۱۵ مرداد ۱۴۰۵

دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم

از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بیاید متنفرم 
تنظیم تعداد کلمات
 نیم فاصله ها  
فرم هایی که باید پر شود
هر وقت هم این وظیفه را به دانشجو دادم فقط دوباره کاری بود
نتیجه اینکه زجر می کشیدم و انجام می دادم
در مورد داوری که هیچ نگویم وقتی اصلاحات می دادند یعنی اینقدر سخت بود که  یک بار نامه نوشتم  به مجله که بی خیال چاپ مقاله شدم
خالا این روزها سه تا مقاله نصفه نیمه را تمام کردم و فرستادم مجله
چطور
به مدد هوش مصنوعی عزیر که خدا سازندگانش را برکت دهد
اون کنار دست من باز است و گفتگو می کنیم اینطور
 چیکده را بکن سیصد کلمه
کل مقاله را چک کن کلمات  و جملات تکراری را پیدا کن
نیم فاصله ها را درست کن
سوالاتی که طراحی کردم چطوره؟
نتیجه گیری را بخون ببین  خوبه
خیلی هم روحیه می ده و تشویق به ادامه می کنه 
اما قسمت ترسناکش را هم دیدم 
خودش تحلیل هم می کنه
و
می دونم الان می گی خوبه که کارت راحتتر شد
نه قسمت ترسناکش این نیست
اینه که
خیلی بهتر از من تحلیل می کنه
اینطوری دیگه چه دلیلی داره من مقاله بنویسم
متوجه منظورم می شود
مقاله در جستجوی جواب یه سوال است
وقتی بهترین و قانع کننده ترین جواب آماده است
چرا اصلا باید ادمی بنویسد
و اگر چنین چیزی ادامه پیدا کند
سرنوشت پژوهش های توصیفی- تحلیلی چه خواهد شد؟
اصلا بی خیال پژوهش
زندکی در دنیای که جواب همه سوالها معلوم است چطور خواهد بود؟

۱۷ تیر ۱۴۰۵

از سفر برگشتم

دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم

طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟

خب فکر کنم هستم

شرط انسان بودن است

زخمی از حرف دیگران 

زخمی از حاکمان

زخمی از ان چه که بر من و دنیایم می رود

بله من زخمی ام با اینکه تا قبل از نوشتن کلمه مرهم به ان فکر نکرده بودم!

همسفرم می گفت تو الفایی و همیشه باید حرف حرف تو باشد 

علتش این بود که من اجازه نمی دادم از زخمهایش بگویم

چون نمی خواستم بشنوم

 می خواستم فقط صدای طبیعت باشد و خنده هایم

این دوست قبلا مرا خیلی می خنداند اما این سفر نه

چون او هم زخمی شده بود

می گفت اجازه بده غر بزنم 

و اجازه نمی دادم

می گفتم من با مادری به شدت شاکی از روزگار بزرگ شدم و تمام تلاشم را کردم که شبیه به او نباشم

همیشه دلم می خواست شبیه پدرم باشم مثبت اندیش

امیدوار

حالا می دانم که پدرم هم مانند من می ترسید ما برای دلداری دادن به خودمان غر نمی زنیم 

ما می ترسیدم از  زخمها بگویم و بیشتر شوند

 

خوش بینی یک انتخاب طبیعی بود برای زنده ماندن

 

 

 

 

 

۹ تیر ۱۴۰۵

چند روز پیش در  بالای کوهی که چادر زده بودیم همسفر جدیدی گفت که بلاگ اسپات دیگه فیلتر نیست

امروز اومدم  نگاه کردم دیدم راست می گه نیست
 به سختی رمز را به یاد اوردم و وارد شدم  و حیرتزده ام
از به دست اوردن حقی که چندین سال نداشتم
اصلا این فیلتر شدن  وبلاگ نویسی را از سر من انداخت و ایسنتاگرامی شدم
نوشتن به دو دست
تایپ کردن
و نوشتن  متن های طولانی بدون عکس
تنبلی های که اینستاگرام برایم اورد و البته جذابیت هایش
یادمه چه عذابی می کشیدم یک عکس در وبلاگ بذاریم 
الان نمی دونم چطوریاس
خلاصه اینکه این یک پست را گذاشتم ببینم اصلا  پست می شود؟ چه برسه به اینکه خواننده ای از پس ان همه سال بخواهد اینجا  را چک کند

