۲۱ بهمن ۱۳۸۶


برای نمایشگاه کاریکاتور یه داور از روسیه آورده بودن که زبان انگلیسی اش افتضاح بوده و برای نگاه کردن به هر تابلو مدتها وقت صرف می کرده به مترجم می گن که بهش بگه به تابلو ها سریعتر نگاه کنه تا به بقیه برنامه ها برسن ... و مترجم بسیار خوش لهجه و سریع ترجمه می کنه و روسیه چیزی نمی فهمه.. به مترجمه می گن آرومتر و واضح تر بگه... بازم داروه نمی فهه... امیر که زبان انگلیسیش در حد افتضاحه بهش می گه:
One tablow 4 minet, many tablow, how much?
طرف می فهه!

۲۰ بهمن ۱۳۸۶



در زمان قاجار 27 کشتی اشیا عتیقه وباستانی توسط نماینده اداره مخابرات انگلیس از دولت ایران خریداری می شود و از بوشهر به لندن می رود همه هم کاغذ خرید دارند با سند ومدرک...27 تا کشتی ..27 تا

۱۹ بهمن ۱۳۸۶


بيتا ديوانه نیت کرده نمک خورده خوابیده! چون همكار مسيحي اش به او گفته كه اگر اين كار را بكني شب خواب شوهرآينده ات را می بینی! اين كار را بايد یک شب خاص در تقويم مسیحی انجام دهد. حالا دارد از از ذوق می میرد:خواب یه قوم وخویش پولدار وجیگرو دیده كه تا به حال نديدش اما تعريفش را شنيده ..
نگرانشم چون اون شب خاص همين شب عاشوراي خودمان بوده ... نكنه شمر بوده اومده به خوابش!!!

۱۸ بهمن ۱۳۸۶

تولد تولد تولدم مبارک


ممنون از همه كامنت ها و پيغام ها و اي ميل ها و اف لاين ها..اره تولدم بود
نمی دونم دقیقا چه احساسی دارم...انتظار دارم این روز با بقیه روزها متفاوت باشه که نیست... انقدر در کودکی از این بابت سر خورده شدم که هنوزهم طعم گسش تو دهنمه ...از وقتی از خونه بیرون اومدم دیگه این روزها خوب بوده...خودم جشن می گرفتم ومهمونی راه می انداختم ودیگر منتظر دیگرانی نبودم که همیشه فراموش می کردند .
مدتی است که دیگر جشنی نمی گیرم خود دوستان لطف می کنند و به سراغم می ایند...اما باز هم ان احساس غم کودکانه در من هست. امسال من 38 ساله می شوم وانقدر این عدد برایم دور و غریبه است که بگویم 83 ساله می شوم...احساس می کنم که اعداد از من جلو افتاده اند و من هنوز رشد نکردم...انقدر ذهنم و عواطفم هنوز کم سال است و بدتر از همه عقلم که مدتها است رشد را کنار گذاشته است...من زنان هم سن و سال خودم را می بینم دوستانم باهمسر و فرزندانشان ( و اکثرا بدون همسر با فرزندانشان!) و دغدغه های جدی شان و من بدون هیچ دغدغه جدی...احساس می کنم که یواشکی از زیر زندگی کردن در رفتم و همچنان دارم به سبکی سر می خورم و ناگهان با صورت می خورم تو این عدد 38 سالگی...الان به اینه روبرویم نگاه می کنم و زن جوان مو مشکی را می بینم که با رژلب قرمز خون خری به من لبخند می زند. سعی می کنم ادای خنده را در بیاورم تا چروک دور چشمم را زیاد کنم که می بینم خبری نیست...اما می دانم که این جوانی پایدار نیست و من باید کاری بکنم
می دانم که جلو گذر زمان را نمی شود گرفت اما من تازه راه لذت بردن از زندگی را یاد گرفته ام و دوست دارم که با این توان به سالهای قبل برگردم که در استرس و غصه و دغدغه های احمقانه خودم را آزار دادم...می دانم که من خوب زندگی کرده ام اما این عدد مرا نگران می کند ...گمان می کنم که هیچگاه بزرگ نخواهم شد و روزی می رسد که در زیر موهای سفیدم همچنان همین ذهن کودکانه راخواهم داشت...به این دنیای بزرگسال و آدمهای بزرگ نگاه می کنم و فکر می کنم تا کی می توانم از دستشان فرار کنم؟

۱۶ بهمن ۱۳۸۶

تولدم مبارك

حليم بادمجان شيرازي، تورتيلا فلفل دلمه اي و ماكاروني با ماست موسير و سالاد و شيركاكائو و كيك

