۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱

شب اول هنجن


در کنار تنور با خاله و دخترخاله  محدثه آشنا شدیم و مهمتر از همه مادر بزرگ
خمیر را با مهارتی حاصل هزاران سال می چرخاند ومی کوبید و پهن می کرد و می چسباند  و من در چرخش دستهایش جادو شده بودم
و من متاسف که هیچکدام از دختران و نوه ها این جادو را فرا نگرفته بودند
نان پختن که تمام شد. زنان دور تنور؛ یک دیگ  زودر پز بزرگ را که گوشت شتر در آن بود میان ذغال های داغ گذاشتند و در تنور را بستند تا برای ناهار فردا آماده شود
و سپس به سمت خانه مادربزرگ رفتیم
در  خانه که باز شد برای مدتی  بالای پله ها ایستادم و چشمانم را بستم و با خودم تکرار می کردم: به خاطر بسپار گیس طلا به خاطر بسپار و
 تمام تنم حس بویایی  بود
آیا می شود که این بو را چون عطری فرانسوی در شیشه کرد بوی خانه روستایی که هر وقتش دلتنگش شدی  در شبهای سرد تهران آن را نفس کشید؟
خانه شامل یک اتاق و یک آشپزخانه بود و حمام و دستشویی در طبقه اول و دو اتاق دربسته در طبقه بالا بود. دیوارهای کاهگلی سفید شده بود و در وپنجره ها چوبی
همه چیز در شکل اصیل خود، تنها حمام و دستشویی کاشی و شیرآبی امروزی داشت و سقفی  ایزوگام هم در بالای حیاط  که ضرورت زمستانهای سرد آن جاست.
از دری کوتاه خم شدم و وقتی داخل آن را دیدم آنقد بازوی رها را فشار دادم که به گمانم کبود شد  تا صدای هیجان خودم را خفه کنم
در داخل اتاق سفید پوش ، یک کرسی با لحاف نارنجی اش در انتظار ما بود
و من سپاسگزار تمامی نیروهایی بودم که مرا به این کرسی رسانده است
به زیر لحاف خزیدم و در لذت فرو رفتم
مادربزرگ سینی مسی را روی کرسی گذاشته بود که پذیرایشش را روی آن انجام می داد
و مدام به من چایی تعارف می کرد.
به او می گفتم که اگه اخر شب چایی بخورم باید نصفه شب برم دستشویی
با اون لهجه بامزه اش می گفت:اوه به خیالش می خواد بره کوه کلو
مادربزرگ برای فردا که شهادت بود نذز نان پختن داشت  ومادر محدثه می پرسد که حاجتش چه بوده؟ معلوم شد که فقط نذر کرده بی حاجت عزیز دل
زبان مردم هنجن گویا ریشه ای ساسانی دارد و به قول مادربزرگ زبان زرتشت  است و همین زبان- که البته به نظر من گویش می رسید- را هم محدثه دیگر بلد نبود و احتمال چند سال دیگر  با مرگ مادربزرگ ها فراموش شود
تمام شب در زیر کرسی و در حال خوردن شام سبکی که نان و پنیر و خیار و گوجه و آن ماست بهشتی بود ؛ به رها میخندیدم
او یک بلوز نازک و یک شلوار گل گلی نخی برای خواب آورده بود چون به خیالش به کویر می رفتیم.
همه برایش توضیح دادیم که اینجا کویر نیست و کوهپایه است و احتمالا او این درس را در دوران دبستان غایب بوده است
و تازه اون کویری که این لباس را لازم دارد وسط مرداد است نه اردیبهشت
و این بهانه ای شد که تمام سفر او را بابت شباهتها و تفاوتهای بین کویر و کوهپایه دست بیندازیم

۹ اردیبهشت ۱۳۹۱

به سوی کویر؟!!