۱۷ آبان ۱۳۹۸

اينستاگرام gisoshirazi

مدتها بود اينجا نيامده بودم
فقط خواستم بگم زنده و سالم هستم و هر روز در اينستاگرام مي نويسم
تشريف بياوريد اون ور
منم تلاش مي كنم كه نوشته هاي اونجا را اينجا هم پابليش كنم

۵ آبان ۱۳۹۷

دور زدن تحريمها

خسيس هستم؟نمی دونم  اما بیشتر مشكلم اينه كه جستجو، انتخاب و خريد برايم مشكل است ،مصرف گرا هم اصلا نيستم ، دلبسته اشيا مي شوم و اگه از وسيله اي راضي باشم تا وقتي شيره اش را بتوانم بكشم،دارمش  و بله 
جمله:  چرا یکی دیگه نمی خری ؟ را هم زیاد می شنوم و دایورت می کنم تخمدان چپ!
اينطوري بود كه مدت زيادي است با قاب شكسته نوكيا  ٧٣٠ام روزگار مي گذراندم و حرص بقیه را در می آوردم  تا وقتي  سرانجام دانشجويي توانست قاب مشابه اش را بيابد!
و الان با چهل تومن همان احساس دلپذيري را دارم كه دیگران هنگام خريد خود گوشي
پي نوشت: قاب قبلي نارنجي بود اين سبزه،آخ از اون لحظه اي كه سر و صورت خودش را سبز كردم،يك حالييييي داددددددد

سایه های آبی

آخرين خط مشقي را نوشتم كه مرداد بايد مي دادمش به ناشر  و الان براش ايميل كردم
فقط دو ماه تاخير،به معیارهای ایران حالا خیلی هم نیستا!
و برای رفع خستگی نشستم یک سریال پلیسی نگاه می کنم که تنها حسنش جنیفرشه،من خیلی صورتش را دوست دارم،یک جور زیبایی بدوی و کولی داره، عشایری حتی ،زوایای صورتش خیلی برام دلنشینه
می گم نکنه چند ضلعی هایی که تازگی ها به مدد ژل و‌ چربی در خیابون می شه دید  می خواستن شبیه اون باشن؟

۱۵ شهریور ۱۳۹۷

عزيز دل حتي دستگاه كارت خوان نداشت

بهار که بودم برای خرید لازم نبود جای دیگری بروم، همه چیز خوردنی و پوشیدنی و مصرفی در اطرافم بود. مراکز خرید هفت تیر هم مواردی که در محله نبود را  حتما داشت.
از انجا که به شرق آمده ام ، مرکز خریدم می شد هفت حوض و  اطرافش ،  چندباری که رفتم اصلا نتوانستم ارتباط برقرار کنم. پیاده روها شلوغ بود و قیمتها از بهار بالاتر و حجم جمعیت و شکل مغازه ها آشفته ام می کرد. بنابراین شروع کردم به پیدا کردن مغازه های تک به تک  دور از هم در کوچه پس کوچه های اطراف.. لوازم تحریر را پیدا کردم ، نجاری، ابزارفروشی، بیرون بر،شیرینی فروشی، آرایشگاه، بانکها و درمانگاه ها اما همچنان برای کفش و لباس مشکل داشتم، امروز فرصت این را داشتم که کمی از خانه دورتر بروم و مسیرهای جدیدی را پیدا کنم و  مقنعه فروشی را پیدا کردم و   مغازه کوچک آقا ایرج با ویترین چوبی و کفشهای که همه سایزها و رنگهایش را نداشت!  
زمانی که کفش انتخابی ام را ز دستم گرفت و با لهجه شیرین ارمنی اش حرص خورد که : این پیرزنی ها را ول کن ...قهقهه زدم و گذاشتم  خودش برایم کفش انتخاب کند. این دو تا انتخاب ایشان است.(عکسها در اینستا)
و مجبورم کرد مدتها با انها در مغازه راه بروم و من در آن حال  برایشان داستان فریدون و پسرانش ایرج   و سلم و تور را تعریف کردم  و او با سر لرزان و سر فرصت کفی دومی را می گذاشت و به من قول می داد که از کفهایش راضی خواهم بود.

