با زاويه اي٣٦٠درجه تمام سيغناغي پيدا بود و البته كه سرونازهايش
از منظره شگفت انگيز انجا انقدر لذت برديم تا بانك باز شود و پول چنج كرديمو زديم به جاده.
راستي يك بار يكي از ليبرتي بانكها گفت پول ايراني ها را چنج نمي كند، فقط همان يك بانك
اولين هيچ هايكمان زن و شوهري بودند كه تا سرجاده اصلي ما را رساندند و اتگليسي بلد بودند، دومي مادر و پسري بودند كه تا شهر بعدي رساندنمان، بعدي مردي تنها با موزيكي زيبا بود و بعد يك ون كه پشتش نشستيم و به اطراف پرا شديم، اخرين ماشين پيرمردي مهربان بود كه تا دم درياچه ما را رساند و حتي كارخانه شراب سازي را نشانمان داد و چندين بار تلفنش را به كسي كه انگليسي مي دانست مي داد و از اين طريق فهميد كه كجا مي رويم و برنامه ما چيست . 
اولين درياچه اي كه برد كمپ زدن ممنوع بود به همين علت بردمان درياچه اي ديگر، مهربان بعد از اينكه به درياچه رساندمان تلفنمان را گرفت و شماره اش را داد كه اگر مشكلي پيش امد با او تماس بگيريم
اميدوارم كه اين مردم تا اخر دنيا اين چنين بمانند
مسير بسيار زيبا بود، انگار در ماسالي دائمي حركت مي كردي، ماسالي كه ابرهايش از جاده سرچم به اردبيل أمده بودند، ابرهاي گرجستان، سفيد و بزرگ و دايره اي بر لبه كوهستان مي چرخند و ابهت آن را بيشتر مي كنند.
درياچه كوچك بود و تميز و دورتا دورش جنگل، مردم از شهر براي شنا امده بودند اما ما كه هنوز تنمان سوخته بود، زير درختان ولو شديم و ناهار خورديم و با ميوه و تخمه منظره را نگاه كرديم و منتظر تا هوا خنك شود و براي شنا برويم
پروانه نيامد داخل اب، من رفتم ، آب گرم بود و دلپذيرفقط زير پا سيماني بود و شيب دار و احساس عدم امنيت ايجاد مي كرد. دختري تنها امده بود با موهايي بسيار بلند كه سورمه اي رنگشان كرده بود و تا اعماق درياچه شنا كنان مي رفت و باز مي گشت. حسرت برانگيز بود ، با آن نوها شبيه نوعي پري دريايي شده بود.خانواده ها با كودكانشان امده بودند كه بسيار زيبا هستند اين بچه هاي سفيد و چشم روشن و تپل، پف فيل و پشمك مي فروختند، عروس و دامادي براي عكاسي آمدند بسيار ساده پوش
اينجا اميد به زندگي بالاست گويا ، بچه و زن باردار زياد ديده مي شود!
از اب بيرون امدم و در افتاب نشسته بودم كه پروانه آمد، تا خواست كنارم بشيند گوشي اش سر خورد و رفت داخل درياچه، پروانه جيغ مي زد و بدنبال گوشي مي رفتم و فايده اي نداشت و گوشي ناپديد شد، پروانه كه اشكش در آمده بود دوان دوان رفت به دنبال نجات غريق ها كه دو تايي آمدند و سرانجام گوشي را پيدا كردند و عجيب اينكه ايفون  هنوز روشن بود و كار مي كرد!
پروانه هم اشكهايش را پاك كرد و شروع كرد به خواندن صلواتهاي كه نذر كرده بود. براي بهتر شدن حالش رفتيم بستني خريديم و دور درياچه قدم زديم. 
تمشكها همه جا بودند و ما كارشناس انواع طعم ها و مزه ها شديم، ترش، ملس، شيرين، بي آب، آبدار و تركيبي از اينها، فكر كنم يك كيلويي خورديم
در بخشهاي از درياچه كه عميقتر بودند جوانان از بالاي بلندي به درون آب مي پريدند، يكي از ان تجربه هايي كه تا به حال نداشته ام و حسرتش را دارم
هتلي در بالاي درياچه به سبك قلعه هاي قديمي ساخته شده بود كه هيبت زيبايي داشت، بخصوص در ميان جنگل خوابيده در اسمان آبي و ابرها
هوا خنك شده بود و درياچه زيباتر، در كوشه اي از ان سن مانندي درست شده بود رو به آب كه خانواده اي سه نفره در ارامشي عميق در حال ماهيگيري بودند، جواناني هم با نوشيدني در اعماق جنگل
فضا پر از تفريح و لذت بود و ما پف فيل خريديم و درباره محل چادر زدن به مشورت نشستيم، سرانجام من پروانه را فرستادم تا دلبري كند از زنان فروشنده و انان پيشنهاد دهند كه در تراس غذاخوري چادر بزنيم كه اگر باران آمد، خيس نشويم. 
هوا سرد شده بود و تاريك كه همان زن با نام گاليا ( نمي دانم مي دانست كه نامش معناي مادر زمين را دارد) برايمان كباب درست كرد كه چيزي شبيه كباب ماهيتابه اي است اما به قطر يك ساندويج و با پياز و سبزي و نان همراه است و مزه اش محشر و قيمتش البته زيادتر از سيغناغي، نفري ده لاري
زنان مهربان رفتند و سفارش ما را به نگهبانان درياچه كردند و ما چادر را به راه انداختيم و رفتيم داخلش
الان نيمه شب است و من داخل چادر مي نويسم و پروانه خوابيده و درياچه همچنان زنده و صداي مردم و واليباليست هاي كه با هيجان بازي مي كنند شنيده مي شود.
باران شروع شد.

