پست‌ها

نمایش پست‌ها از November, 2013

خیلی هم جدی

محض انبساط خاطر تصور کنید قیافه بنده را در آن زمان که عکسی از ماشینی با درهای باز در بیابانی برهوت نشان دادم و پرسیدم این عکس بر چه مضمونی دلالت دارد؟  و  دانشجو پاسخ داد: . . . بر ماشینِ پرنده 

و مادرک پشت تلفن می گه: یعنی می شه من اون موقع زنده باشم که درو براشون باز کنم؟

مادر دوقلوها دعوایشان کرده است و آنها هم شاکی به سمت در رفته اند و در جواب اینکه کجا می روند  گفتند که  به خانه خاله عزی می روند(یعنی همون مادرک من و عزی هم مخفف عزیز است احتمالا) مادرشان به مادرم می گویم: می دونستم  15 سال دیگه واسه قهر می یان پیش تو  ولی الان زود نبود؟!!!

کسی می داند؟

در زمانی دور نخست وزیر دستور داده بود که به دلیل امنیت خانه های اطراف کاخ خراب شوند. در بین این خانه ها یک تکیه هم بوده است. ملکه باردار در حال قدم زدن در کاخ بوده است که صدای اذان تکیه را از پشت دیوارهای کاخ می شوند. پرس و جو می کند و به همراه ندیمه و محافظ به جستجوی تکیه بر می آید. درجلوی در آن روسری را از ندیمه می گیرد و بر سر می کند و  داخل می شود. زیبایی های داخل تکیه را می بیند و از دلیل عدم رسیدگی به آن می پرسد خادم تکیه ماجرای دستور نخست وزیر را تعریف می کند و ملکه نامه ای جهت جلوگیری از تخریب تکیه و هزینه ای برای بازسازی آن می دهد  که انجام می شود  بر سر در تکیه هم، کاشی با تاریخ و زمان و نام ملکه  قرار داده می شود. بعد از انقلاب متولی تکیه، کاشیکار  را پیدا می کند و از او می خواهد که بدون کمترین خرابی متن کتیبه را تغییر دهند و به جای آن آیه ای از قرآن می گذارد در باب کارهای نیک آدمیان من  تکیه نیاوران را ندیده ام اما دوست دارم بدانم که متن آیه چه بوده است

جاده های قاتل؛ ماشین های قاتل

راننده سواری های تهران- شمال است . پیرمرد با لهجه مازندرانی حرف می زند که بیشتر جملاتش را حدس می زدنم
می گوید: خانم من سی سال تو این جاده ام و همون سال اول فهمیدم که این ماشین "گلوله سنگینه"...
نمی فهمم چه میگوید، برایم توضیح می دهد:  تو صندوق عقب دستکش دارم ؛ هزار بار بیشتر دستم کردم
هنوز نگرفتم قضیه را ، ادامه می دهد:  ما راننده ها  تو این ماشینها، تفنگ هامونو سمت هم نشونه گرفتیم ...
می پرسم: دستکش ها به چه درد تان می خورد؟
می گوید:به خاطر جنازه ها ؛ خانم هزار تا بیشتر ،جنازه از تو ماشین ها بیرون کشیدم ،تو این سی سال
اما همون سال اول بود که فهمیدم این ماشینها مثل " گلوله های سنگین" هستند . ..

ﻭ ﺩﺭﯾﺎ ﻧﯿﺰدﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ ﺍﺳﺖ

ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﺎﺯﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻮﯼ ﻣﺤﺒﻮﺑﻪ ﺷﺐ ﻫﻤﭽﻮﻥﻣﻮﺝ ﺑﺮ ﺗﻨﻢﻣﯽ ﻏﻠﺘﺪ

