پست‌ها

نمایش پست‌ها از September, 2007
پرورش در این دوره تاریخی باعث شده که از تمامی نشانه های مذهبی گریزان باشم...اما تازگی ها بی طاقتی من شدید تر شده و یا این عناصر بیشتر شده ...فکر کنم اثار ان در تلوزیون بیشتر شده و یا چون تابستان بوده ومن بیشتر در خانه بودم...اما فشار زیاد شده ...این همه اثار مذهبی در یک جا ؟ تعجب می کنم نسل سومی ها خل نشدن تا به حال ؟ما که به قول پیرزنها ی شیرازی :کاکو سُختیم
دیشب یک خانم متشخص پیر، در یک مجلس کاملا جدی در باب نصیحت به دوست تازه عروس من جلوی همه مهمانها گفت:
- شیره شوهرتو بکش ...نذار نفس بکشه...این طوری خوشبخت می شی ! من همین کارو کردم ..خدائیش شوهر منم خوب انرژی داشت واگرنه من ج...می شدم!!!
فقط تصور کنید قیافه همه ما را که نمی دانستیم لبخند بزنیم یا جدی باشیم و یا به چهره تازه داماد نگاه کنیم که وحشتزده شده بود که چه سرنوشتی در انتظارش است!!!

داراباد

دیشب رفتم دارآباد...کیسه خواب برداشته بودم که شب اونجا بخوابیم و صبح ادامه بدیم.تجریش قرارداشتیم و دو نفر از بچه ها همونجا ما را دیدن وتصمیم به همراهی با ما را گرفتند.زیر نور مهتاب بالا رفتیم تا به اتاقک رشید رسیدیم که محیط بان همانجا ست و وسایل را پهن کردیم که بخوابیم که با قیافه حیرتزده چهار تا از بچه ها روبرو شدیم(از جمله اون دو تا کا از خیابون بلند کرده بودیم)اونا اصلا از ماجرای خوابیدن خبر نداشتن...نه کیسه خواب و نه پتو ..حتی یکشیون که بلوز استین کوتاه پوشیده بود...ما در اوج بی انصافی به دورن کیسه خوابهایمان رفتیم و تازه لحاف بزرگی که رشید آقا هم داد روی کیسه خوابها کشیدیم و منتظر شدیم که آنها رفع مزاحمت کننیکی از پسر ها می گفت:نامردا حد اقل راه برگشتو نشونمون بدید!اون یکی به محمد می گفت : تو غلط کردی منو تو تجریش دیدی!!رشید هم دلداریشون می داد که: از همین دره برید پایین سگاش هار نیستند!!!یکی شون در لحظه اخر متوجه شد که کیسه خواب من مال اونه (سفر قبل ازش قرض گرفته بودم هنوز پس نداده بودم) داد می زد: من همین الان کیسه خوابمو لازم دارم..فردا می خوام برم کوه...انقدر قیافشون طفلکی بو…
امروز دو بار این جمله را شنیدیم "به نظر می رسد که روزنامه ها در خبر مرگ من اغراق کرده اند." در یک وب سایت خبری اول صبح و آخر شب از زبان پرفسور موریاتی در فیلم شرلوک هلمز شنیدم ...این یک تصادف محض است؟
نمی توانم هیچ هلمز دیگری را بپذیرم ...هیچکس غیر از او ...می دونید کی رورو می گم ...جرمی برت توی سریال بی بی سی ....حتی بازی نمی کرد ...متعجبم چرا بقیه هلمز ها شبیه به او نیستند! ..وای که این تخیل چه چیز شکوهمندی است… من هیچوقت نمی توان بپذیرم که انها وجود ندارد.. از ان پی پی جوراب بلند گرفته تا هری پاتر و اسکارلت و هملت و...نمی شه نباشن یعنی واقعا نبودن ؟ می شه یه روز دیدشون ؟ تو اون دنیا مثلا؟ نمی دونم اگه اون دنیا باشه وبهشت هم باشه وما هم بریم اونجا ..می شه که آروزهای این دنیامون براورده بشه؟ ارزوی رفتن به هاگوارتز، آرزوی اسکی با قهرمان خداحافظ گاری کوپر و یا قدم زدن در قبرستان با هملت یا دیدن منت کشی رت از اسکارلت...هلمز؟
با هلمز باید چی کار کرد؟ قدم زدن؟ !!اسکی؟!!! وا ؟هیچ کاری به ذهنم نمی رسه که با هلمز انجام بدم ...چرا راستی با هلمز هم یه کاری می شه کرد...به نظرتون …