۱۴ شهریور ۱۳۹۷

و او باید برگردد به روستا ازدواج کند، خانه دار و بچه دار شود و فراموش کند

من در این مدت زندگی در روستا متوجه شدم ساختار سنتی  در یک اجتماع  کاملا کارکرد حمایتی دارد، در شکل سنتی همه چیز سرجایش است : ایین ها و قوانین تولد، ازدواج ، مرگ و ... و افراد جامعه همه وظایفشان مشخص است ، پسر با کمک خانواده کاری پیدا می کند و  برایش دختری پیدا می کنند و با حمایت خانواده عروسی می گیرد، دختر  برای  ازدواج و و بچه داری بزرگ  می شود  و قوانین را فرا می گیرد که از همسر و بچه و افراد مسن خانواده همسر نگهداری کند  و این ریتم موفق می تواند تا مدتها ادامه یابد.
مشکل زمانی پیش می آید که پسر یا دختر جوانی بخواهد از سیستم خارج شود، درس بخواند ، کاری در بیرون این اجتماع پیدا کند و یا با مرد و زنی خارج از این اجتماع ازدواج کند.
روستا بسیار زنان و مردانی دارد که از طریق دانشگاه یا کار یا ازدواج از سیستم خارج شده اند و الان فقط در مراسمها دیده می شوند . در شهری دیگری زندگی دیگری دارند و  خود را با اصول زندگی غیرسنتی تطبیق داده اند .
مشکل وقتی است که تو بخواهی در همین جامعه به زندگی ادامه دهی اما نخواهی در ان دایره نقشهای سنتی را بپذیری
دختر همسایه که یادتون هست؟ تهران دانشگاه بسیار خوبی قبول شد و یک ترم با تلاش فراوان و بکوب درس خوند و بسیار شادمان .در عمرش حتی تا میدان روستا هم به تنهایی نرفته بود و حالا با مترو از شمال به جنوب و از شرق به غرب تهران را می گشت و دنیای جدید و آدمهای متفاوت، چنان که افتد و دانی
ساده دلانه تحلیل هایش را برایم می گفت که : در تهران متوجه شدم که  آدم می تواند بدحجاب باشد و دختر خوبی باشد، یا چادری باشد و  کارهای بدی کند. در روستا همیشه فکر می کردم هرکس چادر ندارد، دختر بدی است!
 می خواست ادامه تحصیل بدهد و سر کار برود. حتی در تابستان هم برای خودش یک کار دانشجویی جور کرده بود
حالا  برادرش  بدون اطلاع  وارد سایت دانشگاه شده  و فرم انتقال او را   به دانشگاه داغونی نزدیک روستا  پر کرده است. دختر  هنگام انتخاب واحد متوجه  شده و حالا گریه کنان به من زنگ زده که چه کار کنم 
به دوستانم در دانشگاهش زنگ زدم که کاری برایش بکنند ام با توجه به خانواده اش می دانم که در هر صورت این ترم یا ترم بعد فرقی ندارد 

۱۰ شهریور ۱۳۹۷

ادمهای خیلی زنده

می دونم یکی از وظایف خطیر آموزش و پرورش بیزار کردن دانش آموزان از مباحث جذابی مثل تاریخ،ادبیات و ریاضی است.
اون وقت یکسری آدمهای علاف و بیکار پیدا می شن که عمر و مغز و هزینه می ذارن تا این علاقمندی را به آدمها برگردونن!
این آقاهه یکی از اوناست:پرویز رجبی
هفت سال پیش مرد. در روستای اطراف قوچان بدنیا اومد، آلمان ایرانشناسی خوند، برگشت ایران ،قبل انقلاب از دانشگاه اخراج بعد انقلاب هم از دانشگاه اخراج شد، با خانمش لیلی افشار مهد کودک زد ،با سید علی صالحی راننده سرویس بچه های مهد شد، بعد رفت آلمان استاد شد،دوباره برگشت  ایران و همیشه هم می نوشته،پنجاه جلد!
چی هم نوشتههههههه،منکه تا قبل از این کتاب سده های گمشده اسمش هم به گوشم نخورده بود،دیروز تو کافه می خوندم و‌می خندیدم،می خوندم و حیرت می کردم،اشک می ریختم و‌می خوندم‌،
اینقدر ساده و شیرین حرف می زنه،اینقدر قصه گو و سوالاتی که از خودش می پرسه،از تو می پرسه که باعث می شه،مکث کنی،سر بلند کنی،فکر کنی و دوباره فرو کشیده بشی داخل تاریخ و آدمها 
واقعا خجالت می کشم، سراسر زندگیمون داریم چس ناله می کنیم که شرایطمون انسانی نیست،جامون اینجا نیست،ارزشمون بیشتر از این وضعیته،حقمون نیست این زندگی
اون وقت یکی با نصف تن فلج از سکته و‌تمام بدن سرطان گرفته،شاد و  امیدوار داره می خونه و می نویسه و ادامه می ده
اینا نباید بمیرن، باید ساعتهای از عمر ما بی فایده ها را  وقتی داریم زنجموره می کنیم از ما بگیرن،بریزن تو شیشه عمر اینا