پایان رنگ

تصویر
به خاطر مناظر ديروز بچه ها اين صبح را زودتر بلند شدند كه به پياده روي صبحگاهي برسند. از همان جايي شروع كرديم كه ديروز تمام كرده بوديم. باد مي آمد و سرماي دلچسبي كه به زير لباسهاي مي خزيد هوا چون شيشه بود نازك و لطيف و خنك بر روي تپه اي گوسفندان از آغل بيرون زده بودند و تصاويري ايجاد مي كردند مانند بچه هاي مدرسه آلپ
بالاتر درختهاي تمام شده بودند و تنها چمن سبز يك دستي روي نوك كوه را پوشانده بود. گوسفندها در مسيرهاي از پيش تعييين شده خطي سفيد بر زمين سبز ايجاد مي كردند و در روبرو كوه رنگيني بود كه سر به ابرها مي سايد پيرمرد چوپان نام و نسبمان را پرسيد و به من مي گفت كه از قيافه ات معلوم است كه معلمي ! پيرمرد گفت كه با اولين برف به پايين كوه خواهند رفت . مي گفت كه سود گوسفند از بز بيشتر است و خواهرك به من اطلاع داد كه قوم هاي زيادي از بين رفتند كه در كشفيات باستان شناسي متوجه شدند كه تنها حيوان اهلي انان بز بوده است كه گياه را از ريشه مي كند و در چند سال باعث از بين رفتن پوشش گياهي و در نتيجه قحطي مي شود(نمي دانستم خداييش)
به سمت نوك تپه بالا رفتيم جايي كه تنها اسمان ابي بود و زمين سبز ب…

غذاهای ماسال

تصویر
با چشمهاي سير و شكمهاي گرسنه به كلبه برگشتيم و به مردجوان سفارش كباب ماهيتابه اي داديم و  مدتي بعد با يك سيني اين شكلي روبرو شديم
چيز زيادي به ياد ندارم فقط يادم هست كه سه تايي ريخته بوديم سر غذا و حتي به هم نگاه هم نمي كرديم عطر برنج محلي و دوغ و ماست و زيتون پرورده  با آن خورشت حيرت انگيز يعني خود خود مائده بهشتي بود بعد از ناهار به سمت ماسال به راه افتاديم. بايد بنزين مي زديم و عجيب اينكه يك شب سرما، رنگهاي مسير را به شدت تغيير داده و بيشتر كرده بود.  در مسير دسته هاي عزاداري را ديدم كه بر زمينه رنگين كوه تيره تر شده بودند و عجيب دختران نوجوان سبزپوشي بود كه در جلوي دسته ها حركت مي كردند. در مسير نان و آب جوش را صلواتي مي دادند و  بعد از خريد و بنزين دوباره اين مسير زيبا را بالا رفتم . شب را در كلبه با سريال هاي و كتابهاي كه با خود آورده بوديم در كنار گرماي بخاري نفتي گذرانديم در حالي كه سگهاي نگهبان پشت در اتاق خوابيده بودند و صداي باران بر روي شيرواني ها مي خواند

به قول خواهرک اگر از این زیباتر بود می مردیم

تصویر
فیبی را روشن کردیم و به سمت بالا به راه انداختیم و به تدریج تنها اصواتی که از بچه ها  شنیده می شد جملاتی بود مانند: وای خدا مرگم بده  خاک به سرم شد یعنی چی اینا ؟ همه تصاویری که عادت کرده بودیم در فیلمها و پوستر ها و کارتون ها ببینم. یک دفعه با هم آوار شد روی سرمان  ماشین را انتهای جاده خاکی پارک کردیم و بعد از آن فقط همه چشم بودیم و نگاه  درختهای سیاه قلم در زمینه سبز با برگهای نارنجی در زیر آنان چشمه های در سراسر کوه که خطوطی سفید بر تمام کوه و دره کشیده بودند خطوط اریب کوه های دور از دست که در مه رنگشان آبی شده بود و درانتها با آبی آسمان یکی می شدند



سگ های مهربان

تصویر
بچه ها را خواب و بیدار رها کردم و از اقامتگاه بیرون آمدم. دو سگ نگهبان همراه من به راه افتادند. در حال صحبت با آنان بودم که سرم را بالا کردم و ناگهان با این صحنه روبرو شدم تمام شب باران امده بود و حالا اسمان و زمین می درخشیدند و رنگها ناب و زنده شده بودند. به سمت پایین جاده به راه افتادم که یکی از سگها مدام خودش را به من می کوبید. گفته بودم که رابطه من و سگها خیلی خوب است و از این کارش تعجب کردم. چند باری به او تذکر دادم اما هر ازگاهی دوباره این کار را می کرد قدم به داخل محوطه ای نرده دار گذاشتم که ناگهان یک گله سک چوپان به سمت من حمله کردند و انجا بود که من فهمیدم این طفلکی نگهبان من می خواسته به من خنگول بفهماند که بابا اینجا نرو ملک شخصی است حالا من بدو و ده تا سگ دنبال من  قلبم وارد حلقم شده بود زمانی که به جاده رسیدم و بامزه اینکه یکی از سگهای من جلوی ان همه ایستاده بود و پارس می کرد و دومی پا به پای من می دوید مسیر را عوض کردم وبا خواهرک که آماده شده بود پایین رفتیم که با چشمه ای روبرو شدیم که با سرعت و شدت یک رودخانه از سوراخی بیرون می زد! از ترس سگه های اغل گوسفندانی که در ان…