گیس طلا غربزده می شود

این برنامه مسابقه رقص را نگاه می کنید ام بی سی 4 ؟
چه چیز است که جذبمان می کند و هیجانزده می کند و درگیر می شویم ..با این دختران و پسران جوان که انرژی و هیجان جوانی را با موزیک و چرخش و پیچش می امیزند و چقدر زمانی که می بازند... خیس از عرق و نفس زنان خودشان هستند ... غمگین و امیدوار و انگاه که می برند... چقدر شادیشان در ما نیز در می گیرد...داورانی که بدون حسادت از دیدن زیبایی اشک می ریزند ویا تمامی ضعفها را بی پرده بیان می کند در جهت رشد بیشتر ...چقدر همه این رفتار ها از ما دور است...
من از غربزدگی فرسنگها فاصله دارم و درگیری ام با تمدن ایرانی بسیارعمیق است ..اما انچه که مبینیم فرهنگی است که تا رسیدن به این سلامت روان و رفتار فاصله زیادی دارد

شبچراغ

اینجا چراغی روشن است را دوست دارم ...تو جشنواره دیده بودمش و دوستش داشتم...با وجود ملودرام بودن بعضی لحظاتش و کمی هم تظاهر و شعار...این تلوزیون احمق هم که اخرشه...فیلم خودشون رو هم سانسور می کنن...اما بازی این پسرک فوق العاده است..بخصوص آن جا که دزده می گه: ادم گشنه دین و ایمون نداره
و او با ان حالت غیر قابل توصیف می گوید: چرا ...داره ...داره...
احمق ها اون تصویر پایانی را سانسور کرده بودن...دست پسر پر از پارچه های گره زده است که در حرکت قطار بر تمامی مسیر خیر و برکت می پراکند...او خودش به امامزاده تبدیل شده است.
برای عروسی دوستم یه ویلون زن دعوت کرده بودند که در زمانی رمانتیک بنوازد و 100 هزار تومن هم بگیرد ...یه وقتی که همه مهمان ها به باغ رفته بودند دیدم یه پسری عینکی لاغری اومد تو سالنی که فقط چند نفر توش بودن... یه صداهایی از سازش در اورد شبیه زوزه و.... رفت...ای از قیافه اش حال کردم...یه چیزی بود تو مایه گور پدر همتون !
درباره دوستم که در حال طلاق است ومدام تمامی مردان دادگاه مزاحمش می شوند صحبت می کردم دوستان دیگرم که همه هم زن بودند بدنبال ایرادی در رفتار او میگشتند و سئوالاتی در باب نوع رفتار و پوششش می کردند و سرانجام که چیزی نیافتند یکنفر با اصرار گفت : خوب اخه خیلی خوشگل و سکسیه!
توجه دارید؟ این را به عنوان یک گناه از طرف او مطرح می کرد ...یک نقطه ضعف...وقتی می بینم مجری امریکایی به راحتی به مهمان خود می گوید امروز خیلی سکسی شدی و او هم تشکر می کند...متوجه فاصله ها می شوم...حتی هم جنسان خودم هم زنانگی را غیر اخلاقی می دانند.
دوستم با دخترش رفتن پیش دکتر روانشناس ، دوستم به دکتره می گفت:
این خاک بر سرمیخواد بره علوم تربیتی بخونه ! دکتر تور رو خدا را منصرفش کنید هرکی توفامیل ما روانشناسی خونده خل وچل شده!

حس کرده

-..وای خیلی حالم بده...دارم از غصه می میرم...من دیگه هیچ امید ی ندارم ...بدشانسی اوردم ...دانشگاهی که در خواست دادم، ایران دیگه قبولش نداره!
-خب حالا غصه نداره که می ری یه دانشگاه دیگه درخواست می دی
-نمی دونم اخه هنوز نمی دونم اینه یا نه
-یعنی چی؟
-یک نفر گفت یکی از دانشگاهای مالزی را ایران قبول نداره منم احساس کردم باید همین دانشگاهی باشه که من ثبت نام کردم ...
-احساس کردی؟!!!!!!!!!