۷ شهریور ۱۳۹۷

قیاس مع الفارق

در اين سفر وقتي همكلاسي هاي سابق ماجراهاي زندگيشان را تعريف مي كرند،خوشحال بودم كه در اين بيست و اندي،زمانه و زنان اينقدر تغيير كرده. يكي از آنها وقتي در تعطيلات تابستان برگشته خونه ديده مراسم بله برونشه،يكي ديگه دو تا خواستگار گذاشتن جلوش گفتن يكي را انتخاب كن،سومي تمام اين بيست سال كتك خورده و تازه امسال جرات درخواست طلاق پيدا كرده، همشون براي اين چند روز آشپزي كردند و در يخچال گذاشتند تا همسر غر نزند،بعضي هاشون براي اومدن مجبور شدن با بادي گارد بيان  و برن، خيلي هاشون از ابتدا تا الان هنوز مجبور به نگهداري از بستگان شوهر بودند،چندتاشون اجازه كار بهشون داده نشد،برخي حقوقشان هنوز دست همسر بود،عموما ملكي به نامشان نبود،يكي به شرطي اجازه طلاق از همسر معتاد بهش داده بودند كه با پسرش در خانه مادر و پدر زندگي كند و خيلي ها نيومدند چون به آنها (زنان شاغل ميانسال) اجازه سفر داده نشد.
اين روزها بسياري از دانشجويان من (نه همه) قبل از ازدواج مشاوره مي روند،شروط ضمن عقد را مي گيرند و اگر مشكلي پيش بيايد بعد از ازدواج هم نزد روانشناس مي روند و در صورتي كه راه حلي وجود نداشته باشد،طلاق مي گيرند و عموما در استقلال مالي (به سختي) كار و زندگي مي كنند.
برايشان خوشحالم و براي دختران نسل بعد اميدوارترم
فقط آنچه كه هنوز مي بينم،ترس مردان از گفتگو، عدم تلاششان براي حل مساله، مقاومت در برابر مشاوره رفتن و بالغ با مشكل برخورد نكردن است.
تبصره: بله مي دانم نتيجه گيري من شامل كل جامعه زنان ايراني نمي شود و من فقط همكلاسي هاي  سابقم را با دانشجويان فعلي ام مقايسه كردم!