۷ مرداد ۱۳۹۵

همچنان سيغناغي

از كليسا كه بيرون امديم  وارد كليساي نوساز و ناتمامي شديم و متوجه شدم اينها را با اجر و ظاهري سنگي مي سازند اما همجنان زيبا بود با راهبه هاي غمگين و لاغر و سياهپوش
از در فرعي كليسا كه خارج شدم همان اتفاق قديمي افتاد، حالم بد مي شود از زيبايي منظره، مي ترسم، مي ترسم كه تحمل اين همه زيبايي را نداشته باشم، بارها گفته ام و مي دانيد كه گمان مي كنم رنگها و نورها و صداها و بوها بر روي من تاثير بيشتري از ديگران دارد
اما اين منظره خدايي فقط مرا شوك زده نكرده بود، انبوه توريستها به اينجا كه مي رسيدند براي لحظاتي ساكت مي شدند و بعد دوربينها بالا مي امد
پلكان سبزي با كمربندي از گل، چشمها را به سمت اسماني بي انتها در روبرو مي كشاند كه پر از ابر بود، عطر كلها سنگين بود و افتاب ان مراتع دوردست را تكه تكه رنگ زده بود
لازم بود تا مدت طولاني بر روي سكوي داغ آجري بشينم تا آرام آرام بتوانم منظره را هضم كنم و مدام با پروانه مي گفتيم: خير از جووني ات ببيني سعيد با معرفي اين شهر
خيلي بعد سرانجام از جادوي رنگ و افتاب  و اسمان و درخت رها شديم و بازگشتيم، در بازگشت تمشك هاي خوشمزه تري بود و خاطره هاي پروانه خنده دار تر و تلاش پروانه براي چيدن و شكستن فندق هاي تازه واقعا تماشايي بود 
در بازگشت خسته و گرسنه به سراغ اشپز خودمان رفتيم و كلي ذوق زده شد از ديدن ما و اينبار كباب با همان غذاي كه در مغولستان خورده بودم و اسمش مشكل است، برايمان درست كرد كه هردو محشر بودند و مانند بيشتر غذاي هاي گرجي اندكي شور
يك نوشيدني گازدار هم خوردم كه عكس گل داشت و عطر گل و مزه جديد و عجيبي بود، قيمتهاي اين خانم هم دقيقا نصف رقم رستورانهاي شهر بود
بيرون آمديم و به سمت مهمانخانه زيبايمان رفتيم، دستفروش ها بافتني هاي زيبايي مي بافتند به صورت شال و كفش و كيف كه سرشار از رنگ بودند و من قصد نداشتم يك گرم به كوله ام اضافه كنم واگرنه وسوسه شديد بود
توريستها زياد شده بودن و عربها بيشتر به چشم مي آمدند
در مهمانخانه مهماني ناهارب برگزار بود كه مناسبتي داشت كه نفهميدم و ما كه داخل اتاقها رفتيم و بيهوش شديم نفهميديم كي تمام شد
عصر بيدار كه شدم تازه پروانه به خواب رفته بود بنابراين رفتم سراغ حمام، كارگرها بقاياي مهماني را تميز مي كردند و خيلي جدي و سختكوش به نظر مي رسيدند و حمام
خب به دليل سفر من حمام هاي متفاوتي را تجربه كردم اما تا به حال در حمامي نبودم كه پنجره تمام قد شيشه اي رو به منظره داشته باشد!
مي فهميد يعني چه؟
اصلا نفهميدم بالاخره شامپو زدم يا نه، اخه ادم بي جنبه را  بذارن جلو جنگل و مرتع و اسمان و بگن سرتو بشور
مي شه اصلا؟