اقامتگاه خرسندی

تصویر
تاریک شده بود که به اقامتگاه خرسندی رسیدیم. دوان دوان داخلش رفتم و مرد جوان چشم روشن آنجا گفت که اتاق دارد. آنقدر اتاق خالی داشت که من فرصت این را داشتم که تک به تک آنها را نگاه کنم و اتاقی را انتخاب کنم که با توجه به حافظه ام احتمالا رو به منظره بود(تاریک بود هوا خب) مرد جوان بخاری نفتی را در اتاق ما گذاشت و در حالی که خیس تلیس شده بودیم وسایل را از ماشین به اتاق بردیم. یک ماشین دیگر خیالمان را راحت کرد که تنها نیستم و آقای خرسندی هم به ما اطمینان داد که اتاق کناری ما را به خانواده خواهد داد(اخه یه در مشترک بین دو اتاق بود) اتاق نه متری و با قالی نه چندان تمیز اما پتوهایی به شدت تمیز و دستشویی کوچک و همین... پتوی بزرگی روی زمین پهن کردیم که و بساط را کلا روی ان پهن کردیم و فورا شامی با پنیر و خیار و گوجه به راه انداختیم و بیهوش شدیم بیهوش شدند البته برای مدتی بخاری نفتی چشمهای مرا می سوزاند و سردرد گرفته بود اما بالاخره  خواب آمد بیدار که شدم اولین کار پریدن پشت پنجره بود که مطمئن بشوم انتخاب خوبی داشتم و آنچنان بود تصویر که مجبور شدم در را باز کنم و با خواهرک که بیدار شده بود کیسه …

ابرهای ماسال

تصویر
در اولین پیچ به اقامتگاه رامینه رسیدیم. من قبلا تلفن ان را در اینترنت پیدا کرده بودم و تماس گرفته بودم و اتاق خالی داشت اما صدایش را در نیاوردیم که ما همان ها هستیم. البته اقامتگاه کاملا تر و تمیزی بود اما منظره روبرویش بسته بود و ما به یاد داشتیم که در تابستان وبالاتر از اینجا تصاویر چگونه به قول خارجکی ها لند اسکیپ می شوند برایمان بخاری نفتی گذاشتند و ما هم جوجه و کباب ترشی بدون برنج سفارش دادیم(با پلو گران بود) و در حالی که به درختان همچنان سبزی که در زیر باران می لرزیدند نگاه کردیم. ناهار خوشمزه بود اما نمی دانم دلیلش ان سس اختراعی شمالی بود که روی همه آنها ریخته بود یا واقعا خودشان هم خوشمزه بودند!
باران بیشتر می شد و مه هم داشت شروع می شد و اقامتگاه خانی که رو به منظره بود پر از مسافر بود و جا برای ما نداشت و باز هم رفتیم بالاتر نگرانی تاریکی و پیدا نکردن جا داشت افزایش پیدا می کرد که دیدن این منظره تمام نگرانی ها را از خاطر ربود

پاییز ماسال

تصویر
در سفر تابستان به خودمان قول داده بودیم که پاییز اینجا را ببینم و من نگران که مبادا دیر یا زود باشد که حوالی رودبار با فریاد هر سه تایی مان به جاده خاکی پیچیدم و در زیر بارانی که شروع شده به جنگلی خیره شدیم که چون لحافی چهل تکه پر از رنگ بود نه دیر بود و نه زود وقت دیدار بود  در فومن زیبا آدرس را دوباره پرسیدم و سرباز با خوش خلقی گفت که : امروز چرا همه به ماسال می روند؟ باران گرفته بود و در روستایی میانه راه محض احتیاط مقادیری خوردنی خریدیم و ماسال کوچک و دلنشین و صمیمی را به سمت ارتفاعات ادامه دادیم چند ساعتی از صبحانه گذشته بود و سه تایی به قارو قو افتاده بودیم و روز تاسوعا و هیچ جایی برای غذا خوردن نبود. ضمن اینکه از زمان نهار نذری دسته ها هم گذشته بود.  همینکه پا در جاده ییلاق گذاشتیم گرسنگی از سرمان پرید. کوه جنگل پوش از لابلای برف پاکن و شیار باران بر روی شیشه ماشین مناظری نشان ما می داد شگفت انگیز و فریادهای ما با صدای باران یکی شده بود