۲ شهریور ۱۳۹۷

عكس در اينستاگرام gisoshirazi

در مهتابي نشسته ام،دورهمی سالیانه ای بچه های دانشگاه است، امسال هفده نفر هستیم ، بچه ها به سختی از مشهد و کرمانشاه و اهواز و اصفهان و... خود را به اینجا رسانده اند،جمع بسیار شادی است،  آشپزی غذاهای محلی، پانتومیم های بی ادبانه ، پیاده روی پر خنده، رقص های من در آوردی و‌ فراوان گپ و گفت می کنند: خاطرات خنده دار، غمناک،شکستها و پیروزی ها
طلاق یکی،داغدار شدن دیگری،عروسی دختر این و دامادی پسر آن یکی،رتبه پایین کنکوری ها ،بحران دلار و شکستهای مالی و همدلی همه با هم 
نماز خوانهایی که وسط بزن و برقص سجاده پهن می کنند،خوابالوهایی که کنار سفره صبحانه خوابند،سحرخیزهایی که به دیدن طلوع آفتاب و خوردن تمشک می روند،
و من بسیار به این زنان نزدیکترم تا دخترانی که آن همه سال پیش بودند...
الان همه بیرون رفته اند و من به بهانه تنها نماندن یک سرما خورده از خلوت و سکوت ویلا لذت می برم
و روبروی این منظره کتاب می خوانم
بسیار شیرین است:سده های گم شده 
کتابی که تاریخ را بسیار شیرین و روان برایت قصه می گوید رسيده ام به صفاريان  و می خندم ،بيشتر عاشق اين يعقوب شدم
فقط صحنه را تصور كنيد: بزرگان ایرانی مسخ شده از قدرت خلیفه عباسی نگرانند که مبادا یعقوب لیث دستخط و حکم حکمرانی از امیر مومنین نداشته باشد! تا اين حد داغون!
و این مرد ساده زیست همه آنها را جمع کرده در وضعیتی سینمایی با هزار سرباز مجلل و‌خود در هیات پادشاهی بر مصدر نشسته و می گوید که حکم خلیفه را بیاورند ، سینی و ترمه ای و تزیییناتی آورده می شود و یعقوب به جای حکم شمشیری از میان پارچه بیرون می کشد!!!که بفرما اینم حکم خليفه كه مي خواستيد😂
هنوز مي خندم به قيافه آن بزرگان مجلس كه استقلال ايران را فراموش كرده و نگران غضب سايه خدا ،خليفه هستند !
صحنه بامزه  ديگر اينكه به يعقوب مي گويند : فلاني به عثمان توهين كرده،مي ره سراغ طرف كه : فلان فلان شده به امير من بد گفتي؟ مي گن : نه بابا اون عثمان كه نه،عثمان خليفه سوم را يه چيزي گفته! مي گه ولش كنيد بابا ،به ما چه😂😂😂

۱۵ مرداد ۱۳۹۷

دم همه مایی که سعی می کنیم ناامید نشیم، گرم

دروان سختی است. در تلگرام من انگار خاک مرگ پاشیدن. هیچکس جوک نمی فرسته حرف نمی زنه عکس نمی ذاره
همه ترسیدن از اینده همه نا امیدن همه عصبانی ان و تراژدی های که مدام شنیده می شه تکرار می شه 
امروز راننده می گفت همه باید بریزن بیرون ولی می ترسن می گم خب از کشته شدن می ترسن می گه مگه هر روز نمی میریم؟ روزی چند بار؟
قصدم از این نوشته دلداری دادن به شماها نیست. دارم با خودم حرف می زنم 
تصور می کنم اگه زمان حمله اسکندر بودم زمان حمله مغول زمان حمله اعراب حتی همین نزدیکی ها زمان شکست مشروطه بودم
همون موقع هم همینقدر نا امید از اینده بودم قطعا
اره به دوره های خوب تاریخ هم فکر می کنم هخامنشی اشکانی سامانی زند اما خب دیگه انتخابی نیست 
این دانایی که همه اینها می گذره سلسله ها می یان و می رن و  ما عمرمون خیلی کمتر از این دوره هاست 
اینکه  همه می گذرن و جزو تاریخ می شن و چقدر تراژدی های شخصی برای ادمهای معمولی مثل ما رخ داده در این سلسه های طولانی
چقدر ادم؟ اوه حتی تصورش مشکله کسانی که رنج کشیدند حس تنهایی کردن نا امید شدن از ادامه زندگی و همه مردند
همه اینها را تو ذهنم مرور می کنم تا به یاد بیارم 
در دوره های طولانی ظلم در زمانهای قحطی و خشکسالی در دوره های جنگ هر ادمی فقط همینو داره 
همین یک زندگی خودشو
همین از تولد تا مرگ
دولت ها و حکومتها عمرش از عمر ادمی بیشتره و می یان و می رن
اما ما تنها چیزی که داریم همینه . فقط همین زندگی
می دونم ناامیدی اینقدر زیاد می شه که همینم اهمیتش را از دست می ده
من بارها در زندگیم  آرزوی مرگ کردم 
اما حسم الان اینه که حیفه 
تنها چیزیه که داریم 
سعی می کنم روز به روز زندگی کنم . سعی می کنم به زور هر روزم را از یک شادی کوچک پر کنم و فراموش کنم که الان تحت سیطره مغولم یا اعرابم یا ترکان
فرقی نمی کنه 
قرعه کشی است شانسی است هیچ  انتخابی وجود نداره 
حداقل این شانس را دارم که اومدم . می دونم از تاریکی بیرون اومدیم و به تاریکی هم فرو می ریم اما خیلی خوش شانس باشیم یک شصت هفتاد سالی در نور هستیم
همینو بچسبم
همین فرصت حیات 
زنده بودن 
می تونم فورا بعدش بگم اخه این زندگی نیست و مقایسه کنم با همه ادمهایی که در جایی دیگر دارند زندگی واقعی تری تجربه می کنند
اما من در اینجا هستم 
و حالا می تونم انتخاب کنم که اونی باشم که وا بدم یا اونی باشم که ادامه بدم
من تاریخ خوندم 
داستان اونایی که ادامه دادن را بیشتر دوست دارم به رغم تراژدی های زندگی شخصیشان
تاریخ چیه؟  همزمانیم باهاشون ادمهایی که کوتاه نمی یان ادامه می دن ما قشنگ وسط داستانهای حماسی زندگی می کنیم و کلی قهرمان دور و برمونه 
اینا انتخاب کردند
حقیقتش به نظرم ناامید بودن خیلی اسونتره 
اونی که تو این شرایط می خواد نور بیاره تو زندگیش و حتی از اون بهتر نور ببره تو زندگی دیگرون 
دمش گرم