رها : گیس طلا کویر می یایی؟ خونه مادربزرگ محدثه
 من : کویر؟ نه نمی یام
رها: خونه مادربزرگه کاهگلیه و  پنجره هاش چوبیه
من: می یام
دوان دوان خود را به ایستگاه توپخانه رساندم و نفس نفس زنان سوار ماشین رها شدم
در تمام مدت حرکتمان به سمت جنوب به او یادآوری می کردم که می توانستم در ایستگاه شوش یا شهر ری ویا حتی حرم مطهر قرار بگذاریم و لازم نبود آنقدر مرا بدواند
این بحث تا خروجی فرودگاه که منتظر ماشین  مامان محدثه وخودش و خواهرش بودیم ادامه داشت و دلیل پایان آن این بود که هنوز مترو به فرودگاه نرسیده است
  خب اگر شما دو تا خانم دیدید که کنار پراید نوک مدادی روی سیمهای گارد ریل نشسته  ،تاب می خوردند و  محترمانه برای تریلی هایی که بوقِ کمک می زدند دستِ تشکر تکان می دادند
درسته ..خودمون بودیم
در همین اثنا بود که من متوجه این حقیقت عظیم، دردناک و شگفت شدم که رها  اولین باری است که به جاده زده است!
به همین دلیل تمام مدت سفر من ثانیه ای کمربند را از خودم دور نکردم و مدام در حال یادآوری ترمز و انحراف به چپ و گردش به راست بودم و البته حفظ و حراست از حجاب اسلامی رها که یک  روسری سیلک آبی بود که دقیقا هر جایی قرار می گرفت به جز روی سرش
بنابراین وقتی که ماشین پلیس را دیدم  تنها به این فکر کردم که خدا را شکر روسری روی سرش است و به این موضوع  بی اهمیت توجه نکردم که سرعتمان 150 تا است
خوشبخاته ماشین دوم همان موقع به داد ما رسید
و مامان محدثه توانست خطر را از سوراخ کردن گواهینامه و نمره منفی و 200 تومن جریمه به 40 هزار تومان ناقابل رساند
و برای مدتی نیازی به تذکر لسانی به رها نبود ...البته فقط برای مدتی
جاده نازیبایی تهران- قم را رفتیم تا به شهر نازیبای قم رسیدیم.  جلوی عوارضی شربت آبلیمو خوشمزه نذری ازگروه های عزادارسیاهپوش خوردیم و و من حیرت زده  وانت هایی بودم که انجیر شیراز را می فروختند!
آقا من هرچقدر به اطلاعات خانواده باغدار خود فکر می کنم به یاد نمی آوردم که در شیراز باغ انجیری دیده باشم
و این بهانه ای شده بود که تمام مسیر رها و محدثه وانت های انجیری شیراز را مدام به من نشان دهند و اصرار کنند که : نگا نوشته شیراز
بابا به خدا شیراز انجیر نداره  من به کی بگم؟

 بعد از قم جاده زیبا می شد. کوهها و تپه های مواجی قرمز رنگی  که به قول محدثه مانند اژدهای خفته بودند  و به تدریج سبزی ها بیشتر شد آنقدر که مامان محدثه نگه داشت که ببیند آن مزرعه سبز یونجه است یا باقالی!
 و من از همانموقع تصمیم گرفتم که از مامان محدثه خوشم بیایید
وارد کاشان شدیم و در میدان ابتدای شهر مامان محدثه نگه داشت تا خوشمزه ترین ماست چکیده دنیا را بخرد.
شهر فضایی به شدت مذهبی داشت و این از اسامی دور میدان مشخص بود
کباب سرای علی اصغر (ع)
لواشک فروشی علی اکبر(ع)
روی  ساختمان آن طرف  بزرگ نوشته بود صلوات بر محمد و ال محمد و عجل فرجه
 و روبرویش یا علی ابن موسی الرضا یادبود شهید مرتضی نمکی
و یا علی ابن ابی طالب بالای سر کامیون ها
 و نمایندگی مرکزی گلاب کعبه
تمام مردم شهر سیاهپوش بودند اما به شیوه شیراز در بلوار ها نشسته بودند و آش نذری می خوردند
و من در حیرت خانمی جوان با بلوز صورتی وچادرمشکی بودم که خط چشمی به غایت بلند و تاتوی ابروی شیطانی و سیاه داشت و کل مردان سیاهپوش میدان را معطل خود کرد بود و پیاده و سواری و موتوری درگفتگو با او بودند و او بدون کلام با پاهای بدون جوراب و شلواری خانگی و چادر کوتاه  در باد  منتظر ایستاده بود.
آدم یاد قصه ها ی چوبک می افتاد
از کاشان به سمت نظنز به راه افتادیم و  نرسیده به آن در میانه راه  وارد جاده ای شدیم که اولین روستای آن هنجن است و معروفتترین آن ابیانه
شب شده بود که  از پایین وارد روستا ی هنجن شدیم  که در بالا بود.
 دیدن روستایی در بالای تپه های پر از اشکال فرو رفته و بر آمده  و قلعه ای که در تاریکی شب بر آسمان پرستاره سایه انداخته بود؛
 انگار که وارد لوکیشن یک فیلم سینمایی می شدی
از جاده ای با دو طرف درخت  بالا رفتیم با همراهی صدای آب و بوی روستا که از پنجره ها وارد شده بود
در جلوی حسینه روستا توقف کردیم. بلندگوی ان با سرو صدای فراوان مردم را به عزاداری فردا دعوت می کرد
از کوچه های باریک و کاهگلی روستا رد می شدیم که از درون اتاقکی تاریک صدایمان زدند
در آن چهار دیواری تاریک تنها  منبع نور ازتنوری بیرون می آمد که ذغال هایش به رنگ خون بود
همانجا نشستم
خدا برکت دهد سفری را که آغازش نان داغ از تنور درآمده مادربزرگی حلیمه نام باشد که دانه های کنجد و سیاهدانه طعم بهشتی به آن داده است.

