پست‌ها

نمایش پست‌ها از April, 2012

شب اول هنجن

تصویر
در کنار تنور با خاله و دخترخالهمحدثه آشنا شدیم و مهمتر از همه مادر بزرگ خمیر را با مهارتی حاصل هزاران سال می چرخاند ومی کوبید و پهن می کرد و می چسباند  و من در چرخش دستهایش جادو شده بودم و من متاسف که هیچکدام از دختران و نوه ها این جادو را فرا نگرفته بودند نان پختن که تمام شد. زنان دور تنور؛ یک دیگ  زودر پز بزرگ را که گوشت شتر در آن بود میان ذغال های داغ گذاشتند و در تنور را بستند تا برای ناهار فردا آماده شود و سپس به سمت خانه مادربزرگ رفتیم در  خانه که باز شد برای مدتی  بالای پله ها ایستادم و چشمانم را بستم و با خودم تکرار می کردم: به خاطر بسپار گیس طلا به خاطر بسپار و  تمام تنم حس بویایی  بود آیا می شود که این بو را چون عطری فرانسوی در شیشه کرد بوی خانه روستایی که هر وقتش دلتنگش شدی  در شبهای سرد تهران آن را نفس کشید؟ خانه شامل یک اتاق و یک آشپزخانه بود و حمام و دستشویی در طبقه اول و دو اتاق دربسته در طبقه بالا بود. دیوارهای کاهگلی سفید شده بود و در وپنجره ها چوبی همه چیز در شکل اصیل خود، تنها حمام و دستشویی کاشی و شیرآبی امروزی داشت و سقفی  ایزوگام هم در بالای حیاط  که ضرورت زمستانهای سرد آ…

به سوی کویر؟!!

تصویر
رها : گیس طلا کویر می یایی؟ خونه مادربزرگ محدثه  من : کویر؟ نه نمی یام رها: خونه مادربزرگه کاهگلیه و  پنجره هاش چوبیه من: می یام دوان دوان خود را به ایستگاه توپخانه رساندم و نفس نفس زنان سوار ماشین رها شدم در تمام مدت حرکتمان به سمت جنوب به او یادآوری می کردم که می توانستم در ایستگاه شوش یا شهر ری ویا حتی حرم مطهر قرار بگذاریم و لازم نبود آنقدر مرا بدواند این بحث تا خروجی فرودگاه که منتظر ماشین  مامان محدثه وخودش و خواهرش بودیم ادامه داشت و دلیل پایان آن این بود که هنوز مترو به فرودگاه نرسیده است   خب اگر شما دو تا خانم دیدید که کنار پراید نوک مدادی روی سیمهای گارد ریل نشسته  ،تاب می خوردند و  محترمانه برای تریلی هایی که بوقِ کمک می زدند دستِ تشکر تکان می دادند درسته ..خودمون بودیم در همین اثنا بود که من متوجه این حقیقت عظیم، دردناک و شگفت شدم که رها  اولین باری است که به جاده زده است! به همین دلیل تمام مدت سفر من ثانیه ای کمربند را از خودم دور نکردم و مدام در حال یادآوری ترمز و انحراف به چپ و گردش به راست بودم و البته حفظ و حراست از حجاب اسلامی رها که یک  روسری سیلک آبی بود که دقیقا هر جایی قر…

نگران نباشید

منتظر سفرنامه باشید

امروز خانم فروشنده تو مترو داد می زد

کلاه زیر روسری دارم ضد مامور گشت ارشاد


اهریمن افسردگی

مانند قلعه ای که خبر از دشمنی دوردست بدو رسیده است

باروهایم را بلند می کنم؛ آذوقه ام را زیاد و بدنم را آماده جدال

کافی شاپ ایرانشهر

این بالکن با آن درختها و صندلی ها و چترها مرا یاد چیزی می اندازد که نمی دانم چیست کسی که نمی دانم کیست جایی که نمی دانم کجاست مانند زنی کهنسال که خاطره ای دوردست از ملاقاتی عاشقانه را از خاطر برده است و تنها میز و نسیم و نور یاد عشقی از یادرفته را در ذهن فرتوتش تداعی می کند

Life's Too Short Not To Take Risks

امشب دوستی پیشم آمد که در حال جهانگردی است. مدتی از سال را کار می کند و بقیه آن را سفر می کند تمام شب با اجرایی به شدت دلپذیر ماجراهای آخرین سفرش را تعریف می کرد از تمامی اتفاقات عجیبی که برایش رخ داده است آدمهایی که دیده قصه هایی که شنیده خطراتی که پشت سر گذاشته لحظاتی که تجربه کرده
و من از خنده روی نیمکت رها می شدم متاثر می شدم وحشت می کردم حالم به هم می خورد




وقتی که رفت از دغدغه ها و ترسهایم و نگرانی هایم خنده ام گرفته بود همه مشکلاتم کوچک و ریز شده بودند دنیایم بدجوری بزرگ شده بود




