پست‌ها

نمایش پست‌ها از December, 2012

احتمالا این گزینه به ذهنش نرسیده بوده دیگه

- چرا ازدواج کرد؟- می گفت دوست داره وقتی  شب می ره خونه، چراغ خونه اش روشن باشه - وا !!!خب قبل از  بیرون رفتن، چراغو روشن می ذاشت 

گفت می خواسته خوشحالم کند

 گفته بودم ایکیا دوست دارمیه نفر شنیدو برام یه فانوس آورد که می شه توش شمع گذاشتمثل فانوس پدربزرگم  وقتی  شبها  تو باغ راه می رفت مثل شمع هایی که مادربزرگ روزهای عید لب طاقچه می گذاشتحالا نور این فانوسه و عطر اون شمع ها  منو یاد یه جایی می اندازه که نمی دونم کجا بوداما یادمه که اونجای که پر از اون نور و این عطر بودیه جایی پر از امنیت بود

از ظهر یاد قیافه اش می افتم خنده ام می گیره

یه دختربچه هست تو فرهنگسرا خیلی باش حال می کنم. دختر یکی از خدمتکارهاست. 5 سالشه و بیشتر حروف را سین تلفظ می کنه و به همین خاطر کم حرف می زنه و دمب منهتو همه کلاسهام هم می یاد، تو کلاس داستان نویسی با دفت قصه های بچه ها را گوش می ده  و دهانش باز می مونه  ؛ تو کلاس عکاسی به عنوان مدل زیر نورها می شینه و  قضیه خیلی هم براش جدیه،  اینقدر که  یه بار من رفتم از آتلیه بیرون وخیلی بعد برگشتم، اون همون طور رو صندلی بی حرکت مونده بود، تو کارگاه عروسک سازی هم همیشه یه مشابه مضحک اما به شدت شبیه از عروسک های ما درست می کنه بقیه مواقع هم یه جایی در نزدیکی های من حضور داره، پشتِ در ، زیر میز...امروز به سرایدار گفته بودم دو تا فلافل با سس تند و تیز جنوبی برای هر دوتامون بگیره  ساندویچ را دادم دستش و حواسم ازش پرت شد و ایمیل هامو چک می کردم که سرایدار اومد پرسید که : خوب بود فلافل ها ؟ دوست داشتید؟منم ازش حسابی تشکر کردم که  تو این سرما رفته بود بیرون فرهنگسرا  ساندویچ خریده بودکه دخترک با چشمهای پر اشک  و دهان و زبانی قرمز گفت: خاله این کوساس خوسمسس، همه سام داره می سوسه که

بدون دوست، بدون دوستان

می شود خیلی چیزها را حذف کردتوالت فرنگی با تمام لذتهایش را بی خیال شویحتی سینما رفتنمی توان یکسری غذاهای که دوست داری نخوری، حتی آن کیک شکلاتی وسوسه برانگیزحالا بعضی از سفرها را هم می شود رفتتاکسی سوار نشویبعضی مهمانی ها را فاکتور بگیریاز پله ها بالا بروی به جای آسانسورآن موزیک قشنگه و اون بلوز خوشگله را نخریاما نمی شود آقاجاننمی شودهیچ رقمه با هیچ ارفاق و تخفیفیدر هیچ شرایط و اوضاع و احوالینمی شود از این یکی صرفنظر کردنفست بند می آیدخفه می شویمی میریآرام آرامدر لجن و گل و مرداب تنهاییعاقبت به گه می شوی به قرعان

اولین تصویر بعد از بیداری

باران بند آمده، از روی ساقه های خزه بسته درخت خرمالو  در زیر آفتاب، بخار بلند شده است.

چه می کنیم با زندگیمان در این شهرهای بزرگ

امروز در جاده ای شمالی با باران پشت پنجره  و عطری غریب در هوا، به دسته ای پرنده دریایی که از شالیزارها بلند شده بود نگاه می کردم و لب می گزیدم

عوضش کلی ماهی و گل و کلاغ درست کردیم

یک نفر فوت کرده بود و همه همکاران فرهنگسرا رفتند برای تشیع جنازه ،  من  نرفتم  و در نتیجه نگهداری از تمامی بچه های همکاران افتاد به گردن منفقط تصور کنید من و بچه ها  و به فرهنگسرای خالی بدون حضور هیچ رئیس و مرئوسیروی برگهای زرد پا می کوبیدیم ببینم کی صدای خش خش بیشتری در می یاره از بالای تنه های بریده پایین می پریدیم ببینیم کی زودتر می رسه زمینمیوه های کاج را روی پیشانی نگه می داشتیم ببینم  گوزغلاک کی دیرتر می افته مسابقه دادیم کی ساندویچ فلافلشو می خوره بدون اینکه چیزی از توش بیفته بیرون(تنها شاخه ای که برنده شدم این بود)و عجب گندی زدیم به کارگاه عروسک سازی 