۴ مرداد ۱۳۹۵

شهر عشق: سيغناغي

صبح شهر خيلي دير از خواب بيدار شد، اينقدر كه با كوله ها، پشت كليسايي رو به منظره  سقفهاي قرمز، چرتي زديم تا اين ملت سحرخيز! بيدار شوند.
زني جاروكش نگران دو مرد مستي بود كه هنوز برايشان روز آغاز نشده بود و زن مي خواست ما را به زور به مهمانخانه ببرد. حقيقت اينكه حتي مستهاي گرجستان هم مهربانند ، مزاحمتشان اين بود كه برايمان شكلات و بادام زميني اوردند اما پروانه ترسيده بود بنابراين گذاشتم كه پيرزن ما را به دم مهمانخانه اي ببرد كه هم قيمتش بالا بود هم اتاقش كوچك
اما در همان مسير كوچه اي مرا صدا زد، داخلش رفتم و در زير پله ها، پيرزني را يافتم و گفتم اتاق، زن مرا به طبقه بالا برد و در در ايوان چوبي حيرت انگيز اتاق بزرگ و تميزي را نشانمان داد
دختر پيرزن كه از هواب بيدارش كرده بودند گفت پنجاه لاري، مني كه اصلا قصد مهمانخانه نداشتم انقدر شيفته اينجا شده بودم كه چانه زدم و پروانه كه رسما دلبري مي كرد، پليز، پليز 
زن حتي نفهميد چرا خودش هم راضي شد، شانه بالا انداخت و احتمالا گفت جهنم
با سي لاري اتاق را به ما داد!
ملافه ها را عوض كرد و حوله تميز اورد و ما خوشحال در تخت بزرگ و نرم ان اتاق ولو شديم تا شهر بيدار شود، تازه ساعت هفت شده بود، اتاق بوي چوب مي داد، ملافه ها بوي تميزي و كف چوبي كه زير پاهايمان تراق و تروق مي كرد و منظره روبرو 
منظره روبروه
منظره روبرو
تا ساعت ده لذت بود و بعد بدون كوله ها براي ديدن شهر به راه افتاديم
سيغناغي
شهري با دو سه تا خيابان فقط اما تجربه اي شگفت انگيز
شما اين شهر را ديده ايد، در افسانه هاي پريان، در داستانهاي شواليه گري در رمانهاي عاشقانه، شهري با بالكن هاي چوبي با ديوارهاي سنگي و آجري با مغازه هاي كوچك ، پيرمردان و پيرزنان و با منظره ها هر چهارطرفش، در بالاي كوه، در بين جنگل 
يكشنبه بود و سهر همچنان خلوت ، با پروانه كه ذائقه عجيبي در شناسايي غذاهاي خوب و غذاخوري هاي مطمين دارد، مرا به داخل اتاقكي كوچك برد كه زني ميانسال در ان پخت و پز مي كرد
پنكه اي پايه دار و منوي دستنويس، حدسي دو تا غذا سفارش داديم كه مال پروانه سيب زميني سرخ شده  بود و مال من خاچاتوري پنير كه هر دو خوشمزه بودند و با حجمي زياد
