۲۰ اسفند ۱۳۹۵

و من سرخ ترين رژ لبم را زده بودم

عصري رفتم نانوايي روستا ، سه پيرمرد كنار ديوار نشسته بودند و زير آفتاب گفتگو مي كردند ، يك پسربچه دوچرخه اش را تكيه داده بود و با پول و پارچه اش منتظر بود
در باغ  كنار نانوايي درختان شكوفه كرده بودند  ، باد مي آمد 

۱۸ اسفند ۱۳۹۵

و عجيب مشكل است

پتو ها را يك به يك داخل ماشين مي اندازم و از آنچه تحويل مي گيرم لذت مي برم، رخت آويز را كنار بخاري مي گذارم و پتوها را رويش خشك مي كنم و خانه بوي دلچسب پودر ماشين و رطوبت مي دهد و احساس رضايت مي كنم
 امروز به دخترها سر كلاس گفتم  در كودكي تنها زماني تحسين شديم كه  كار خانگي را خوب انجام داديم و به همين دليل است كه هنوز كار خانه لذت بخش است اما بايد بياد بياوريم بدون نياز تاييد ديگران، 
چه كاري برايمان رضايت بخش  بود، لذت بخش هست
،
،
،
و عجيب مشكل است  

۱۷ اسفند ۱۳۹۵

به قرعان مجيد زمان ما از ١٥ اسفند به بعد حتي خطي هاي دانشگاه هم نمي اومدن

امروز كلي خيالپردازي كرده بودم كه مي رم دانشگاه و دانشجو ها نيستند و منم بر مي گردم خونه و گل تو باغچه مي كارم و عشق و حال
رفتم  و در نهايت خشم و حيرت من از هشت صبح تا غروب همه كلاسها حتي جدي تر از هفته قبل برقرار شد و وقتي   ساعت پنج و نيم به زور داشتم شيرفهمشون مي كردم كه مي تونن برن و لازم نيست تا شيش بمونن، يكيشون برگشت گفت: ممنون استاد، كلاس خيلي شيريني بود
،
،
،
جوابهاي فراواني  در زمينه فرهنگ عامه و كتاب كوچه و حتي عبيد زاكاني به ذهنم رسيد اما  رعايت ادب و متانت و اخلاقيات را كردم و تنها به لبخندي فروتنانه اكتفا نمودم 
،
،
،
واقعا داريم به كجا مي رويم؟ 

۱۴ اسفند ۱۳۹۵

گودزيلاي معاصر

همون محدثه تو مهدكودك يك اشغال از روي زمين برداشته انداخته تو سطل اشغال، پسرك با تشر بهش گفته :خانم معلم برو دستاتو بشور دست به اشغال زدي!
بعد زير لب سر تكون داده و  با تاسف گفته: خودش هيچي بلد نيست مي خواد به ما ياد بده!

۱۲ اسفند ۱۳۹۵

خدا اميدتو نااميد نكنه

محدثه به بچه ها ي مهد كودك گفته كه موقع ريختن ماش تو آب براي سبزه عيد مي تونن آرزو كنن
اون وقت شنيده كه يكي از بچه ها گفته: آرزو مي كنم يه اسپايدمن واقعي بشم 

۱۱ اسفند ۱۳۹۵

ايرانيان غريب

زنگ زدم ببينم كجاي شهرتون دور و بر ترمينال يه غذاخوري هست كه من توش ناهار بخورم و مسموم نشم، آخه دارم مي رم "شهرمون"
لحنش چنان ناخوشايند و تحقير آميز كه دلم مي خواست طرف مقابل بگويد: كوفت بخوري
اما او جواب بهتري داد: نمي دانم
زن دوباره توضيح داد كه : از صبح هيچي نخوردم و دارم غش مي كنم و مي خوام يك چيزي تو "شهرتون "بخورم كه نميرم 
طرف دوباره گفت :نمي دونم 
اينم شاكي خداحافظي كرد و پس از مدتي سكوت عين همين حرفارو به راننده گفت
راننده اما گويا از قبل جواب را تمرين كرده بودگفت :"شهر ما "غذا خوري خوب زياد داره اما شما همون كيك  و چاي ترمينال برات خوبه كه مسموم نشي و برسي به "شهرت"

دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...