بی رحمی زمان

رفته بودم کرایه صاحبخونه را بدهم ، دعوتم کرد داخل خونهخونه به شدت تمیز بود با مبلهایی که روی آنها پارچه کشیده بودندپیرمرد هنوز سرپاست اما پیرزن بدون عصا نمی توانست از جایش تکان بخوردبرام آلبوم عکسهای قدیمی را آوردند و عکس عروسی علی نصیریان که آن دو هم در آن دعوت بودندبا دیدن زن جوانی که  پشت سر نصیریان ایستاده بود ، از آنها درخواست کردم که عکس عروسی خودشان را نشانم بدهندخودش بود ، آن زن قد بلند با چهره ای متعلق به دوره طلایی هالیوود و حسی از اودری هیپورن در سیمایش...آنقدر ظریف و آنقدر زیبا1322 ازدواج کرده بودند با لباس عروسی که مطابق مد آن زمان تنگ بود و با تور فراوان با رژی تیرهاز زیبایی اش به شدت حیرت کرده بودم و مدام  تحسینم را به زبان می آوردم و هر بار پیرزن با شرمی دخترانه از من تشکر می کرد و حالا پیرزن تنها شباهتی که با آن عروس زیبا داشت ؛ همان لبخندِ کج شرمگین و شیرینش بود

لذتهای یک آخر الزمان

خانم صاحبخانه که اصرار داشت که ظرفها یکبار مصرف نیست و مهدی برای نمایش حرف شنوی خود از صاحبخانه تمامی پیش غذا و خود غذا و پس غذا و حتی نوشیدنی ها را در هم پیاله پلاستیکی قرمز رنگ خورد!حرکاتی  که  الهام با شرم و حیا  برای نشان دادن مفهوم میکی موس در بازی پانتومیم جلوی جمع انجام می داد، بخصوص بخش دم ِ موشهقیافه امیر که یک عکس دو نفری از زن و شوهر صاحبخانه را از دیوار اتاق خوابشان کنده بود و آورده بود به تمامی مهمانان یک یک نشان می داد و توی صورتشان عکس را تکان می داد  و با تاسف سر تکان می داد که  وا مصیبتا آقای میزبان که چندین بار یادش می آمد که  الان باید دقیقا از وسط جمعیت در حال پایکوبی ، دقیقا از همان وسط ،با چهره  و رفتاری شبح گونه رد شود و هربار با آن قد بلند و میمیک صورت همان انفجار خنده را ایجاد کند که دفعه قبل اون یکی امیر که کلمه سلفچگان را نتوانسته بود در بازی پانتومیم انجام دهد و تا اخر مهمانی صدایش از گوشه های مختلف اتاق شنیده می شد که همچنان داشت اعتراض می کرد: آخه سلفچگان ؟ نه سلفچکان؟ سخته آخه سلفچگانکشف کتاب اعترافات در دستشویی میزبانقیافه  سوسن که توسط سیستم صوتی وفلش …

امروز هم شنیدم که گفتند و شنیدم که گفت

برای زانوم دکتر فیزیوتراپی نوشته پیرمرد خوشگلی اومد که همه دکترا و پرستارها به احترامش بلند شدنظاهرش نمی اومد پولدار باشه یا فرهنگی حتی یا یه دکتر  یا پرستار بازنشسته آدمها وقتی پیر می شن هیچ شباهتی به چیزی که بودن ندارم می دونماما این فقط یه پیرمرد خوشگل با چشمهای عسلی و موی و ریشی تر و تمیز بودهمه دور دستش که ورم کرده بود حلقه زده بودند و نظر می دادند و دلداری و گفتن یخ روش بذاره خوب می شه و رفترفتم تو اتاقک و دراز کشیدم روی تخت تا خانم متصدی اومد ازش ماجرای این پیرمرد را پرسیدمگفت برای 11 سال همسرش را که خیلی درب و داغون بوده  با عشق و علاقه برای فیزوتراپی می آورده مدتهاست که همسر فوت کرده و هنوز وقتی بهش می گن زن بگیرمی گه خدا یکی زن یکی