آموزش آداب معاشرت در دو دقیقه

لذت بردم از دیدن قیافه حیرت زده ریاست محترم زمانی که دومین خمیازه اش گشادش را کشید و من هم کاملا محترمانه گفتم : شما خسته اید من یه وقت دیگه مزاحم می شم و

از جلسه دو نفری که به درخواست اون تشکیل شده بود خارج شدم
.
.
.
.
تبصره: البته منم هم یادم رفته بود فیلمنامه را ببرم و اینطوری کسی نفهمید

خداییش خیلی شبیه شرک بود

با یکی از کلاسهایم خیلی حال می کنم دانشجویان سرحال و شوخی دارد و پسری که حقیقتا خنده مرا در می آورد نشد که من یک عکس از یک حجاری یا مجسمه نگذارم و او شباهتی حقیقی با کسی در آن پیدا نکند یعنی کلا اون ته کلاس نشسته فقط ببینه این پادشاه آشور شبیه امام جمعه شهرشونه و یا اون رب النوع بارداری شکل یکی از استادها و حقیقتا وقتی خوب به عکسه نگاه کنی همان شباهتی را می دیدی که او در نگاه اول می بیند دیروز یه مجمسه از جیرفت نشون دادم و مطمئن بودم شکست می خوره چون مجسمه با شباهت سازی انسانی ساخته نشده بود یه مدت سکوت کرده بعد می گه لامصبا ایده شرک را ما دزدیده این والت دیسنی

از رنجی که می بریم

اولین بار یه فامیل به عنوان سوقات خارجه برایم یک س و ت ی ن صورتی آورد. من هیجانزده آن را بستم و برای مدتی احساس دلپذیری از بزرگسالی داشت اما پس از مدتی برای موجود 35 کیلویی که شبیه قحطی زده های بیافرایی بود؛ معلوم گردید که نه نیازی به آن است و نه راحتی در آن سالهای زیادی را بدون آن سپری کردم تا سرانجام زمانی رسید که دیگر شباهتی به قحطی زده ها نداشتم و نیاز به ابزار شکنجه دوباره ایجاد شد . . . و این روزها من به تمام مخترین این تکه پارچه لعنت می کنم به تمام عوامل فرهنگی که بدن زن را در شکل طبیعی آن نمی پسندند و و به تمام آدمهایی که در صورت نبستن آن با رفتار و کلامشان ،‌نبود آن را به من اطلاع می دهند و دوان دوان خود را به خانه می رسانم تا آزادی را تجربه کنم

فکر کنم چشمهای معمار لوچ بود

با رها رفتیم یه آپارتمان ببینیم واردش که شدم به رها گفتم : وای من فکر کنم سرگیجه دارم دیدم رها ولو شده از خنده بین خنده هاش بریده بریده میگفت: توحالت خوبه ...خونهه کجه پنجره کج در کج دیوار کج ...حالا من اینو تو یه فیلمنامه بنویسم هیچکس باور نمی کنه به قرعان

و آرامش فرا می رسد تو را و مرا

شب شده نسیم خنک بهاری پرده را تکان می دهد تنها چراغ مطالعه ام روشن است هری پاتر می خوانم ظاهرا برای تقویت زبان انگلیسی اما حقیقت این است که کودک درونم دلتنگش شده بود تخمه می خورم و زمانی که فرد و جورج در لیوان پرسی سوسک می اندازند قهقهه می زنم وقتی هری از رنج شنیدن فریادهای مادرش قبل از مرگ می گوید اشک می ریزم هنگام مسابقه کویدیچ هیجان زده می شوم بخصصوص با ان گزارشگری که به طور واضحی طرفداری گریفندور است و شب شده نسیم خنک بهاری پرده را تکان می دهد تنها چراغ مطالعه ام روشن است




باز هم این بهار دیوانه ساز

بهار شده و من دلم یه تراس می خواد یه تراس با یه صندلی راحتی و میز گرد کوچولو که عصرا برم اونجا زیر آفتاب بشینم و نون و پنیر و سبزی با چایی شیرین بخورم و به درختهای روبرو نگاه کنم اونقدر نگاه کنم که شب بشه و سردم بشه و بیام تو خونه و چراغها را روشن کنم