سير و سرحال به راه افتاديم ، كوچه هاي زيبا را رد كرديم تا به جاده جنگلي وارد شويم كه كليسايي در انتهاي آن بود 
جاده جنگلي پر از تمشك كه خورديم، پر از پيچ هايي كه شهر در پشت آنها مي درخشيد، از ان لحظات بود كه وقت ابغوره گيري بود كه خودم را كنترل مي كردم
رفتيم ر رفتيم و رفتيم جاده تميز و امن از مغازه مردي عرب آب خنك خريديم و از منظره زيباي صندلي هايش عكس گرفتيم
تا سرانجام به كليساها رسيديم، شلوغ بود و پر از توريست و البته پر از سروناز، اينجا اين همشهري هاي من زيادند و كهنسال، در شيراز خيلي كم شده اند، خواننده هاي من، مي دانم كه زياديد و دوستم داريد
به ياد من سروناز بكاريد، هرجا كه شد اما اگر قرار است از خودمان به يادگار بگذاريم، چه چيزي زيباتر از اين بانوي طناز و رقصان در باد؟
وارد محوطه كه شديم دو كليساي بزرگ و زيبا و يك كليساي كوچك در بين اين دو را ديديم، همه وارد آن وسطي مي شدند كه منهم وارد شدم
پر از نقاشي بود و انبوه جمعيتي كه دايره اي دور هم جمع شده بودند در سكوت به صداي كشيش به گمانم گوش مي دادند
ناگهان مردم شروع به خواندن كردند، نه مي دانم چه مي خواندند و نه مي خواهم كه بدانم، فقط مي دانم در اين همسرايي دسته جمعي چنان جادويي بود كه قلبم را به درد آورد، پشت در پناه گرفته بودم و به نقاشي هاي سقف نگاه مي كردم، سرگذشت رنجهاي بشري، رانده شدگان از بهشت ، برادركشي، جدالها و معجزه ها و اميد ها و دردها
مردم مي خواندند و من پشت در كليسا اشك مي ريختم براي خودمان ما ادميان كوچك و حقير كه از ازل رنج مي كشيم و تا ابد، بي گناه مي كشيم و كشته مي شويم و تنها با اميدي بي مرگ ادامه مي دهيم، اشك مي ريختم براي اين ايماني كه نااميدانه است اما هست براي اين صداها كه صداي درد و رنج بود، رنجهاي پايان ناپذير بشري
هم نوايي كه پايان يافت ، مردي به تنهايي ادامه داد و بعد از آن اميد و قدرت بود كه در صداها بالا رفت مانند ريتم پاكوبيدن، تكرار مي كردند و درخواست مي كردند و اميد داشتند و اشك مرا بيشتر مي كردند
منهم اميدوارم كه نجات دهنده در گور نخفته باشد

