۲۶ تیر ۱۳۹۵

سه كله پوك

همچنان در جاده به روستايي رسيديم به نام "نوخاله"
تحليل من و محدثه  اين بود كه ورود خاله ها به اين روستا ممنوع است
روستاي بعدي "هند خاله "بود
هيچ تحليلي به ذهنمان نرسيد فقط حدس زديم كه روستاي بعدي بايد نامش "عزيز خاله  "باشد و رها  سرانجام وارد بحث شد و نام روستاي بعدتر را حدس زد
روستاي"الهي دورت بگردم"

۲۵ تیر ۱۳۹۵

ختم كلام

در سفر هستيم با لحني رمانتيك  مي گويم: تصور كنيد صبح در جاده جنگلي بوديم ، ظهر در جاده شاليزار و الان در جاده گندمزار هستيم
رها در حال رانندگي با اخم مي گه: تصور كنيد امشب اتوبان كرج
!!!

۲۴ تیر ۱۳۹۵

يك حالي مي دههههههه

هر وقت کسی در خیابان از من آدرس می پرسد، دچار احساس مسئولیت شدید، تردید و نگرانی می شدم و در هر صورت ناراحت بودم، چه ادرس می دادم که شک داشتم مبادا درست گفته باشم، چه نمی دانستم که احساس گناه داشتم  که چرا نمی دانم
این روزها چندباری پیش آمده که در چنین موقیعتی قرار گرفتم و هربار با گوگل مپ، ادرس دقیق را   پیدا کردم و به صورت شیرفهم توضیح دادم و  سرانجام خلاصی 

۱۹ تیر ۱۳۹۵

و البته قبلش از خودمان بپرسيم آيا به اپيدمي حسادت مبتلا نشده ايم؟


عادت دارم كه موفقيت هاي ديگران را با ديگران در ميان مي گذارم، 
به تازگي جملاتي كه بعد از پايان سخنم مي شنوم حيرتزده ام كرده است:
- خبر داري علي فيلمش جشنواره پذيرفته شده؟-   فيلماش اشغالن! 
- دانشجوها از دكتر تعريف مي كنن، گويا استاد خوبيه؟ - از بس بيسوادن ،فرق استاد خوبو از بد تشخيص نمي دن!
- چقدر تو مهموني  مريم خوش هيكل شده بود؟ - اون لاغر هم بشه تيپش ضايع است در هر صورت!
- افسانه مقاله اش پذيرفته شده كانادا داره مي ره واسه ارائه- عمرا خودش نوشته باشه !
يا فورا خودشان را در آن موقعيت مي گذارند و دلايل موفقيت را عامل ديگري مي دانند به جز توان خود فرد:
- منم اگه باباي پولدار
- منم اگه شوهرم مدير
- منم اگه پررو بودم
- منم اگه قيافه اونو داشتم
شما هم يك امتحاني بكنيد و آماري به من بدهيد، حتي شده در تلگرام از موفقيت دوست مشتركي با ديگري سخن بگوييد.

۱۳ تیر ۱۳۹۵

به خاطر گات

در جريان هستيد كه جذبه تكنولوژي نمي گيردم، اهل خريد مدل جديده نيستم كه كلا زياد اهل خريد نيستم، عموما تا نياز به مدت طولاني آزار ندهد، سراغش نمي روم ضمن اينكه براحتي هم آزار نمي بينم😉
زماني لپ تا پ گرفتم كه دكترا قبول شدم و زماني ايپد كه سفرهايم كاري شد و به همين دليل   هنوز دوربين عكاسي ندارم و گوشي هم كه چنان كه افتد و داني، عمرا پول زياد برايش خرج كنم وقتي ازش انتظار زنگ زدن دارم فقط 
خب همه اينها را گفتم كه بگويم مدتي است خريد يك تلويزيون خدا  ذهنم را وسوسه مي كند ، عجيب نيست؟
من تلويزيون نگاه نمي كنم، ماهواره ندارم و حتي موزيك هم گوش نمي دهم ، پس چرا مي خوام يك صفحه نمايش خداد اينچي روبروم باشه؟ 

۱۲ تیر ۱۳۹۵

خدا نويسندگان را خير دهد

اين سومين باريه كه دارم كتاب خداحافظي طولاني را مي خونم، ريموند چندلر نوشته و گويا فيلمش هم ساخته شده كه نديدمش
قصه اينقدر خوبه كه دوس دارم زبان اصلي بخونمش، اينقدر كه صداي راوي تو گوشاته وقتي داستان دوستي دو تا مرد را روايت مي كنه و خداحافظي طولاني  با مرگ يكي از اونا
قهرمان همون كاراگاه هميشكي است فيلپ مارلو، كم حرف و گزيده گو، آرمان گرا با طنزي تلخ ، عادت داريم همفري بوگارد را تصور كنيم اما من مردي قد بلندتر و خوش قيافه تر را ترجيح مي دهم😉
اما به نويسنده حسادت مي كنم، چطور اين همه داستان را اينقدر خوب بهم ربط داده، اين همه گره انداخته و باز كرده و مدام خواننده را كنجكاو و حيرتزده به ادامه مشتاق كرده
و به دنيايي ان زمان دهه پنجاه امريكا  فكر مي كنم كه هنوز همه اصول  را رعايت مي كنند: پليس ها، گانگسترها، پولدارها، روزنامه نگارها 
دنيايي كه همه اصول اخلاقي خودشان را دارند كه به آن وفادارند ، هرچند متضاد، هرچند خونين 
فقط پنجاه سال بعد اينقدر دنيا پيچيده مي شود

دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...