۲ اردیبهشت ۱۳۹۱

اهریمن افسردگی

مانند قلعه ای که خبر از دشمنی دوردست بدو رسیده است


باروهایم را بلند می کنم؛ آذوقه ام را زیاد و بدنم را آماده جدال

۱ اردیبهشت ۱۳۹۱

کافی شاپ ایرانشهر

این بالکن با آن درختها و صندلی ها و چترها
مرا یاد چیزی می اندازد که نمی دانم چیست
کسی که نمی دانم کیست
جایی که نمی دانم کجاست
مانند زنی کهنسال که خاطره ای دوردست از ملاقاتی عاشقانه را از خاطر برده است و تنها
میز و نسیم و نور
یاد عشقی از یادرفته را در ذهن فرتوتش تداعی می کند

۳۱ فروردین ۱۳۹۱

Life's Too Short Not To Take Risks

امشب دوستی پیشم آمد که در حال جهانگردی است. مدتی از سال را کار می کند و بقیه آن را سفر می کند
تمام شب با اجرایی به شدت دلپذیر ماجراهای آخرین سفرش را تعریف می کرد
از تمامی اتفاقات عجیبی که برایش رخ داده است
آدمهایی که دیده
قصه هایی که شنیده
خطراتی که پشت سر گذاشته
لحظاتی که تجربه کرده

و من از خنده روی نیمکت رها می شدم
متاثر می شدم
وحشت می کردم
حالم به هم می خورد





وقتی که رفت
از دغدغه ها و ترسهایم و نگرانی هایم خنده ام گرفته بود
همه مشکلاتم کوچک و ریز شده بودند
دنیایم بدجوری بزرگ شده بود





۳۰ فروردین ۱۳۹۱

آموزش آداب معاشرت در دو دقیقه

لذت بردم از دیدن قیافه حیرت زده ریاست محترم زمانی که دومین خمیازه اش گشادش را کشید و من هم کاملا محترمانه گفتم : شما خسته اید من یه وقت دیگه مزاحم می شم و


از جلسه دو نفری که به درخواست اون تشکیل شده بود خارج شدم
.
.
.
.
تبصره: البته منم هم یادم رفته بود فیلمنامه را ببرم و اینطوری کسی نفهمید

۲۹ فروردین ۱۳۹۱

خداییش خیلی شبیه شرک بود

با یکی از کلاسهایم خیلی حال می کنم
دانشجویان سرحال و شوخی دارد و پسری که حقیقتا خنده مرا در می آورد
نشد که من یک عکس از یک حجاری یا مجسمه نگذارم و او شباهتی حقیقی با کسی در آن پیدا نکند
یعنی کلا اون ته کلاس نشسته فقط ببینه این پادشاه آشور شبیه امام جمعه شهرشونه و یا اون رب النوع بارداری شکل یکی از استادها
و حقیقتا وقتی خوب به عکسه نگاه کنی همان شباهتی را می دیدی که او در نگاه اول می بیند
دیروز یه مجمسه از جیرفت نشون دادم و مطمئن بودم شکست می خوره چون مجسمه با شباهت سازی انسانی ساخته نشده بود
یه مدت سکوت کرده بعد می گه
لامصبا ایده شرک را ما دزدیده این والت دیسنی