روز اول اتوبان قزوین - رشت

تصویر
صبح روز تاسوعا با رها سوار فیبی شده بودیم که خواهرک زنگ زد و گفت منم می یام و اینطوری شد که سه نفری راه افتادیم به سمت ماسال شیشه ها را بالا کشیده بودیم که تا حد ممکن جلوی برخورد آن مثلا باران که قطرات اسید خالص بود را بر سر و دستمان بگیریم و با سرعت در اتوبانهای خاکستری  تهران می تاختیم و عجیب اینکه تا خیلی بیرون کرج هوا همچنان پر از دود و غبار بود  به تدریج رنگ آسمان آبی شد و رنگ درختان قرمز . یک جایی بیرون قزوین از کنار باغی رد شدیم که فریاد هر سه مان را در آورد اینقدر که همه رنگی در درختان میوه اش بود به موسیقی های دامبولی رها خندیدم و با احتیاط که این بار جریمه نشویم سرعتش را کنترل کردیم و پیچیدم به سمت اتوبان رشت منظره خاک قرمز بود و مزارع گندم درو شده که من برای اولین بار می دیدم..زیبا به سد منجیل که رسیدم ؛ مشرف  به  آبی گسترده بساط صبحانه را به راه انداختیم و بعد از آن به نزدیکی سد رفته و به تماشای ماهیگیران  نشستم و خواهرک باستان شناس من اطلاعات مفیدی از تپه باستانی در آن اطراف به من می داد رنگ آب زمردی بود و ماهی های که نوک می زدند به طعمه ، امواجی بر این پارچه حریر می اند…

نامش زیبا است و خودش هم

فرهنگسرا خدمتکاری دارد که ناهار را هم او درست می کند.  غذاهایش ساده است: ماکارونی های بدون گوشت؛ کشک و بادمجان؛ اشکنه؛ بورانی؛  کوکو سیب زمینی و سبزی؛ کاله جوش  بعضی از غذاهایش هم اختراعی است مثلا دیروز از ترکیب  بادمجان و سیب زمینی و گوجه فرنگی چیزی ساخته بود:لذذذذذذذذذذذذذیذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذ اما رازی در انگشتهایش است که در ترکیب با نان سنگگ داغی که سرایدار فرهنگسرا می خرد ، تبدیل به معجزه ای تکرار شونده می شود. در زندگی روزمره ام به مهمانی هایی می رم که در آن  غذاهای شیک  صاحبخانه با نامهای عجیب و غریبشان را می خورم و تحسین مهمانان  و گفتگو درباره منبع نسخه آشپزی هایشان را می شنوم و  به زیبا فکر می کنم که با سالها تمرین  در آموزشگاه "فقر" یاد گرفته که چگونه از "هیچ" غذا بسازد.

به قول مستر اولد فشن: دوست دارم/ دوست ندارم

من دختران جوان پرشور و خندان مترو را دوست دارم. اینهایی که گله ای می ریزند داخل و کف مترو می نشینند و مقنعه هایشان را دور گردنشان می اندازند و در حین خوردن و آرایش کردن پشت سر همکلاسی ها و استادها دری وری می گویند و می خندند. اما نوع خاصی از این دختران را دوست ندارم. دو تایی هایی که یکی به شدت حرف می زند (و با صدای بلند) و دیگری در سکوت فقط با او موافقت می کند. بخصوص که عموما اولی رسما گمان می کند که دنیا و مسائل آن به دور محور او می چرخد.