۵ مرداد ۱۳۹۷

و تنهایی پادشاه نفرین هاست

قدیما می گفتن جای زخم شمشیر خوب می شه جایی زخم زبون نه 
به نظرم در سالهای بعد از انقلاب مردم ایران به تدریج خشن تر شدند . این خشونت نه تنها در رفتار که در کلامشان نیز ظاهر شده است.  کاری به دلایل جامعه شناسیش ندارم اما گمان می کنم دانایی به این رخداد باعث می شود که توان کنترل آن را پیدا کنیم .
ما شیرازی در زمینه زخم زبان و متلک توان حیرت انگیزی داریم. من در کودکی هایم لغز هایی که در مهمانی ها رد و بدل می شد را به یاد دارم و میزان حاضرجوابی طرفین برایم حیرت انگیز و حسرت آور بود.
خودم هم ارث کوچکی از جفت مادربزرگهایم برده ام  که اگر بخواهم کسی را نابود کنم توانش را دارم فقط در حال کنترل مدام آن هستم چرا که خودم نیز زخم بسیاری خورده ام  می دانم چه دردی دارد.
اینها که بین اشنایان و فامیل و همکاران است بحث من الان دوستانی است که بی ظرافت شده اند و کلامشان آزار می دهد. دوستانی که متاثر از اجتماع خشمگین شده اند و رعایت نمی کنند و آخرش یک جمله شوخی کردم را اضافه می کنند
بدترین نوعش که در آقایان در برخورد با خانمها بیشتر می بینم که خودشان هم به جمله خودشان می خندند و خیلی احساس کول و  بامزه بودن  دارند و فکر می کنند جذابتر به نظر می رسند.
نکنید آقا جان شوخی نکنید
شوخی وجود ندارد. شما واقعا به انچه که گفتید اعتقاد دارید فقط زهر کلمه را با لبخند و ایکون  و خنده به گمان خود گرفته اید.
خواستید حرفی را بزنید که توان مستقیم گفتنش را نداشتید. نظری را در پس ذهن خود پنهان کرده بودید که حالا با شوخی از دستتان در رفته است
در واقع شوخی یک خود افشاگری است. شما به این حرفتان ایمان دارید خودآگاه یا ناخودآگاه 
بی پرده بگویید
مثال؟
فراوان دارم
تمام دوستانی که وقتی فهمیدند من خانه خریدم به جای تبریک درباره محل جدید با من شوخی کردند
به دوستانی که وقتی به انها می گویم در  تعطیلاتم شروع شده به شوخی گفت شما معلمها که همیشه در تعطیلاتید
تمام شوخی هایی که درباره رنگ مو و لباس و هیکل و نوع حرف زدن و رفتار می کنید
تمام شوخی های که با مدرک دکترای من می شود
حالا تاثیر این شوخی ها چیست؟
برای من  این شوخی ها ی ساده مرز  را مشخص می کند. شما با این شوخی از مرز دوستان دور می شوید.طنز با هجو بسیار فرق دارد.
 اینها شوخی نیست. متلک است ، زخم زبان است یا حتی نشانه حسادت است نشانه خشم نسبت به من است یا نشانه بی ظرافتی در کلام  خلاصه هرچه که هست. آدمها را از شما دور می کند. تنها می شوید

