پست‌ها

نمایش پست‌ها از September, 2014

تازه نه پول مي ده نه از كسي كمك مي گيره

من فكر مي كنم در بازي كندي كراش نه بر اساس محاسبات پيچيده كه چطور گوگولي و اب نبات و شكلات بسازم و بتركونم برنده مي شم،  بيشتر به نظر مي ياد سازندگان برنامه با خودش مي گن : يعني اين خل و چل  طفلكي چقدر ديگه مي خواد اين مرحله را بازي كنه؟ گناه داره بفرستيمش مرحله بعد

به محك كمك كنيد، به اينها خيلي كمك كرده بود

تا از در كوپه وارد شدم فهميدم، كله و ابرو بي موي كودك با جاي جراحي بزرگ روي سرش و چشمهاي تا به تا شواهد معتبري از غده سرطاني در مغز بود پانزده ساعت راه تا تهران فرصت زيادي براي آشنايي با خودش و مادرش دخترك نقاشي مي كشيد و در منظره اي كه كشيده بود خورشيد گريه مي كرد و اشكش مانند باران از ميان ابرها  بر روي سر خانه اي مي ريخت كه دخترك خندان درون آن ايستاده بود

گزارش اقليت

در يك گردبادي افتادم كه از اول امسال شروع شده و سر خوابيدن ندارد، تا اخر تير كه در رفت و آمد شهرهاي مختلفي بودم كه در آنها درس مي دادم، بعد از آن جهيزيه خواهرك را دوان دوان خريد كردم و بعدش رفتم مغولستان و در سفري سخت استخوانهايم را نرم كردم تا برگشتم فورا رفتم شيراز  و دو هفته اي در كوران راه انداختن عقد و عروسي خواهرك  مي دويدم و فرياد مي زدم و راست و ريست مي كردم، بعد فورا ترم شروع شد و كلاسها از شنبه تا پنج شنبه پشت سر هم رديف شدند و فرصت نشد من نفسي تازه كنم كه حالا با صاحبخانه به توافق نرسيدم و بايد به دنبال خانه بگردم و دفاتر املاك و ماجراهايشان بعد اسباب كشي و كارتون ها و داستانهايش مدتهاست از خودم بي خبرم و منتظر فرصتي تا سرم را از آب بيرون بياورم و نفسي بكشم و با اين همه شادمانم، بابت پاييزي كه در انتظار ديدار من است با لشكر زرد و قرمز و نارنجي اش

الان بزنمش يا بابت دلداري تشكر كنم؟

واي حالا كه بعد از سفر لاغر شدم، پالتوهايي كه عيد دوختم برام گشادن غصه نخور چاق مي شي !!!!

روزهشتم اولین دریاچه

تصویر
اينقدر داخل كيسه خواب با پتوي  نو خوب بود كه من سحرخيز اصلا  دلم نمي امد بيرون بيايم ، خاله يكي دوباري به ما سر زد و يعني بيدار شين كه شديم، با خاله به سمت چادري كه در نزديكي ما بود رفتيم، شب قبل الهام واسه خودش رفته بود داخل چادر و آنها به گرمي از او پذيرايي كردند اما بعدا ملكه گفت كه ديگر اين كاررا نكند كه خطر دارد، اما حالا خاله خودش ما را برد به داخل چادر! خانواده تازه از خواب بيدار شده بودند، شكل گر شبيه همان گر تازه عروس بود با اين تفاوت كه همه چيز كهنه بود، همان دو تخت روبروي هم كه روزها به عنوان مبل استفاده مي شد و يك ميز و نيمكت خيلي كوچك، بقيه اعضا خانواده هم كه روي زمين مي خوابند، خاله كمك كرد تا رختخواب را جمع و جور كنند، زن عزيزي است اين خاله، دكتر دندانپزشك است و پولدار و مهربان ، انگار اين دو صفت با هم تضاد دارند !، مادر خانواده ظرف بزرگ شير را شست، اينجا در مصرف آب نهايت صرفه جويي را مي كنند و با دستمال تميز مي كنند و ظروف را آب نمي كشند، دختر جوان و به شدت زيبايي ، لباس سنتي مغول ها را پوشيده بود، گمانم چون اين لباس گرم است شبها آن را مي پوشند، دو پسرجو…