:))))

گفته بودم که خوردن و آشامیدن(و البته خوابیدن) سرکلاسهای من آزاد است. بچه ها هم عموما خوردنی هایشان را با من قسمت می کنند. امروز پسرها سر کلاس برایم ساندویج کالباس درست می کردند و قسم می خوردند که چیزی در آن نریخته اند اما اضافه می کردند که :محض احتیاط ماشین دم در دانشگاه روشن است

شاعر بود گمانم

چوپانی اهل لرستان، پلنگی که به گله اش حمله کرده را نکشته است. خبر داغ امروز بود و در همه سایتها باز پخش شده بود. اما از تمام متن طولانی خبر، تنها جواب چوپان در ذهن من باقی مانده است که اگر پلنگ را کشته بود
 " دیگر این کوه پلنگ نداشت"

روی سنگ قبری در امامزاده عبداله آمل نوشته بود

ای که به خوابی عمیق و سرد رفتی تو قلبا سبز موندی اگرچه زرد رفتی تو اوج هر بی کسی همیشه سبز و زنده  بدون دلواپسی پر بزن ای پرنده . . . به قرعان اگه برا سنگ قبر من شعر گفتین... هر شب می یام به خوابتون کابوسی براتون بسازم که فردی هم نساخته بود

الان از من تعریف کرد دیگه نه؟ درست فهمیدم؟

- مگه خونواده های شما منو می شناسن؟ - آررررررررره استاد؛ اینقدر که ما از شما تو خونه تعریف می کنیم... - خوب حالا چیا می گید؟ - می گیم این استادمون اینقده با حاله ، اینقده باسواده ، اینقده اکتیوه ، یک ذره هم ظرافت زنانه نداره .... - ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نه به قرعان هیچکدام به پای گیم آو ترونز نمی رسه

در جهت معرفی سریال:
این سریال هانیبال خوب بود. دکتر لکترِ سکوت بره ها در این سریال ضد قهرمان است اما قهرمان، دکتر جرم شناس جوانی است که می تواند خود را به جای قاتل بگذارد و مراحل قتل را بازسازی کند و رابطه این دو با هم ...سریال پرکشش و بازی ها فوق العاده 

سریال سوتس و اندر د دوم متوسط و باری به هر جهت

سریال ری داناوان بسیار جذاب با بازیگرهای که عموما در سینما نقش بازی می کنند و دنیای پشت پرده هالیوود و دشمنی بین پدر و پسر. توصیه می شود

سریال سیکس فیت اندر..لبخند را با مرگ در آمیخته است. داستان زندگی خانواده ای مرده شور...کاملا ارزش دیدن دارد و اندکی هم کمدی

سریال بریج ؛ سریالی پلیسی و جستجوی قاتل بین مرز امریکا و مکزیک  و این دختر پلیس کم حرف و بی احساس امریکایی که مجبور است همکار یک پلیس مرد مکزیکی پرحرف و احساساتی بشود. زوج جذابی هستند رای عبور از جسد ها و شکنجه و مرگ

و چه راه طولانی در پیش رو دارند؛ در پیش رو داریم

امروز  موضوع درس فمینیسم بود و مثل همیشه کلاسی شد پر جنجال.  پسرها  و دخترها مدام مثال می آوردند  پسرها از زنان مصرف کننده می نالیدند که شوهرانشان را به عابر بانک تبدیل کرده اند. دخترها از پدرهایی که آرزوهایشان را کنترل می کند پسرها از دختران جوان تیغ زنی می گفتند که دوستی با پسر را به منبع درآمد تبدیل کرده بودند دخترها از مردهایی که انتظار دارند زن کارمند در خانه نیز، زن خانه دار تمام و کمالی باشد پسرها از ناتوانی زنانی می گفتند که با وجود داشتن امکانات خودشان اجازه رشد و ریسک به خود نمی دهند دخترها از مردهای می گفتند که در رقابت های کاری به دلیل جنسیت و نه شایستگی؛ گوی سبقت از آنها ربوده بودند دخترها از دست رفتن حقوقشان- حق کار و مسکن و سفر و حضانت بچه - بعد از ازدواج می گفتند  پسرها از مهریه  و نفقه و خرجهای سنگینی که در صورت طلاق باید بپردازند .... بعد از یک ساعت و نیم کل کل دیگر می توانستند نشانه های جامعه پدر سالار را در خود و اندیشه هایشان پیدا کنند.  آنقدرکه یکیشان گفت: ولی چسبید

رها اینجا نشسته و به من می گه خود شیفته عوضی

خب دوستانی که مرا می خواهند دعوت کنند به عاشورا تاسوعای روستایشان، زودتر اعلام کنند که فیبی را آماده کنیم.

قانع شده و سوار شدم

به راننده تاکسی می گم: ولی پول من ده هزارتومنیه ها ، سوار بشم؟ می گه: خانم من 72 سالمه ؛ سال 42 کوبیده خوردم 6 هزار؛ منو از چه می ترسونی؟ . . .