۲۷ تیر ۱۳۹۷

تصادف را دوست دارم

ديروز عصر رفته بودم دنبال كاغذ ديواري و كاشي حموم، از بس دير رفته بودم كه گرما نباشه به شب رسيدم ،دو سه تا مغازه ديدم و بر گشتم،منتظر ماشين كه بودم يك خانمي دسته گل مي فروخت، گفت: چرا شما پولدارها از ما فقيرها خريد نمي كنيد؟ جمله اش اذيتم كرد، خريدم.
خونه كه رسيدم دسته گل را دادم پيرمرد راننده گفتم: اينو امشب بده به خانمت..
حيرتزده و شادمان گفت: از كجا مي دونستيد تولدشه!
نه من اعتقاد دارم اين اتفاقات تصادف صرف است و نيروي ماورا طبيعي پشتش نيست اما همين تصادفها انسان را موجود كردند روي كره زمين

۱۶ تیر ۱۳۹۷

نتیجه گیری اخلاقیش تابلوه دیگه نه؟

رفیقی دارم که عاشق بنفشه افریقایی است،
 من نیستم ، 
به نظرم گل لوسی می رسد، شبیه این دختر شهری های است  که باید خواب و خوراک و ماشین و خونه و  لباس و اکسسوریشون همه آماده و سرجاش باشه واگرنه حالشون بد می شه
گل باید با مرام باشه و قوی ، اینقدر که حتی وقتی یادت بره آبش بدی بگه فدای سرت ، سیراب محبتت هستیم
عین گلدونای خودم
خلاصه داشتم می گفتم  این رفیق ما بنفشه افریقایی دوس داره ، منم بردمش یه گلخونه حوالی ما که تخصصی تو کار این گله
حالا بگذریم از قیافه دوستم که هول شده بود و نمی دونست کدوم را بخره و سراسیمه از این گل به اون گل می رفت و هیجانزده این و اونو نشونم می داد و منم سعی می کردم  علاقه نشون بدم که 
اون  ته مه ها پیرمردی رادیدم که  ساکت و مجسمه وار از لای پلکهای افتاده اش همه چیز را زیر نظر داشت: مشتری ها و فروشنده ها و خدمه
رفتم سراغش و‌  شروع کردیم صحبت 
و بعله می دونم   
آدمها با من حرف می زنن
اولین سوال را که پرسیدم ،ماسک  یخ زده از رو صورتش رفت کنار و با برق در چشمانش و هیجان در صدایش ماجرای گلهایش، نامهایشان، پیوند و تکثیرشان و  ...را برایم تعریف می کرد، ماجراهای گمرگ و درگیرهای آفت ها و موفقیت رهایی از مشکلاتش در این سالها
بیشتر از اینکه گوش بدهم، نگاهش می کردم، و حسرت میخوردم
ایا می شود در چنین سن و سالی هنوز اینقدر عاشق  کارم باشم؟
خیلی بعد رفتم سراغ دوستم  که همچنان حیران  بود  و تمام گلهایی که توان انتخاب شان  را نداشت به عنوان هدیه برایش خریدم،
 بسیار تعارف می کرد و مقاومت که 
پیرمرد کارت را از دستم گرفت و به دوستم  گفت: هدیه را باید گرفت ، وقتی گل هست، باید روی چشم گذاشت
هزینه را برداشت کرد  و به خدمه گفت گلها را درکارتونهای  ترو تمیزی بگذارند
یک گلدان هم جداگانه به من داد، جوری ان را دردستم گذاشت که انگار رازی است، امانتی که باید نگهبانش باشم 

