- گیس طلا یه چیزی تو گلوم گیر کرده ،به هیچ کس نگفتم، دیگه تحمل ندارم، بایدبه یکی بگم، دارم دیوونه می شم، نمی دونم چطوری بایداین وضعیتو تحمل کنم...
- بگو ..چی شده.. نگرانم کردی
- مامانم دوست پسر داره
- ای مرض ...
مامان این دوستم من یک زن جذاب خوش اندام شصت ساله است که شوهرش بیست سالی هست مرده و اون تنها و مستقل زندگی می کنه و این دوست من که فریاد وا حسرتا و شرمت باد و ننگت باد برداشته خودش چند سالی است از شوهرش جدا شده و با دخترش زندگی می کنه و اتفاقا دوست پسری هم دارد که به خانه اش رفت و امد می کند...
چقدر پوسته روشنفکری ما نازک است
۱۶ مهر ۱۳۸۷
داستان ساده سوزن و جوالدوز
۱۵ مهر ۱۳۸۷
دعاي ميخي
مادرک یک عالمه صندل و دمپایی پاره از نمی دونم کجای خونه من پیدا کرده، واسه تعمیر داده یه کفاش افغانی که هیچ مشتری نداشته ،عصری رفته پس بگیره صندلها رو ديده یک عالمه کفش ریخته بوده دور و بر کفاشه و اونم کلی مامانه رو دعا کرده که دستش برکت داشته...
اما ذلیل مرده همه صندل ها را به جای اینکه بدوزه میخ کوبیده...
۱۴ مهر ۱۳۸۷
کلک عاشقانه
مادرک حاضر نیست لباس گرون بخره از طرف دیگه غرورش هم اجازه نمی ده که براش لباس بخریم هرچیزی که تو عمرم براش خریدم بعد از یه مدتی پولشو پشت کتابی، آینه ای یا زیر قالی پیدا کردم حالا به خواهرک پول داده بود که براش مانتو بخره ما هم نامردی نکردیم و یک پالتو خوشگل براش گرفتیم و اومدیم خونه بهش گفتیم تو حراجی ارزون خریدیمش اونم باور کرد و پالتو را پوشید و با این خز یقه اش شکل مارگارت تاچر شد ...حالا از دیشب تا حالا نشسته داره پول پارچه و خز و دکمه را حساب می کنه و می گه:ع اینا که می شه کل پولی که شما دادین، پس دستمزد خیاط بیچاره چی شده!!!
بدبختی اینه که خودش یه زمانی خیاط ماهری بوده و تمام پالتو را زیرو و رو کرده و همه ظرافتهای آن را برایم توضیح داده...اولین باره در این مورد بهش دروغ گفتیم و می ترسم که گندش در بیاد قلبش و یا غرورش بشکنه
۱۳ مهر ۱۳۸۷
آرزوهای کماجدونی
مادرک برام کماجدون خریده...می دونید چیه کماجدون ؟ قابلمه مسی با دو تا دسته و یک در خوشگل، بیرونش مسی داخلش نقره ای(قلعی در واقع) ...خوب همه می دونن که من عاشق وسایل آشپزی قدیمی هستم مثلا از ماهیتابه سفالی شمالی استفاده می کنم و یا ترشی را توی خمره های کوچولوی آبی نگه می دارم ،آرزوی آَشپزی تو کماجدون هم آرزوی خیلی قدیمیه و گرون بود...حالا مامانه برام خریدتش و رو گاز داره می درخشه و من دیشب توش یک املتی درست کردم... با گوجه فرنگی و تخم مرغ و فلفل سبز و پیاز داغ و پودر انار و سر سفره با ترشی شیرازی و سبزی تازه و لیمو جهرم در کنار دو عشق بزرگ زندگیم ...خدا قسمتتون کنه
۱۲ مهر ۱۳۸۷
دلبر 24 ساله
اولا مقادیری چس و فیس داریم خدمت حضار محترم به علت آمدن مادرک و خواهرک گرام
دوما قابل توجه علاقمندان به خصوص کوکولی ودوستان که من از جام تکو ن نخوردم و لباس حوله ای رسید.
