One tablow 4 minet, many tablow, how much?
طرف می فهه!
بيتا ديوانه نیت کرده نمک خورده خوابیده! چون همكار مسيحي اش به او گفته كه اگر اين كار را بكني شب خواب شوهرآينده ات را می بینی! اين كار را بايد یک شب خاص در تقويم مسیحی انجام دهد. حالا دارد از از ذوق می میرد:خواب یه قوم وخویش پولدار وجیگرو دیده كه تا به حال نديدش اما تعريفش را شنيده ..
نگرانشم چون اون شب خاص همين شب عاشوراي خودمان بوده ... نكنه شمر بوده اومده به خوابش!!!
ممنون از همه كامنت ها و پيغام ها و اي ميل ها و اف لاين ها..اره تولدم بود
نمی دونم دقیقا چه احساسی دارم...انتظار دارم این روز با بقیه روزها متفاوت باشه که نیست... انقدر در کودکی از این بابت سر خورده شدم که هنوزهم طعم گسش تو دهنمه ...از وقتی از خونه بیرون اومدم دیگه این روزها خوب بوده...خودم جشن می گرفتم ومهمونی راه می انداختم ودیگر منتظر دیگرانی نبودم که همیشه فراموش می کردند .
مدتی است که دیگر جشنی نمی گیرم خود دوستان لطف می کنند و به سراغم می ایند...اما باز هم ان احساس غم کودکانه در من هست. امسال من 38 ساله می شوم وانقدر این عدد برایم دور و غریبه است که بگویم 83 ساله می شوم...احساس می کنم که اعداد از من جلو افتاده اند و من هنوز رشد نکردم...انقدر ذهنم و عواطفم هنوز کم سال است و بدتر از همه عقلم که مدتها است رشد را کنار گذاشته است...من زنان هم سن و سال خودم را می بینم دوستانم باهمسر و فرزندانشان ( و اکثرا بدون همسر با فرزندانشان!) و دغدغه های جدی شان و من بدون هیچ دغدغه جدی...احساس می کنم که یواشکی از زیر زندگی کردن در رفتم و همچنان دارم به سبکی سر می خورم و ناگهان با صورت می خورم تو این عدد 38 سالگی...الان به اینه روبرویم نگاه می کنم و زن جوان مو مشکی را می بینم که با رژلب قرمز خون خری به من لبخند می زند. سعی می کنم ادای خنده را در بیاورم تا چروک دور چشمم را زیاد کنم که می بینم خبری نیست...اما می دانم که این جوانی پایدار نیست و من باید کاری بکنم
می دانم که جلو گذر زمان را نمی شود گرفت اما من تازه راه لذت بردن از زندگی را یاد گرفته ام و دوست دارم که با این توان به سالهای قبل برگردم که در استرس و غصه و دغدغه های احمقانه خودم را آزار دادم...می دانم که من خوب زندگی کرده ام اما این عدد مرا نگران می کند ...گمان می کنم که هیچگاه بزرگ نخواهم شد و روزی می رسد که در زیر موهای سفیدم همچنان همین ذهن کودکانه راخواهم داشت...به این دنیای بزرگسال و آدمهای بزرگ نگاه می کنم و فکر می کنم تا کی می توانم از دستشان فرار کنم؟
رفتم یه مهمونی که عده فراوانی نوازنده و خواننده و رقصنده در ان بودند اصلا خوش نگذشت...من از دیدن ادمها لباسها ورنگها لذت می برم ...اما رقصیدن در جمعی که نشسته اند به نظرم احمقانه است مگر اینکه همه در حال رقص باشند که بتوانی خودت را فراموش کنی...
من هیچ حسی نداشتم زمانی که این خوانند گان معروف می خواندند مثل این بود که از نوار بشنوم من نتوانستم تفاوت زنده و غیر زنده را کشف کنم ومثل همیشه هنگام شنیدن موسیقی یاد حسابو کتابام می افتم و وقتی تمام شد من میزان بستانکاری وبدهکاریم را براورد کردم دقیقا
بامزه این بود که تمام غذاها را مرد میزبان که یک کارگردان خوب است درست کرده بود بدون اینکه از هیچ زنی کمک بگیرد و الحق خوب بود حداقل از دست پخت من بهتر بود!
خانه کنار کاخ شاه بود 120 هکتار یا 1200 هکتار ...نمی دونم من اینهمه سال تهران هستم هیچوقت سعد اباد نرفتم...دلم کوچه پس کوچه هایش را خواست ...اما از تهران خیلی دور است...از مرکزی که من همیشه به ان احتیاج دارم ...باز خدا راشکر که هنوز دار و درخت پیدا می شود. صاحب مجتمع پیرمردی که تو مهمونی عاشق من شده بود، اعتراف می کرد که تمام باغ را با بلدوزر صاف کرده تا این جا را بسازد فقط یک حیاط دو متری باقی گذاشته بود که دو تا درخت توش کاشته بود جبران ان همه درخت که کشته بود.
خوبیش این بود که توی مهمانی با یه کارگردان که پول مرا نداده بود وقهر بودیم رقصیدم و در نتیجه دستمزد مرا داد!
دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...