عصري رفتم نانوايي روستا ، سه پيرمرد كنار ديوار نشسته بودند و زير آفتاب گفتگو مي كردند ، يك پسربچه دوچرخه اش را تكيه داده بود و با پول و پارچه اش منتظر بود
در باغ كنار نانوايي درختان شكوفه كرده بودند ، باد مي آمد
دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...