گیس طلا آشپز میشود

تا به حال آشپزخانه به این زیبایی ندیدم...تصور کنید از همه جا عدس می چکد....زیباترین قسمتش سقف آشپزخانه است که ازآن قطره قطره آب وعدس می چکد ...شانس آوردم که رفتم پشت یخچال و اگرنه یا دماغم چسبیده بود به صورتم( در اثر ضربه در زودپز) یا بخارپز شده بود صورتم ...اما نمی دونید چقدر آشپزخانه قشنگ شده ...همه جا کرم قهوه ای با نقاط قهوه ای تیره ...آنقدر خندیدم که روی عدسی های کف آشپزخانه لیز خوردم

زهره و منوچهر

یه فیلم مستند دیدم به اسم زهره ومنوچهر کارگردانی ایرانی مقیم خارج ان را کار کرده بود...درباره ب کارت...کارگردانی کار افتضاح بود...اما موضوع انقدر جذاب بود که تا اخر نگاهش کنی...به خصوص از اینکه توانسته بود از روسپی ها مصاحبه بگیرد ...شرف برای دولت هم نگذاشته بود...دیدن خودمان از چشم غربی تجربه جالبی بود ..همه ان چیزی که به دیدنش عادت کرده ایم....چقدر زشت و کثیف و پلشتیم ...بخصوص در افکارمان ....عادتهایمان ...
این گفتگو بین دوستم و پسر پنج ساله اش رخ داد:
-قیمت کلیه چقدره ؟
- واسه چی می پرسی؟
- می خوام کلیه موبفروشم
- چرا ؟
- پولشو لازم دارم!
- بزرگ که شدی کار می کنی پول در می یاری...
- اما آخه آدم توبچه گی به پفک وچیپس احتیاج داره!
یه بستی فروشی تو خیابون ما هست...برام آب هویج می گیره و تو بطری نوشابه می ریزه(طبعا چون من ظرف ندارم) بستنی سنتی با یک عالمه خامه هم تو یک ظرف دیگه می ریزه ...بعد می یان تو یک ماگ مخصوص خودم(یک دونه ظرف سوپ خوری گود وچاق و دسته دار ..اسمش چیه؟ ) که آبی یه با گلهای قرمز ونارنجی توی آن اب هویج بستنی درست می کنم اونقدر بهمش می زنم که فقط خامه ها می یان روش....می رم پشت بوم روی لبه دیوار مینشینیم و می خورمش...

مشهد تهران

صبح در پارک از خواب پاشیدم و صبحانه دلچسبی خوردیم ...در هر استکان چای یک تی بک بود!وسط مردم صمیمی موهایمان را شانه می زدیم ، ارایش می کردیم و چادر را جمع می کردی. فاطمه می گفت تو چراامروز آرایش کردنت گرفته ...می گفتم برای مسئول آژانس فروش بلیط قطار ارایش میکنم
صنم می گفت اینقدر تو کیسه خواب خوابیدم که دیگه توی دشک وتخت خوابم نمی بره ...طیبه میگفت می ترسم وقتی عروسی هم می خوام برم به آژانس زنگ بزنم بگم آقا یه وانت بفرستید برامون!
چند نگهبان امدند وبا خشم مردم را برای جمع کردن چادر هایشان تهدید کردند. بچه ها سفرشان را به سمت شاهرود برای دیدن جنگل ابر ادامه دادند و من برای انتخاب واحد باید برمی گشتم تهران. من تا ترمینال بدرقه شان کردم وارزو کردم که انجا یا سیل بیاید ویا افتابی که هیچ ابری در کار نباشد و یا پای یکی از انها بشکند
من وصنم به سمت حرم راه افتادیم من قصد زیارت نداشتم ارتباط من مدتهاست که گسسته شده اما می خواستم مسجد گوهر شاد را ببینم ...مسجدی که بارها آن را درس دادم و با نشان دادن فیلمش همیشه نفس دانشجویان بند امده است...یک منتقد خارجی می گوید در این مسجد "اسراف هنر" شد…