۲۷ فروردین ۱۳۹۱

از رنجی که می بریم

اولین بار یه فامیل به عنوان سوقات خارجه برایم یک س و ت ی ن صورتی آورد.
من هیجانزده آن را بستم و برای مدتی احساس دلپذیری از بزرگسالی داشت اما پس از مدتی برای موجود 35 کیلویی که شبیه قحطی زده های بیافرایی بود؛ معلوم گردید که نه نیازی به آن است و نه راحتی در آن
سالهای زیادی را بدون آن سپری کردم تا
سرانجام زمانی رسید که دیگر شباهتی به قحطی زده ها نداشتم و نیاز به ابزار شکنجه دوباره ایجاد شد
.
.
.
و این روزها من به تمام مخترین این تکه پارچه لعنت می کنم
به تمام عوامل فرهنگی که بدن زن را در شکل طبیعی آن نمی پسندند
و و به تمام آدمهایی که در صورت نبستن آن با رفتار و کلامشان ،‌نبود آن را به من اطلاع می دهند
و دوان دوان خود را به خانه می رسانم تا آزادی را تجربه کنم

۲۶ فروردین ۱۳۹۱

فکر کنم چشمهای معمار لوچ بود

با رها رفتیم یه آپارتمان ببینیم
واردش که شدم به رها گفتم : وای من فکر کنم سرگیجه دارم
دیدم رها ولو شده از خنده
بین خنده هاش بریده بریده میگفت: توحالت خوبه ...خونهه کجه
پنجره کج
در کج
دیوار کج
...حالا من اینو تو یه فیلمنامه بنویسم هیچکس باور نمی کنه به قرعان

۲۵ فروردین ۱۳۹۱

و آرامش فرا می رسد تو را و مرا

شب شده
نسیم خنک بهاری پرده را تکان می دهد
تنها چراغ مطالعه ام روشن است
هری پاتر می خوانم
ظاهرا برای تقویت زبان انگلیسی اما حقیقت این است که کودک درونم دلتنگش شده بود
تخمه می خورم و زمانی که فرد و جورج در لیوان پرسی سوسک می اندازند قهقهه می زنم
وقتی هری از رنج شنیدن فریادهای مادرش قبل از مرگ می گوید اشک می ریزم
هنگام مسابقه کویدیچ هیجان زده می شوم بخصصوص با ان گزارشگری که به طور واضحی طرفداری گریفندور است
و
شب شده
نسیم خنک بهاری پرده را تکان می دهد
تنها چراغ مطالعه ام روشن است





۲۴ فروردین ۱۳۹۱

باز هم این بهار دیوانه ساز

بهار شده و من دلم یه تراس می خواد
یه تراس با یه صندلی راحتی و میز گرد کوچولو
که عصرا برم اونجا زیر آفتاب بشینم و نون و پنیر و سبزی با چایی شیرین بخورم و به درختهای روبرو نگاه کنم
اونقدر نگاه کنم که شب بشه و سردم بشه و بیام تو خونه و چراغها را روشن کنم



۲۳ فروردین ۱۳۹۱

رومن رولان می گفت: فقر دروازه برادری توده هاست

برای من هیچ دری باز نشد
من گیس طلای بیست و یک ساله را به یاد دارم که به دلیل رد شدن از گزینش، حقوقش قطع شده بود و در اتاقهای خاکستری مصاحبه بر روی صندلی های سرد فلزی در حال بازجویی برای برائت از گناهان کبیره اش بود.گناهانی چون پوشیدن کفش سفید و شلوار جین و خواندن کتاب،گناهانی چون رفتن به کوه و دشت در دوران دانشجویی
و وحشتی که تمام روزهایم را پر کرده بود
وحشت از صاحبخانه ها و کرایه های عقب افتاده و اثاث هایی که به کوچه پرت می شد
وحشت از آگاهی خانواده از ماجرای گزینش و لغز خوانی های فامیل
وحشت از تنهایی و غربت در تهران بزرگ
وحشت از اخراج از کار و بازگشت به شیراز و نرسیدن به رویای سینما
من هنوز نمی دانم که چطور آن سالها را گذارندم
به یاد دارم که فقط سیب زمینی می خوردم و با اتوبوس رفت و آمد می کردم و به سختی شاگردی برای تدریس خصوصی این جوجه معلم خجالتی پیدا میکردم
بیست سال گذشته اما این روزها که مدام صحبت از جنگ و قحطی و گرانی است. من تبدیل به همان گیس طلای وحشت زده ای می شوم که به آخرین اتوبوس نرسیده و نمی داند که چطور باید در این شهر شلوغ خود را به اتاق اجاره ایش برساند
و نگران
تمام بیست ساله های هستم که به اتوبوسشان نرسیده اند

۲۰ فروردین ۱۳۹۱

۱۹ فروردین ۱۳۹۱

مرض داری خو؟ از اول بگو چند بدم خدمتتون و خلاص

یکی از وظایف چندین ده ساله من پس از بازگشت از تعطیلات نوروزی به تهران، کل کل روزانه با رانندگان تاکسی به دلیل افزایش قیمت کرایه هاست.