۳ مرداد ۱۳۹۵

جاده هاي گرجستان

صبح بيدار شديم ، از آنجا كه سعيد براي دفن پدرزن بايد به شهري ديگر مي رفت پيشنهاد داد كه به ديدن شهري در همان حوالي برويم، به سرعت بذيرفته و زير دستورات سربازخانه اي سعيد كوله ها را جمع كرديم و در ماشين انداختيم و براي خريد كيسه خواب براي پروانه زديم بيرون
سعيد همچنان درگير هموطنان عزيزي بود كه شاكي بودند چرا هتلشان شلنگ توالت ندارد! و من در حيرت صبر و خوصله اش در پاسخگويي
تا دم مترو ما را برد و قرار شد بعد از خريد يكديگر را ببينيم. مترو قديمي بود و پر سرو صدا اما دوست داشتني، مردها با ورود خانمها و افراد مسن بلند مي شدند و نام ايستگاه ها واضح اعلام مي شد، پنج لاري كارت مترو و شارژش شد و ايستگاهي كه سعيد گفته بود پياده شديم و از انجا سوار وني شديم كه به ليلو بازار مي رفت، سه مسافر مهربان به ما اطمينان دادند كه خط صحبح را سوار شديم اما هيچكس نگفته بود قرار است از شهر خارج شويم!
يكساعتي تلق و تلوق كنان رفتيم و به بازار رسيديم كه به طرز مشكوكي خلوت بود، به سختي كوله پيدا كرديم اما قيمتها از ايران پايننتر بود و همه چيز در هم با شباهتي به بازار بزرگ تهران
تركي حرف زدن پروانه هم به كمك آمد و حسابي تخفيف گرفتيم اما زمان بازگشت به ايستگاه متوجه شديم كه سعيد نمي تواند پيدايمان كند، زماني كه سرانجام بعد از دادن گوشي به يك گرج معلوم شد ما جاي اشتباهي هستيم، راننده مهربان ما را به محل قرار رساند
و گويا ما از ته بازار وارد شده بوديم و به همين علت اجناس محدود و خلوت بود، بازار ليلو سر خيابان را سعيد نشانمان داد كه قيامتي بود براي خودش، از جان مرغ تا شير آدميزاد
بعد از آن جاده بود و كف كردن من
از عشق من و جاده ها كه خبر داريد، حالا يك طرف جنگ، سمت ديگر مرتع و روبرو ابرها
باز هم بگويم؟ موسيقي هم اضافه كنيد
يك جايي هم سعيد نگه داشت و از اين شيريني مخصوص گرجستان خريديم و فيلم هم گرفتم از مراحل توليدش، گردو و فندق را نخ كرده ، نخ را در شيره انگور فرو مي برند و مي گذارند تا ببيند
يعني با اولين گاز فهميدم كه روز اخر فراوان با خودم خواهم برد، خوشمزههههههههههههه
سعيد سر دوراهي پياده مان كرد و راهيمان كرد، بهش گفتم كه رسما ما را مرام كش كرد و با وجود شوخي هايش عين باباها نگران رفتن ما شده بود
سعيد رفت و بخش سخت سفرمان آغاز شد
لباسهاي شهري را پشت درختي عوض كرديم و كوله پشتي بر شانه هاي داغ از افتاب سوختگي انداختيم و شستها را بالا گرفتيم
پروانه اولين بار بود هيچ هايك مي كرد و من به شوخي خنده اموزشس مي دادم و حقيقتش را بخواهيد با داشتن دختر خوشگلي چون پروانه همچين مدت طولاني منتظر ماشين نمي مانيد
دو مرد مسن ما را تا دوراهي سيغناغي بردند و كلي اطلاعات با زبان بي زباني رد و بدل كرديم و دو راهي بعدي را با راننده تاكسي آمديم كه گفت پول نمي گيرد، او هم كلي اطلاعات داد كه كرد است و ٣٧ درصد مردم گرجستان كردن كه عدد جالبي بود و نمي دانستم
در ميان شهر پياده شديم و جوانان زيادي با پيشنهاد هتل و مهمانخانه آمدند كه چون قصد چادر زدن داشتيم رد كرديم و به سمت پارك رفتيم، هوا داشت تاريك مي شد و مي خواستيم زودتر بساط چادر را برپا كنيم، در پارك موزه اي بود كه جواني نگهبانش بود، گفت كه مي توانيم در مهتابي ساختمان چادر بزنيم كه زديم، 
منظره مهتابي بسيار زيبا بود هرچند بسرعت در تاريكي فرو رفت.
پسر تا ده شب انجا بود و با من درباره پدر و مادر و دوست دخترش ماري حرف مي زد و از شاهدانه هاي من مي خورد اما بعد از آن رفت و اطمينان داد كه هيچ خطري ما را تهديد نمي كند، رفتيم داخل چادر و  پروانه داشت اس ام اس بازي مي كرد كه من به خواب رفتم