اخلمد

روز پنجم
بدرقه خانواده مهربان اقا شجاع سوار مینی بوس های روستایی شدیم برای بازگشت به مشهد...از اون مینی بوس هایی که در تمام روستاهای بین راه می ایستد وهمه یکدیگر را می شناسند ..میدونند کی برای چی داره می ره مشهد ، کی کجا پیاده می شه ....فقط گاو وگوسفند سوار نکردند ..دختر اقا شجاع گفت که تو ده بعدی چند تا پیرزن هستند که همه مادربزرگای من هستن!!!
بعدا معلوم شدکه پدربزرگ ایشان چندین زن داشته اند که همه زنده وبه خوبی وخوشی با هم زندگی می کنند.
درمشهد با مینی بوس به چناران رفتیم ازکنار زادگاه هوشنگ گلمکانی هم رد شدیم گلمکان یه جای دیگه هم بود به اسم گلبهار...از چناران با سواری به سمت اخملد رفتیم ...
راننده مشهدی ما عقیده داشت که مردم اخلمد بدمردمی هستند! می گفت اگه گردو رو زمین افتاده بود بر ندارید چون دونه ای 1000تومن ازتون می گیرین! سنگینترید همون اول راه توپلاستیک ازشون بخرید حداقل می تونید چونه بزنید! گفتیم ای بابا ما اورتکند خودمون با سنگ از درخت می کنیم می گفت خب اینجا اگه این کاروبکنید با سنگ سرتونومی شکنن
توشیراز رسمه درختی که شاخه اش از باغ بیرون باشه میوه اش مال مردمه ...صاحب باغ اونا…

اورتکند

روزچهارم
صبح زود از مدرسه به سمت ابشار اورتکند به راه افتادیم همچنان مسیر پر از درختان گردو بود ...جاده خاکی و چند کیلومتر پیاده روی...یک پرنده دیدم که زیر بالهایش آبی بود ...یک طرف کوه خشک و طرف دیگر دره سر سبز...
برای صبحانه بین راه کنار رودخانه پنیر با گردوی تازه ای خوردیم که از درختها بین راه چیده بودیم...چسبید ها...و دوباره پیاده روی ...
از جایی به بعد دیگر راهی در کنار آب وجود نداشت و باید پاچه ها را بالا می زدیم و در اب سرد سرد ادامه می دادیم...زمینهای نزدیک ابشار را سپاه گرفته بود و چاد رهایی برای اسکان زده بود ...محلی ها می گفتند حتی درختهای اطراف ابشار را قطع کرده اند که راه باز شود و به بقیه مردم نیز فشار می اورند که زمینهایشان را بفروشند. قیمت زمین در ان اطراف به شدت بالا رفته است...مدام خانواده های سپاهی را در مسیر می دیدم که زنان با نگاهی ترسناک ما را براندازد می کردند سرانجام یکی از انها طاقت نیاورد وبه حمیرا گفت:
- خانم شلوارتو بکش پایین
- ا چرا؟
- پاهات پیداست مردا می بینن
- اول تو به شوهرت بگو شلوارشو بکشه پایین
- ا چرا؟
- اخه بد پروپاچه ای نداره من دارم تحریک می شم
سرانجام بع…
روز سوم
صبح زود بیدار شدیم تا قبل از هجوم مردم ابشار را ببینیم. زنان روستا زودتر از ما بیدار شده بودند تا از تنها لوله اب انجا استفاده کنند.پس از انکه سگ عشوه گر کفش ما را پس داد و نانوای روستا اجازه داد تا چادر و کوله ها را در باغش بگذاریم برویم...در اب را افتادیم مسیر پر از درخت گردو بود و من برای اولین باردر کوه تیغه های عمودی سنگی را دیدم که روزگاری(چند میلیون سال پیش) افقی بودند...گاهی اوقات بین دو تیغه به اندازه یک کوچه باز بود ...عجیب و زیبا ابتدا یکی دو ابشار کوچک و باریک را رد کردیم تا سرانجام به ابشار های بلند رسیدیم ...خیلی تجربه غریبی بود بر روی ابشار ها نردبام های فلزی گذاشته بودند که از پایین ترسناک بودند ..یک لحظه فکر کردم که نمی توانم بالا بروم...اصلا شیب نداشتند...همه بچه ها اولین بار که صحنه را می دیدند فریاد می کشیدند...همه بالا رفتند و ابشار بعدی و ابشار بعد همه باریک اما بلند به زور از بین صخره ها بیرون می امدند...تا سرانجام به فضای باز رسیدیم...همه جا پر از عطر پونه و گلهای بنفش اسطوقودوس بود...اتش و صبحانه همه جا پر از پروانه های جفت جفت و بزرگ و زیبا
بعد از…