بقيه اش را بعدا تعريف مي كنم

۱۳ بهمن ۱۳۸۶

من و تکنولوژی

در گوشی موبایل برای من تنها چیزی که و واقعا مهم است این است که اس ام اس بدهد و زنگ بزند واگرنه عکس وفیلم را باید با دوربین عکاسی و تصویر برداری گرفت ...صدا راباید با ناگرا ضبط کرد و با کامپیوتر به اینترنت وصل شد...موزیک هم که متنفرم از بلندگوی مسخره گوشی بشنوم...بلوتوث هم که اصلا....
با تلفن باید تلفن زد همین.... هیچوقت به صحبت دوستانم به خصوص آقایان در باره گوشی های جدیدیشان توجهی نمی کنم مودبانه گوش می دهم و لبخند می زنم وسرانجام: مبارکه خیلی قشنگه
من از سال 75 موبایل دارم و در این مدت تنها دو گوشی داشته ام اولی نوکیا بود وفادار و مقاوم ...تا آخرین لحظات دربرابر تعویضش مقاومت کردم ...دوستانم می گفتند اگر زلزله بیاید گیس طلا زنده می ماند چون یک بیل دارد که با کمک آن خاکها را کنار می زند و بیرون می یاد ...سرانجام سه سال پیش به خاطر آنان این سامسونگ کوچک دردار را خریدم که خیلی به دادم می رسد زمانی که خجالت می کشم، از چیزی، در جایی، آن را باز می کنم وپشتش پنهان می شوم و الکی شروع به صحبت می کنم ...
حالا آن چنان آش و لاش شده که دانشجویانم بابت آن شوخی می کنند ...
زمانی که سرانجام اعلام کردم می خواهم گوشی جدیدی بخرم همه هیجانزده شدند، دیگر نا امید شده بودند..از من می پرسند چی می خوای بخری ؟تحقیق کردی؟ چقدر پول داری؟ و شروع به دادن اطلاعاتی درباره دوربین و ضبط صدا و اتصال به اینترنت و بلوتوث می کنند ومن گوش می دهم اصلا نمی شنوم چون می دانم ...
یک روز که سرحالم، خوشگل می کنم و به جمهوری خواهم رفت و لبخند زنان یک روز دلپذیر را در میان آدمها و اصوات و اشکال می گذرانم و به گوشی ها نگاه می کنم با مغازه دارن بامزه ای که سرشار از اطلاعات پیچیده و مضحکی هستند سرو کله خواهم زد تازمانی که یک گوشی توی ویترین یک مغازه کوچک مرا خواهد زد...همانی که مال من است...

۱۲ بهمن ۱۳۸۶

حداقلش


رفتم یه مهمونی که عده فراوانی نوازنده و خواننده و رقصنده در ان بودند اصلا خوش نگذشت...من از دیدن ادمها لباسها ورنگها لذت می برم ...اما رقصیدن در جمعی که نشسته اند به نظرم احمقانه است مگر اینکه همه در حال رقص باشند که بتوانی خودت را فراموش کنی...
من هیچ حسی نداشتم زمانی که این خوانند گان معروف می خواندند مثل این بود که از نوار بشنوم من نتوانستم تفاوت زنده و غیر زنده را کشف کنم ومثل همیشه هنگام شنیدن موسیقی یاد حسابو کتابام می افتم و وقتی تمام شد من میزان بستانکاری وبدهکاریم را براورد کردم دقیقا
بامزه این بود که تمام غذاها را مرد میزبان که یک کارگردان خوب است درست کرده بود بدون اینکه از هیچ زنی کمک بگیرد و الحق خوب بود حداقل از دست پخت من بهتر بود!
خانه کنار کاخ شاه بود 120 هکتار یا 1200 هکتار ...نمی دونم من اینهمه سال تهران هستم هیچوقت سعد اباد نرفتم...دلم کوچه پس کوچه هایش را خواست ...اما از تهران خیلی دور است...از مرکزی که من همیشه به ان احتیاج دارم ...باز خدا راشکر که هنوز دار و درخت پیدا می شود. صاحب مجتمع پیرمردی که تو مهمونی عاشق من شده بود، اعتراف می کرد که تمام باغ را با بلدوزر صاف کرده تا این جا را بسازد فقط یک حیاط دو متری باقی گذاشته بود که دو تا درخت توش کاشته بود جبران ان همه درخت که کشته بود.
خوبیش این بود که توی مهمانی با یه کارگردان که پول مرا نداده بود وقهر بودیم رقصیدم و در نتیجه دستمزد مرا داد!

دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...