مشخصات عشق جدید من: سایز غول مجددا، گل بهی یا به قول شیرازی ها پشت گلی ، مخلمی توپه توپه ای و اینقدر هم بوی نویی می ده که خدا...مهمترین ویژگی این لباس حوله ای اینه که 24 سالشه! باور می کنید همسن همون قبلی که خدا رحمتش کنه
سال 1363 باباهه رفته بود تبریز فوق لیسانس بخونه ما تابستون رفتیم پهلوش و مامانه 6 عدد لباس حوله ای خرید و در صندوقچه اجناس خارجی قایم کرد و به مرور زمان کادو دارد و اکنون بنا به درخواست من این آخرین بازمانده هم از صندوقچه بیرون اومد ...ما هم فورا پریدم تو حموم و الان هم در آغوشش هستم و احساس می کنم که شبهای لذت بخشی را با هم خواهیم گذراند...
۱۱ مهر ۱۳۸۷
آه ای بادمجان
وای بچه ها من یه کار حیرت انگیز کردم و از روی کتاب اشپزی کوکوی بادمجان درست کردم فقط فلفل سیاه نداشتم بجاش فلفل خشکی که سالهای بود تو یه شیشه اکواریوم شده بود ریختم، آرد سیب زمینی نداشتم بجاش آرد نخودچی ریختم و البته( سیر و تخم مرغ وبادمجون استثنا داشتم!!!) زعفرون هم نداشتم و نریختم نمک هم تموم شده بود به جاش دلار ریختم... به دلیل نامعلومی؟!!! مایع شل و ول خیلی بد رنگی شد و من برای سفت شدنش مقادیری چپس باقیمانده از شادخواری توش ریختم و ...نتیجه ...محشر شد ...
ببیند من خیلی سختگیرم تو غذا وقتی من بگم خوب شد مطمئن باشید که خوب شده
پس: سه تا بادمجون تنوری،دو تا تخم مرغ، چیپس لهیده به مقدار لازم، سیر دوحبه ،آرد نخودچی یک قاشق غذاخوری و فلفل خشک مونده دو عدد و دلار به عنوان نمکو با هم قاطی پاطی می کنید و مثل کوکو سرخ می کنید و دعا به جون مخترعین و مکتشفین ...
۱۰ مهر ۱۳۸۷
پدر کثافت
نزدیک خونه ام یه مهد کودک گل منگلی و شاده که همیشه دم درش این فسقلی های عزیز و دماغو را می بینم. امروز صدای گریه یکیشون از سر کوچه می اومد. جلو رفتم دیدم پسربچه است با بلوز و شلوارک جلوی در مهد ایستاده بود و با التماس و اشک به بالا به پدرش نگاه می کردو دستاشو به هم گره می زد .باباهه پشت به من بود با یه لپ تاپ زیر بغلش و ماشین روشن. داشت با مامان پسرک گویا حرف می زد و جمله ای که شنیدم این بود: این کثافت از در خونه تا اینجا داره گریه می کنه
خشکم زد، باور نمی کردم پدری می تواند در کلمه کثافت این همه نفرت جمع کند. بر گشتم و روبروش ایستادم ، بهش خیره شدم و از تمام میمیک صورتم استفاده کردم تا بفهمه که کی کثافته..
پدر مهربانانه(اوهوق) تغییر لحن داد: اخه من که نمی تونم پسرمو نو با خودم ببرمش سر کار
اخ که این وازکتومی چه حالی می ده..همه اونایی که بدرد پدری نمی خورن از دم ...
در قوم کوچک اسپارت، زنان و مردان جلوی یک هیئت داوری برهنه می شدند و داوران پس از معاینه بدنشان سئوالاتی از آنها می کردند. به بعضی اجازه ازدواج می دادند به بعضی نه و تعداد اندکی هم حق ازدواج و بچه دار شدن را داشتند و اگر نوزادی ناقص بدنیا می آمد از دره پرتش می کردندپایین. بعد از یک نسل چنان قوی شدند که در هنگام جنگ با سپاه ایران فقط 100 هزار سربازایرانی زیر دست و پا له شدند...
تبصره: وووووی کاکو ..سروم بوردین...چرو ایی قد گیجین
دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...
-
چهل عدد مقدسی در اساطیر ایران است. اهورمزدا آسمان را در 40 روز می سازد. چهل تعداد روزهای ناپدیدی هفت ستاره خوشه پروین است. در بابل بر یکدور...
-
تولدم مبارک
-
خوش از باغی که توره ازش قهر کنه معنی: خوش به سعادت باغ(انگوری) که روباه باهاش قهر کند موارد استفاده: در جواب موجودی غیر سودمند که حالا اعلا...