روزهفتم گستره سبز

تصویر
بالاخره صبح شد، واقعا نگران شده بودم از سرما بميرم و صبح را نبينم، زيپ چادر را باز كردم و با رودخانه اي روبرو شدم كه مه از آن بلند مي شد، من به عمرم رودخانه اي كه مه از آن بلند شود را نديده ام مي دانيد؟ بخاري سفيد از موجها بالا مي رفت و مي رقصيد، مرموز و رويايي جلوي چادر نشستم و مانند موجودي آفتاب پرست سعي كردم كه تمامي گرماي خورشيد را بگيرم تا تمامي سرماي تنم بيرون رود، مه رودخانه به همراه سرماي تن من  در هوا محو مي شد شگفت انگيز ملكه و تپل هم بيدار شدند و تپل سوار ماشين شد و رفت، من و الهام هم به دنبال دستشويي صحرايي به پشت بوته ها رفتيم، خدا پدر اين دستمال مرطوب ها را بيامرزد، در بيابان نعمتي هستند، در آب رودخانه دست و صورت شستيم ، تپل هم با سرشير و شير برگشت، شير را روي گاز صحرايي داغ كردند و در آن آب و چايي كيسه اي و برنج ريختند تا بپزد،اولش خيلي دل بهم زن بود اما خب فكر كنم نوع مغولي شير برنج خودمان باشد، حالا نه به آن خوش مزه گي ملكه رفت موهايش را بشويد و به خاله هم دستور داد كه آب روي موهايش بريزد و ما هم ظرفها را شستيم، اينها مايع ظرفشوي شان اصلا كف نمي كند و …

روز ششم مزرعه توت فرنگی

تصویر
يخ زده از خواب بيدار شدم، در حالي كه تمام شب با حسرت به الهام درون كيسه خواب گرمش حسادت مي كردم و بر خود لعنت مي فرستادم كه در فرودگاه و در اخرين لحظه كيسه منفي ده درجه خود را با اين كيسه نازك عوض كردم، يعني رسما اين سايت ودر دات  كام را بايد هك كرد، كمترين درجه ١٩ ؟ بي انصاف هواي ديشب اگه منفي ١٩نبود حتما نه درجه بود صبح به جستجوي گودالي براي پنهان شدن رفتيم، شب قبل از تاريكي هوا استفاده كرده بوديم اما حالا آفتاب تابان بود، در چادر بغلي خانم معلم زبان انگليسي بود كه شب قبل با هم گپ زده بوديم ،  جاي مناسبي را نشانمان داد، بوي عطر گياهي كوهي خودمان تمام فضا را پر كرده بود، ما به آن مي گوييم قازي آقو، شما چي گي دين؟ صبحانه را با خانواده خورديم كه كالباس و نان و چايي، شير بود و من به تدريج به خوردن اين چايي شير خودم را عادت مي دهم ديروز فهميديم كه يكي از اين اسب خوشگلها متعلق به خانواده ملكه است و امروز هم روز مسابقه ان اسب است، براي پيروزي اسب پيك زدند و اندكي از ان را به هوا پاشيدند، نفهميدم البته شير اسب را به هوا پاشيدند يا الکل را،  ملكه اما گويا برخلاف تپل چندان ميلي …

روز پنجمسوارکاری

تصویر
از خواب كه بيدار شدم بر روي كاجهاي پشت پنجره اتاق زير شيرواني آفتاب تابيده بود، در مهتابي چوبي  رو به دودكش هاي خانه هاي دوردست صبحانه  خورديم    زن و شوهر وسايلشان را بسته بندي مي كردند، از آنجا كه تلفظ نامهايشان سخت بود من و الهام براي هركس نامي اختراع مي كرديم، به خاطر مدل  كت واكينگ راه رفتن خانم و حفظ و نگهداري ژست و پرستيژ در هر وضعيتي نام ملكه را براي خانم و براي شوهر بامزه اش نام تپل را انتخا كرديم، در اين كشور وسايل سفر خيلي جدي است، تمام خانواده هايي كه در راه ديديم، چادر، صندلي، اجاق و كيسه خواب داشتند، كاملا حرفه اي به سفر مي روند  اينها هم كلي دشك و لحاف سفري بار ماشين كردند و به شهر بازگشتيم، در شهر من در همان مدت كوتاهي كه در خانه شان بودم موهايم را شستم كه بدون آب مي ميرم و حتي يك پست هم پابليش كردم اما متاسفانه همه به سرعت اماده شدند و زديم از شهر بيرون، در راه خواهر ملكه را هم كه دكتر دندانپزشكي بود سوار كرديم و فورا اسم خاله را برايش انتخاب كرديم، خاله از ملكه بزرگتر، تپل تر و مهربانتر بود، در بيرون شهر فروشگاه رنجيره اي بزرگي بود كه زن و شوهر خيلي سر…