نمودار این تلاش به صورت نزولی از بالاترین پیک خود در 15 فروردین آغاز شده و به تدریج به پایین ترین حد خود در اول اردیبهشت می رسد که همانا صفر مطلق است.



۱۸ فروردین ۱۳۹۱

بعد از مدتها رفتم استخر

متولد بهمنم و ماهم دلو، انسانی با آبی جاری از شانه هایش
آب هوای دوباره من است
 که تنت را سبک می کند و  روحت را 
و آرام آرام تمام دغدغه ها به درون آب جاری می شود و دور می شود 
دور 

۱۷ فروردین ۱۳۹۱

کفش کهنه در بیابان

امروز با بیتا رفتم این پارک بهشت مادران(خداییش سلیقه در نام گذاری هم بد نیست ها)

مدتها بود می خواستم این پارک مخصوص بانوان را ببینم که دیدم
پارک جمع و جور مهربانی بود و بهار هم بهترش کرده بود
به شیوه شیرازی ها گلیم و فلاکس و نان و پنیری با خود برده بودم که چسبید
و مهمتر از همه ملاقاتی بود که بین آفتاب و بدن و موهایت رخ می داد

۱۵ فروردین ۱۳۹۱

تجربه جدید

برای اولین بار با قطار پر شایعه شیراز - تهران را آمدم تا خودم ببینم چه خبر است. سالها بود که انتظار آن را میکشیدم

محل ایستگاه راه آهن با معیارهای شیرازی دور بود، از خانه ما نیم ساعت اما زیبا؛ بزرگ و تمیز بود.

در ورودی به طرز احمقانه ای وسایل را می گشتند و هنوز دستگاهی برای این کار وجود نداشت. مشکل شرمندگی با خودشان که لباس زیرهای گل گلی مرا هم دیدند

مسافرانی بودند که هنوز قوانین را نمی دانستند و بدون کارت شناسایی و با همراه می خواستند وارد قطار شوند و طبعا مفهوم صف هم که ژن ایرانی کلا باش مشکل داره

چهار تخته خواهران پلور سبز با قیمت بلیطی برابر با اتوبوسهای رویال سفر. کوپه تلوزیونی داشت که فیلمی به شدت زرد پخش میکرد وب دتر اینکه نه می شد خاموشش کرد و نه اینکه صدایش را بست. اما خوشبختانه آخر شب خاموشش کردند . توالت فرنگی تمیزی داست و صبحانه کیک و ساندیسی رایگان بود. طبعا همه چیز دیگر را می شد خرید

تمام شب واگنی که کوپه ام در آن بود به طرز تحسین بر انگیزی ساکت بود و خود کوپه هم گرم و نرم بود

15 ساعت در راه بودیم که 12 ساعتش خواب بودم( خب قدیمی ها می دانند من با تکانهای قطار به زهدان مادر باز می گردم و آرامش...)

سه ساعت باقیمانده را هم صبحانه خوردم و با هم کوپه ای ها گپ زدم

حرکت قطار خیلی کند بود . ماجرای ریل هایش و آن سفر انتخاباتی را خبر دارید دیگر

اما قولهای داده شده که به تدریج این زمان کوتاه تر شود. تا به 6 ساعت برسدکه رقم رویایی است

کلا تصمیمم را گرفتم

من باز هم با این قطار سفر خواهم کرد.

۱۴ فروردین ۱۳۹۱

بهار شیراز

روز 13 بدر به باغی در قصردشت رفتم. محله مادر و پدری
و با یاران قدیمی دیدار تازه کردم.
لاله حافظ سفید و قرمز و شیربرنچ سفید وسبز
ارغوان و بوداغ
نارنج با میوه های پرآب پاییزی
انار با برگچه های تازه تنجه زده اش
و شکوفه ها ...شکوفه ها...شکوفه ها

























خواننده هاي خاموش هم روشن شيد لطفا

دوستان خانمي از آشنايان مجازي اين حكايت از عبيد زاكاني را بازنشر كردند بسيار مايلم كه نظرتان را بعد از خواندن حكايت بدانم اگر دوستش ...