رومن رولان می گفت: فقر دروازه برادری توده هاست

برای من هیچ دری باز نشد من گیس طلای بیست و یک ساله را به یاد دارم که به دلیل رد شدن از گزینش، حقوقش قطع شده بود و در اتاقهای خاکستری مصاحبه بر روی صندلی های سرد فلزی در حال بازجویی برای برائت از گناهان کبیره اش بود.گناهانی چون پوشیدن کفش سفید و شلوار جین و خواندن کتاب،گناهانی چون رفتن به کوه و دشت در دوران دانشجویی و وحشتی که تمام روزهایم را پر کرده بود وحشت از صاحبخانه ها و کرایه های عقب افتاده و اثاث هایی که به کوچه پرت می شد وحشت از آگاهی خانواده از ماجرای گزینش و لغز خوانی های فامیل وحشت از تنهایی و غربت در تهران بزرگ وحشت از اخراج از کار و بازگشت به شیراز و نرسیدن به رویای سینما من هنوز نمی دانم که چطور آن سالها را گذارندم به یاد دارم که فقط سیب زمینی می خوردم و با اتوبوس رفت و آمد می کردم و به سختی شاگردی برای تدریس خصوصی این جوجه معلم خجالتی پیدا میکردم بیست سال گذشته اما این روزها که مدام صحبت از جنگ و قحطی و گرانی است. من تبدیل به همان گیس طلای وحشت زده ای می شوم که به آخرین اتوبوس نرسیده و نمی داند که چطور باید در این شهر شلوغ خود را به اتاق اجاره ایش برساند و نگران تمام ب…

پرروی احمق خنده دار

یه مزاحم مدام تک زنگ می زنه
بهش اس ام اس دادم:شما؟ جواب داده :من شارژ ندارم شما به من زنگ بزن

تهی پای رفتن به از کفش تنگ

امروز تیشان، تیشان و تاراق و تروق کنان از خانه خارج شدم و
افتان و خیزان و نالان و خزان وارد خانه شدم

مرض داری خو؟ از اول بگو چند بدم خدمتتون و خلاص

یکی از وظایف چندین ده ساله من پس از بازگشت از تعطیلات نوروزی به تهران، کل کل روزانه با رانندگان تاکسی به دلیل افزایش قیمت کرایه هاست.
نمودار این تلاش به صورت نزولی از بالاترین پیک خود در 15 فروردین آغاز شده و به تدریج به پایین ترین حد خود در اول اردیبهشت می رسد که همانا صفر مطلق است.


بعد از مدتها رفتم استخر

متولد بهمنم و ماهم دلو، انسانی با آبی جاری از شانه هایش آب هوای دوباره من است  که تنت را سبک می کند و  روحت را  و آرام آرام تمام دغدغه ها به درون آب جاری می شود و دور می شود  دور

کفش کهنه در بیابان

امروز با بیتا رفتم این پارک بهشت مادران(خداییش سلیقه در نام گذاری هم بد نیست ها)
مدتها بود می خواستم این پارک مخصوص بانوان را ببینم که دیدم
پارک جمع و جور مهربانی بود و بهار هم بهترش کرده بود
به شیوه شیرازی ها گلیم و فلاکس و نان و پنیری با خود برده بودم که چسبید
و مهمتر از همه ملاقاتی بود که بین آفتاب و بدن و موهایت رخ می داد

خوش به حال من

سالی که در اولین روز کاری اش یک گلدان گل شمعدانی قرمز هدیه بگیری نباید سال بدی باشد

تجربه جدید

برای اولین بار با قطار پر شایعه شیراز - تهران را آمدم تا خودم ببینم چه خبر است. سالها بود که انتظار آن را میکشیدم

محل ایستگاه راه آهن با معیارهای شیرازی دور بود، از خانه ما نیم ساعت اما زیبا؛ بزرگ و تمیز بود.

در ورودی به طرز احمقانه ای وسایل را می گشتند و هنوز دستگاهی برای این کار وجود نداشت. مشکل شرمندگی با خودشان که لباس زیرهای گل گلی مرا هم دیدند

مسافرانی بودند که هنوز قوانین را نمی دانستند و بدون کارت شناسایی و با همراه می خواستند وارد قطار شوند و طبعا مفهوم صف هم که ژن ایرانی کلا باش مشکل داره

چهار تخته خواهران پلور سبز با قیمت بلیطی برابر با اتوبوسهای رویال سفر. کوپه تلوزیونی داشت که فیلمی به شدت زرد پخش میکرد وب دتر اینکه نه می شد خاموشش کرد و نه اینکه صدایش را بست. اما خوشبختانه آخر شب خاموشش کردند . توالت فرنگی تمیزی داست و صبحانه کیک و ساندیسی رایگان بود. طبعا همه چیز دیگر را می شد خرید

تمام شب واگنی که کوپه ام در آن بود به طرز تحسین بر انگیزی ساکت بود و خود کوپه هم گرم و نرم بود

15 ساعت در راه بودیم که 12 ساعتش خواب بودم( خب قدیمی ها می دانند من با تکانهای قطار به زهدان مادر باز …

بهار شیراز

تصویر
روز 13 بدر به باغی در قصردشت رفتم. محله مادر و پدری
و با یاران قدیمی دیدار تازه کردم.
لاله حافظ سفید و قرمز و شیربرنچ سفید وسبز
ارغوان و بوداغ
نارنج با میوه های پرآب پاییزی
انار با برگچه های تازه تنجه زده اش
و شکوفه ها ...شکوفه ها...شکوفه ها