روز دوم، کلات نادری

بالاخره در کلات نادری که برای خودش شهری شده بود قصر خورشید را دیدیم. مدتها بود دلم می خواست انجا را ببینم. و بسیار ساده بود زیبا و ناتمام...این ناتمام بودنش بدجوری تخیلم ر اتحریک می کرد... بیرون ساختمان روی زمین نشستم ومدتها به آن نگاه کردم. رنگ طلایی نارنجی سنگهایش باعث شده نامش را قصر خورشید بگذارند؟ به نظر منتظر می رسید که تمام شود...
طبق معمول مسئولینِ احمق، زیرساختمان را سوراخ کرده بودند تا در ورودی به زیر زمین بگذارند. کارشان قابل بخشایش نیست اما آن زیر موزه حقیقتا زیبایی بود از مجسمه های با لباسهای مردم آن اطراف به شدت رئال و نوستالژیک... نان پختن... گلیم بافتن ... اهنگری... درو... نخ رییسی همه ان چنان واقعی بودم که حسرت ان زندگی را پیدا کردم ...یک راز هم در این ساختمان بود: راه ورودی به زیر زمین پیدا نشد...قاجاریان مجبور شدند یک راهرو ایجا د کنند تا به آن برسند... مثل همیشه در این مکانها من به صدای های گذشتگان گوش می دهم ...
نهار برنج معروف کلات را خوردیم با کباب کوبیده واقعا تعریف دارد این برنج ها... البته گمان نمی کنم به پای برنج کامفیروز ما شیرازی ها برسد! راننده ها اینقدر از…
روز دوم
صبح در کمپ بیدار شدیم وطبق معمول با توالتهای همیشه کثیف سراسر ایران روبرو شدم. برنامه رفتن به کلات نادری بود که از اطلاعات راه اهن بروشور های لازم را گرفته بودیم .صبحانه را در قهوه خانهای در میدان تره بار نوغان خوردیم که املت خوشمزه ای درست کرده بود اما پیاز هم گذاشته بود صبح اول صبح! دو تا از بچه ها نیمه شب به حرم رفته بودند و در میادان به ما پیوستند که نشناختیمشان مجبورشان کرده بودند برای ورورد به حرم چادر بخرند و انان با چادر سفید گلدار منتظر ما بودند!
دو تا سواری گرفتیم برای رفتن به کلات. راننده ما به شدت موجود بامزه های بود از کرد هایی بود که کوچشان داده بودند به انجا کرد کرمانج . در سراسر مسیردر حال روایت خاطرات قشنگی بود .
از ده خودشان می گفت که که هیچوقت به مسجد نمی روند برای سخنرانی اخوند ها ...برای جذب انان در مسجد فیلم پخش می کنند وهمه اهالی به دیدن فیلم می روند زمانی که بعد از فیلم اخونده می ره روی منبر همه بلند می شوند می روند خانه هایشان!
یک ده حزب الهی سرسبز هم نشانمان داد که شهید زیاد داده بود و دولت برایش سد کشیده بود اما ده بغلی که بی خیال دولت هستند حتی اب …

روز اول : قطار تهران- مشهد

سفرنامه
روز اول
در ایستگاه راه اهن با بچه ها قرار داشتم و دو تا مهمان را در خانه جا گذاشتم تا 6 صبح انجا باشم...این گروهی که باانان به سفر می روم خیلی جالبند. ما همدیگر را فقط در سفر های می بینیم همیشه اعضایی اضافه و کم می شوند اما تقریبا یک عده ثابت هستند و افراد جدید هم سریع با قوانین گروه سازگار می شوند و در غیر این صورت خودشان نمی ایند ...قوانینی چون تقسیم کار و غذای ارزان و پیاده روی های طولانی...
سوار شدیم ودیدیم با وجود بلیط 14 هزار تومنی قطار فاجعه بود ...اتوبوسی و سرد...در حالی که شکمم را برای خوابیدن در قطار که خیلی دوست دارم صابون زده بودم اما بد نگذشت ...موضوعات خنده دار زیاد بود مهماندارانی که رضا مدام درباره وضعیت سر به سرشان می گذاشت با ان لهجه اصفهانی اش به همه می گفت حاج اقا وحاج خانم و سئوالات مضحکی درباره اب و هوا وغذا می کرد
تنها پریز برق برای شارژکردن موبایل توی دستشویی قطار بود واز ان موقع تا پایان سفر..".برم موبایلمو شارژ کنم" معنای دیگری پیدا کرد!بحث اساسی این بود که چرا چراغ توالت بعضی وقتا سبزه بعضی وقتا قرمز... فکر می کردیم هروقت کسی توتوالت…
من برگشتم....ذهنم پر از تصاویر زیباست...خواهم گفت....دشت کوه درخت ابشار اتش باران ستاره و طعم کره محلی