۵ تیر ۱۳۹۷

عکس در اینستاگرام gisoshirazi

شما يه فيلم محشر به من بگو كه آخرش هپي اند باشه! يك كتاب شاهكار بگو كه قهرمانانش بهم رسيده باشن!يه شعر نغز زير لب زمزمه كن كه شادمانه باشه!
مي بيني؟
نيست!
حالا در اطرافت نگاه كن يك آدم باحال پيدا كن كه زندگي سراسر شادي داشته باشه! يه موجود جذاب دوست داشتني كه هيچ غمي تجربه نكرده باشه!
مي بيني؟ نداريم!
 پارادوكس  عجيبي است كه خوشبختها سرگذشت ندارن،شادها داستان زندگيشون جذاب نيست،شاهكارهاي ادبي و هنري پايان خوش ندارن
و عجيبتر اينكه راز ماندگاريشون هم همينه! آخر هملت همه مي ميرند،شاهنامه كتاب مرگ پهلوانانه، بهترين فيلم تاريخ سينما همشهري كين و پدر خوانده است 
و آدمهاي غم نديده نه تنها نچسبن كه يك كم خل و چلن!!!
همه را گفتم كه بگم اگه بالا مي رفتيم خيلي خوب مي شد ،اگه يه روز قهرمان جهان مي شديم محشر بود اما عجيبه كه پيروزي ها در ذهن باقي نمي مونن، اما شكستها جاپاي عميقي دارن
ادبي حرف بزنم؟ در واقع شكست يك امر دراماتيك است!
به همين دليل گمان مي كنم نسلي كه ديشب بازي را ديد،تا آخر عمرش درباره يك مربي و چند تا جوون و پنالتي و لايي  صحبت مي كنه

و چرا اينطوره؟
نمي دونم شايد به دليل كنتراست باشه كه همه چيز را زيبا مي كنه،شايد به اين دليل كه بعد از شكست داستان ادامه داره برخلاف پيروزي كه قصه را تموم مي كنه و اجازه تخيل بيشتر نمي ده
شايد چون همه چيز در كنتراست جلوه بيشتري مي كنه،بهتر ديده مي شه
مثل تضاد نور شديدخورشيدي كه همين الان از پشت خونه ام طلوع كرد با درختان تاريك باغ ...

پی نوشت: و هر قاعده ای استثنا دارد

۲۰ خرداد ۱۳۹۷

خواننده هاي خاموش هم روشن شيد لطفا

دوستان
خانمي از آشنايان مجازي اين حكايت از عبيد زاكاني را بازنشر كردند
بسيار مايلم كه نظرتان را بعد از خواندن حكايت بدانم
اگر دوستش داشتيد و اگرنه
دلايلش را برايم بنويسيد
سپاس

بزرگی زنی بدشکل و مستوره داشت. به طلاق از او خلاصی یافت و قحبه ای جمیله را در نکاح آورد. خاتون گفت که زنی مستوره بگذاشتی و فاحشه اختیار کردی آن بزرگ فرمود که عقل ناقص شما به سر این حکمت نرسد من پیش از این گه می خوردم به تنها این زمان حلوا می خورم با هزار آدمی
‏عبیدزاکانی

۶ خرداد ۱۳۹۷

Gisoshirazi

بیشتر اینستاگرام هستم بچه ها
و تقریبا هر روز اونجا پست می ذارم و ببخشید که اینجا کمتر می یام
آدرسش هم همون بالایی

۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۷

نه تو رو خدا حتما بیا گل و سرو را با گاو و بز مقایسه کن ببین می شه یا نه نابغه

استاد مي خوام مقالمو تطبيقي كار كنم مي شه؟
بله مي شه ، موضوعت؟ 
مي خوام نقوش گياهي را با جانوري مقايسه كنم مي شه؟
نظر خودت چيه؟!!!!

به قول بچگی: از اس سر

در دوران افسردگی هستم، فقط افسردگی من شبیه ادمیزاد نیست، کار می کنم، فیلم می بینم، کتاب می خونم، معاشرت می کنم، به باغچه می رسم و افسرده ام
حتی خوب هم می خورم و خوب می خوابم
فقط خودم می فهمم که افسرده ام، دلم چیزی می خواد که اینجا نیست، کسی که ندارم، جایی برم که نمی دونم و همش تو ذهنم دنبالشم  
هر وقت که زندگیم تکراری می شه اینطوری می شم و معنیش اینه که دوباره باید بزنم زیر صفحه منچ و از اول شروع کنم

دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...