۲ مرداد ۱۳۹۵

درياچه آرامش

سعيد پيشنهاد داد كه امروز به ديدن درياچه ها برويم و شب به ديدار نارين قلعه، منم كه عشق آب بازي پذيرفتم، مايوها را زير لباس پوشيديم و مسير را روي نقشه پيدا كرديم به را افتاديم، توصيه مي كنم در سفرها براي گردش در سطح شهر كوله پشتي كوچكي داشته باشيد كه دستهايتان باز باشد، كيف كمري و سردوشي براي سفر جالب نيستند،همچين خوش دستند براي دزدان و دست و پا گير براي شما
در كنار رودخانه همچنان ماهيگيران در حال تلاش بودند، گمان مي كنم بايد ذهن ازاد و صبر زيادي داشته باشي تا ماهيگير شوي
از روي پل رد شديم و به مجسمه اسب سوار رسيديم و پيچيديم و از يه خانم بي اعصاب خوردني خريديم، از يه داروخانه روغن بدن گرفتيم .
اينجا مردم ساده پوشند، زنان مسن بلوز و دامن، زنان جوان بلوز و شلوار، به ندرت پيراهن مجلسي بر تن كسي مي بيني مگر توريست باشد. دختران باريك و بلندند اما گويا نژادشان در ميانسالي تپل است، تفريبا پيرزن لاغر نديديم
چشمان مردانشان اهل نگاه است، حتي سر بر مي گردانند و دنبال مي كنند اما فقط تحسين است و نديدم مزاحمتي براي دختري ايجاد شود
ميوه هم همه جا هست، زنان در خيابان روي جعبه هاي كوچك ، ميوه مي فروشند و در جاده ها مردان زير سايبانهاي بزرگ هندوانه و خربزه، سعيد مي گفت امسال اينقدر قيمت اينها پايين امده كه كشاورز ضرر كرده و حتي ديگر نچيده اند بعضي ميوه ها و دولت هم كمك نكرده است
طبق نقشه بايد يك كوچه را مي گرفتيم و بالا مي رفتيم تا به درياچه برسيم اما نه گوگل مپ و نه نقشه نگفته بودند كه قرار است هفت جدمان را در اين كوچه ها ملاقات كنيم
اقا يه سربالايي گفتن، يه چيزي هم شما شنيديد اما اوني كه ما ديديم يه چي ديگه بود!
يعني يه چند درجه بهش اضافه مي شد، عمودي بود، ديوار
ظهر تابستان و ديوار نوردي و فقدان سايه
تصور نكنيد فقط وقتي، كوچه افقي شد، در واقع به بالاي يه كوه رسيده بوديم كه خانه اي نداشت و شهر زير پايمان بود، دويديم زير درخت و اب معدني را خالي كردم روي سرم و همانجا ولو شدم و دعا مي كردم گرمازده نشوم، خوشبختانه باد مي وزيد و اب روي سرو صورتم را خنك مي كرد و در حيرت پروانه بودم كه از درخت گردو بالا رفته بود، علاوه بر اينكه چيده بود، ترق و تارق داشت مي شكست مي خورد!
نفسم كه بالا امد گفتم براي من هم بياورد، حالا دو تا خل و چل را تصور كنيد ، نشسته در زير بوته ها وسط يك ناكجا اباد دارن گردو مي خورن اونم با چه جديت و لذتي، انگار هدف از سفر همين بوده!
يك ساختمان خوشگل و دايره اي اون بالا بود كه عده اي در تراسش منظره شهر را بازديد مي كردم و من نگران دوربينهايشان بودم كه ما دو تا را به عنوان بازماندگان غارنشين تفليس شناسايي كند
خوشحال با دست و لب سياه اومديم توي جاده و رسيديم به ابتداي خيابان درياچه،راننده تاكسي مهرباني خودش دلش سوخت و پيشنهاد داد با يك لاري برساندمان دم درياچه كه قبول كرديم؛)
انجا كه رسيديم، با ديدن منظره به هم نگاه كرديم و گفتيم: ارزششو داشت!
درياچه اي مواج و سبز رنگ با حاشيه سبز منظره و درختان در اطرافش با بدنهاي در حال شادي و بازي و استراحت آدميان و كبوترهايي كه مي لوليدند بين مردم
فضا اينقدر شادو تميز  و امن و صميمي بود كه نتوانستم با سواحل زشت و شلوغ و كثيف خزر مقايسه نكنم