روز چهارم غیر قابل پیش بینی

تصویر
صبح زولبا ما را با كوله هايمان به مركز شهر رساند، ساعت دو بليط داشتيم براي خوسگل، همين الان بگم اصلا اميدي به اينكه در مغولستان بتوانيد اسامي را تلفظ كنيد نداشته باشيد، امكان ندارد بتوانيد با حروفي بين ز و ج ، و حروفي بين ث و گ كلمه اي از دهانتان بيرون بدهيد و تكه اي از زبانتان كنده  نشود در فاصله اي كه زمان داشتيم تصميم گرفتيم به ديدن معبدي برويم در همان حوالي ميدان چنگيز، قدم زنان راه افتاديم و مغازه ها هنوز باز نشده بود  اما توريست ها ولو بودند و اين وسط مرد جواني سعي كرد زيپ كيف كمري مرا باز كند،كه نفهميدم تلاش براي دزدي بود يا شوخي شهرستاني كه ميزبان ديگري از كوچ سرفينگ با  الهام تماس گرفت، كلا اين دختر تلاش فوق العاده اي دارد براي پيدا كردن  ميزبان و اين تلاش به همراه شانس من معجزه مي كند، ميزبان جديد گفت هرجا هستيد بمانيد پيدايتان مي كنم كه انقدر گوشي را داديم به ادمهاي مختلف كه توانستند ادرس ما را به او بدهند،خانم ميانسال شيك و پر عشوه اي با كفش پاشنه بلند و لاك و پيراهن اومد دنبالمان ميزبان كه هنوز نمي توانم نامش را تلفظ كنم ما را سوار ماشيني كرد كه برادرش راننده  آن بود و پ…

روز سوم من و چنگیز خان

تصویر
زولبا از محل كارش به خاطر ما مرخصي گرفته بود، و صبحانه اي با تخم مرغ و  كره و مربا  و قهوه اماده كرده بود، البته اينها هميشه ميلك تي يا چايي و شير مي خورند ولي هم چاي سبز و هم چايي سياه را دارند شيريني و نانشان هم مانند خودمان بود، حتي گياهان آپارتماني شان هم آشنا بود بعد از صبحانه ماشين زولبا در طرح ترافيك بود به همين دليل پدرش ما را به ترمينال رساند براي خريدن بليط بقيه مسير، كلا اينطور كه مقداد و زولبا مي گفتندهيچ هايك در مغولستان شايع نيست شهر حقيقتا بدون درخت است، همانند استپ هايشان اما از هر جايي شهر كوههاي سبز در دوردست ديده مي شدند تلاش دولت براي كاشتن درخت مشاهده مي شد اما خيلي هنوز كوچك و كوتاه بودند، به گمانم با اين سرعتي كه اين شهر رو به رشد است  در سالهاي دور سئول ديگري خواهد شد در ترمينال بليط خريديم براي شهري در كنار درياچه  و برگشتيم خانه زن داداش زولبا به مسافرت به چين رفته بود و پسر يك ساله اش زولبا و مادرش نگهداري مي كنند، نام پسرك روم به ديوار گلاب به روتون دول است، و يك تكه گوشت   گرد است كه در خانه لول مي زند و نه مي خندد و نه گريه مي كند، فقط به درد به سيخ كشيد…

روز دوم اولان باتار

تصویر
از خيابانها عبور مي كرديم و الهام با ميزبان صحبت مي كرد، رانندگي مردم كاملا بر اساس قوانين و ملايم بود، بيرون شهر پر از آبارتمان و ساختمانهاي بزرگ بود، مدل مسكن مهري،  همه چيز نو ساز بود، رودخانه اي باريك از گوشه شهر مي گذشت،درخت در شهر كم بود اما تلاشهايي براي گلكاري ديده مي شد، كلا طبيعتش خيلي شبيه ايران بود، حتي بابونه و گل گندم در بين علف هاي هرز آن بودند، و ساختمانهايي با نام تمامي ماركهاي معتبر روي آن، و همچنان زنان شيك پوش مرا حيرتزده مي كردند، به خانه ميزبان رسيديم و تلاش او براي آموزش نامش به ما مضحم بود، اخر تايپ كرد و ديديم نوشته زولبو، ولي ما كلا چيز ديگري مي شنيديم بعدا فهميديم كه  اينها حرفي دارند كه ما بين ز و ج است در خانه صورتي رنگ زوابو با مادر و پدرش اشنا شديم، دو برادر داشت كه در امريكا و چين بودند، خانه كاملا شبيه ايران دكور شده  بود اما تريپلكس بود، طبقه اول اشپزخاته و هال، طبقه دوم دو اتاق خواب و سرويس و حمام ، طبقه سوم، دو اتاق بزرگتر و انباري كاغذديواري ها هم يك عالم رنگ مختلف ، شايد زيبا و هماهنگ نبودند اما گمان مي كنم كه محله پولداري بود و جنس ها همه گران ق…