۳۰ اسفند ۱۳۹۵

آخه پدر من، سريال آنلاين نگاه مي كردي؟ خب مي گفتي تلويزيون برات روشن كنم

آن زمان كه گوشي هوشمند براي بابايتان خريديد و  آموزشش داديد، بايد فكر اينجايش را مي كرديد كه در مدت سه روز، حجم اينترنت يكساله شما تمام شود

۲۹ اسفند ۱۳۹۵

عناويني كه اين چند روز خواندم

كتاب قول فردريك دورنمات، ظاهرا پليسي اما  با لايه هاي زير متن و دردناك
دو تا كتاب از داستهاي شرلوك هلمز، همچنان هنگام خواندن جرمي برت در ذهنم سخن مي گويد و لبخند بر لبانم مي آورد
كتاب عاشقانه اي از جين آستين، همچنان  توجهش به جزييات گفتگو ها و شناخت عميقش از جامعه زمان خودش با قهرماني همان دختر نه چندان زيبا اما باهوش، گمانم او جزو اولين نويسندگاني است كه زيبايي را شرط قهرماني در داستان نگذاشت
كتاب شيرين ترين روياها از ليسينگ، تا به حال چيزي از او نخواندم كمي طولاني  به نظرم رسيد اما از دوراني خبرم داد كه چيزي از آن نمي دانستم و گروه هاي چپ در فرانسه 

۲۷ اسفند ۱۳۹۵

ولي از من شيرازي تر علشق اونام كه مي گفتم واسه منم بفرست😂😍

بچه ها 
ايميل و لينك و گروه تلگرام و حتي هديه  فيديو 
اينقدر زياد بودن كه من مدام در وضعيت  ناتواني در جمع كردن نيش بازم هستم
سعي كردم جدا جدا تشكر كنم اما احيانا كسي از قلم اگه جا مونده همين جا  اعلام مي كنم كه اگر وبلاگ نويسي براي ده، پونزده سال همين يه سود را داشته باشه، تموم خستگي اون همه سال نوشتن را در مي كنه
كاري به تعداد و نوع كتابها ندارم، اين پيغامها نشون مي ده كه  در اين دنياي تنهايان، من چقدر دوست دارم
،
،
،
كاش مي شد يك روز همتون را دور هم جمع كنم و ببينمتون اما فكر كنم بايد از سالن همايش هاي بين المللي صدا و سيما استفاده كنيم كه ... نه اصلا خوشم نمي ياد از دكور و صندلي هاش
بي خيال
همون تخيلتون مي كنم

۲۵ اسفند ۱۳۹۵

جاتون سبز

بچه ها هر چقدر رمان به صورت پي دي اف داريد برايم ايميل كنيد ، همچين سپاسگزار مي شوم كه نگو و نپرس،
اينم ايميلم  gistela0@gmail.com
رمانهاي كاراگاهي - معمايي همه نوع 
 از شرلوك هلمزي گرفته تا راز داوينچي و رمانهاي فانتزي   همه نوع از مدل هري پاتري تا نغمه يخ و برفي
رمان هاي عاشقانه همه جور از غرور و تعصب تا تاتا تا
عاشقانه جديد و جذاب نداشتيم؟
در تعطيلاتم و زير درختان پرشكوفه لم داده ام و تخمه دارم و فقط رمان سبك  و دلنشين ندارم 
تبصره: جان من بي خيال شلدون و دانيل استيل بشيد
حالا جان گريشام نه واقعا خوبه

واي چه قشنگ...

مادرك گفت يك آتشي روشن كن از رويش بپريم، حقيقتا حسش نبود گفتم بگذار فردا كه دوقلوها مي آيند، قبول كرد
شب داشتم رسم و رسوم قديمي چهارشنبه سوري  را مي خواندم برايشان، رسم فالگوش را ديدم
كفش و كلاه كردم رفتم سركوچه فالگوش ديدم كه  به به چه خبر است
برگشتم و به زور مامان و بابايي را از جا بلند كردم و رفتيم 
آتش بزرگي بود و همسايه جمع و آهنگ شمالي  بلند
هيچكس را نمي شناختم اما مشكلي نبود
مردم مهربان برايمان تشتي برعكس كنار آتش گذاشتند كه رويش بنشينيم . 
تا نيمه شب با هم بوديم، تخمه خورديم، بالن آرزو هوا كرديم، فشفشه هاي رنگارنگ، سماوري زغالي آوردند و چايي شمالي با نيشكر خورديم كه با آب باران درست شده بود كه طعمي داشت شگفت( حيرت مرا كه ديدند يك بشكه بزرگ برايم آوردند كه زير ناودان بگذارم  و دست از خريد آب معدني بردارم)
مادرك كمرش را كنار آتش گرم مي كرد و دست مرا گرفته بود و هر از گاهي مي بوسيد و زير لب دعاهايش را زمزمه مي كرد
جناب سرهنگ هم در حلقه مردان گرم گفت و گو بود و من در فقدان صداي هرگونه ترقه و انفجار نارنجك به شعله هاي قرمزرنگي نگاه مي كردم كه با ريختن پوست پرتقالهاي آبداري كه كنار آتش مي خورديم، سبز و آبي مي شد
و به يام مي آوردم كه اولين كلمه فالگوشي كه شنيدم اين بود: 


۲۳ اسفند ۱۳۹۵

و دست و دلم مي لرزد كه مبادا

خانه را آب و جارو كردم، مبلها را طوري جابجا كردم كه دو جاي خواب براي مادرك و بابايي درست شود، هيجكدام روي تخت نمي خوابند. براي يكي پتوي نرم گذاشتم براي ديكري پتوي سفت، ملافه هاي شسته  شده  روي   پتو كشيدم و بالش هايشان را مشخص كردم، براي يكي بالش بلند براي ديگري بالش كوتاه
، رو انداز كلفت براي يكي نازك براي دومي
بخاري ها را زياد كردم و كتري را روي آن گذاشتم
رفتم خريد و انواع دمنوش براي بابايي و انواع سبزيجات شمالي براي مادرك گرفتم
عصري رفتم آرايشگاه  تا مبادا چشمان تيز مادرك تار سفيدي بر بالاي پيشاني ام ببيند.  گل ها و درختهايم را نكاشتم تا به بابايي بگويم: من نمي توانم اينها را بكارم ،كار خود شماست   و او غرق افتخار شود
حالا در مهتابي نشسته ام و منتظرم صداي چرخ ماشين روي شنهاي كوچه را بشنوم  ...

۲۱ اسفند ۱۳۹۵

اصلا با صداي بهمن مفيد شنيدم و خوندم و خنديدم

كامنت گذاران اينستاگرام خيلي بامزه اند(خداي نكرده به دوستان فيس بوك و پلاس و هر دو تا وبلاگها برنخوره ها) 
امروز درگير سفيد كردن پرده هاي چرك مرده در فرغوني بودم كه به عنوان تشت ازش استفاده كردم و امشب نتيجه تلاش مذبوحانه و بي فايده  را در اينستا گذاشتم و از بچه ها پرسيدم سفيد شده ديگه نه؟ 
يكي جواب داده: به همه مي سپريم سفيد شده، شما هم ازت پرسيدن بگو سفيد شده



دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...