دردناك اينكه مي دانم راه درازي در پيش است تا اشغال نريزيم، مزاحم يكديگر نشويم و يادبگيريم لذت ببريم
تا عصر همانجا مانديم، اخرش هم به زور دل كندم 
ساعتها اب بازي كرديم، در افتاب دراز كشيديم، بستني خورديم، بهم آب پاشيديم، خوابيديم، به كبوترها خرده نان داديم و در حيرت منظره اي كه آفتاب و ابرها مدام رنگهايش را عوض مي كرد
بلاخره خسته از شنا بازگشتيم
باز هم مسير عجيب و غريبي را گوگل پيشنهاد داد تا به vake parkبرويم، مسير از وسط يك قبرستان رد مي شد، عجيب بود قبرستان، طراحي فضا شده بود براي قبرها،  يك مستطيل بزرگ بدون سنگ قبر، گل كاري شده. حتي ميز و نيمكت تعبيه شده بود ، عكس متوفي به ديواره اين مستطيل سنگي بود،اصلا شبيه هيچ قبرستاني نبود، 
بر نوك كوه و رو به منظره
مستقيم پايين امديم و باز هم به يك خيابان پر درخت ديگر رسيديم، زير گذري كه دختري جوان با دوستانش در ان مي خواندند و مي نواختند و پول مي گرفتند، در اينستا صدايش را خواهم گذاشت
بازار كوچك محلي كه در ان پنير و گل مي فروختند، اينجا قضيه گل خيلي جدي است و مغازه گل فروشي قدم به قدم ديده مي شود و كوكب هايش بزرگترين گلهايي هستند كه به عمرم ديده ام
نهال هم زياد فروخته مي شود و فضاهاي بزرگي را پر كرده اند براي فروش، فضاهاي معطر كه در يكي از انها استراحت كرديم
درختهاي خيابانها علاوه بر چنارهاي غول آسا، كاجهاي مطبق بزرگ و افرا هاي عظيم است، و اولويت با درختان است و به دليل مزاحمت هيچ شاخه اي قطع نشده است
به پارك زيباي واكه رسيديم، اينجا شهر مجسمه ها هم هست، مجسمه هاي كه سليقه زيباشناسي بر آن حاكم است و معلوم است كه هنرمندان قوي دارد گرجستان
در پارك چند مانكن و بچه و عكاس و مادرهايشان داشتند براي تبليغ نمي دونم كالسكه يا كيف و لباس عكاسي مي كردند، مانكن ها باريك و بلند بودند با موهاي تماشايي ، بچه ها هم چشم آبي  سفيد
بامزه مادران واقعي ان بچه ها كه مانكن نبودند، زيبا نبودند، لاغر نبودند اما خيلييي بهتر از مانكن ها مادر بودند
از يك خيابان شيك پر از مغازه هاي خوشگل ميانبر زديم داخل يه پارك ديگر كه به پل برسيم،
اين شهر پر پارك است، سعادتمندند كودكان و جوانان و پيرهاي اين ديار
در پارك فضاي بازي زيباو كافه قشنگي بود كه هوس نشستن در ان را داشتي، جوانان زير درختان روي تشك هاي قلمبيده منتظر شروع فيلمي از چاپلين بر پرده بودند
انقدر راه رفتيم تا به خياباني رسيديم كه از انجا بايد ماشين مي گرفتيم، هوا تاريك و ما خسته و اتوبوس مفقود، تصميم به تاكسي گرفتيم كه چشمتان روز بد نبيند، تاكسي سرعتش را كم كرد، ماشيني از عقب كوبيد بهش و اينها كنار پروانه اي كه در خيابان ايستاده بود رخ داد، باد ماشين دومي تكانش داد و چراغهاي شكسته به رويش پاشيده شد و منم شوك تكيه داده به درخت تكان نخوردم
راننده ها پياده شدند ، سر و صورت خوني ، اما نه دعوايي در كار بود و نه بحثي و ما همچنان گيج، فكر مي كردم پروانه اگر پنج سانت جلوتر ايستاده بود الان بين دو ماشين پرس شده بود
همان موقع يك تاكسي نگه داشت و ما را با خود برد 
از سوپري سركوچه خريد كرديم و پروانه سوسيس بندري مشتي درست كرد وكلي به سعيد خنديديم كه بخاطر وبلاگ من و سفرنامه، فاميلش تو استراليا بهش پيغام داده گيسو و پروانه پيش تو هستند؟!
دنياي خيلي كوچك

دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...