حیف که اصلا به معده ام نمی سازه

نسکافه را دوست دارمحسی از صمیمت و گرما داره تصویرسازی اش زیباستهرجا می شینه اون محیطو مهربون می کنه خودش و ظرفش با هم خودش و ظرفش و دستهایی که ماگ را گرفته خودش و ظرفش و دستها و اون آستینهای کشبافی که دورِ دستها را گرفته تصویری پر از نقشه نقش های بخارنقشهای لیواننقشهای آستین ها همه با هم در کنار نقشهای پشت ِپنجره همشون این حس را دارنکه ما خوبیمبا اینکه بیرون سردبا اینکه پشت پنجره برفهما اینجا در جای امنی هستیمنسکافه برای من  نشانه ای از فقدانِ خطره

یعنی نمی دونید چه تمرکزی لازم داشت برای فاصله گذاری صحیح بین تخمه ها

تمام روز تخم هندونه نقاشی می کردم روی کیف های هندونه ای برای جشن شب یلدای بچه های فرهنگسرا

قدرت ژن را دست کم نگیر

- سحر خیز شدی دختر شیرازی؟- خب هیچکس باور نمی کنه که یه شیرازی یه قسمت از ژنش مشکل داره و سراسر عمرش ساعت شش و پنج دقیقه بیدار شده
- خب اون ژنه به اندازه پنج دقیقه بروز پیدا کرده

دنبال چیزی شاد می گردم و نمی یابم

نمی خوام بنویسم که  از کودکی نه ماهه که سرماخوردگیش را عفونت ریه تشخیص دادند و در بیمارستان بستری کردند و با تزریق داروی اشتباه کشتندنمی خواهم بنویسم از دختر کوچکی در خیابان که بر سر مادرش فریاد می زد: بیشعور خفه شو، مگه مرض داری به روسری من دست می زنینمی خواهم بنویسم از پیرزن خدمتکار که  که دخترش با دو نوه اش از دست شوهر دیوانه به خانه او پناه آورده اند و او توان پرداخت هزینه های آنان را نداردنمی خواهم بنویسم از گفتگوی دو دانشجو در مترو که با رکیک ترین الفاظ از اساتید و  همکلاسی ها و کارمند های دانشگاه شان سخن می گفتند

همه اینا رو گفتم که بگم خودمو خیس نکردم ولی

بیست سال پیش از کمد داشتم می رفتم بالا، پام بین دو طبقه اش قفل شد و موند بعد که در اومد تا چند روز بدجوری درد می کرد و منم که ترس از دکتر رفتن داشتم صداشو در نیاوردم این همه سال با هم کنار می اومدیم که از مهر امسال من ورزش را شروع کردم و نگران شدم که مبادا ورزش براش بد باشه ورفتم دکتر و اونم نوشت ام ار ای به رها گفتم ام ار ای چطوره ؟ گفت یه چیزی مثل عکسبرداری اما با دنگ و فنگ بیشتر  منم پاشدم رفتم اونجا و منتظر شدم وبعد گفت بیا برو لباستو عوض کن و برو تو اتاق و من دیدم یا ابالفضل این همه تونله است که تو فیلمها دیده بودم و همیشه فکر می کردم من عمرا بتونم برم توش آقاهه خیلی با محبت منو از پله ها برد بالا و خوابوند و پامو از تو یه مزقونی رد کرد و  پنبه تو گوشم گذاشت و گوشی هم روش روشن کرد و هلم داد داخل تونل اما سرم بیرون بود و  فقط شد بپرسم چند دقیقه می شه گفت ده تا  و رفت و نشد بپرسم سرم هم می ره داخل یا نه  برای اینکه بفهمید من در اون لحظه در چه وضعیت روحی بودم باید براتون بگم که من به خاطر جنگ و بدبخت بیچارگی های  ناشی از جنگ زدگی و اینا از همون بچه گی یه دو جین فوبیا دارم که عبارتن…

تا برسن به رها هنوز داشتن می خندیدن

یه کوچه بود اسمش مرغاب بودمنم هی می گفتم مرغاب و  هی با رها می خندیدمتا اون ماشین را پارک کنه من رفتم آسانسور را زدم  و منتظر بودم
که برگشتم دیدم آسانسور مدتی است پایین رسیده و دو خانم محترم همسایه با لبخند به من نگاه می کنند که داشتم با صدای بلند واسه خودم با انواع لحن ها و لهجه های مختلف می گفتم :
مووووووووووووووووووووورغابمرررررررررررررررغابمرغغغغغغغغغغغغغغغغغاب

آشپزی گیس طلایی

شعله کم را دوست دارمدر آشپزی شعله کم را دوست دارمآبگوشت  روش جا می افتهفسنجون روغن می اندازهگوشت، مغز پخت می شهبرنج دم می کشهو یه مزه ای می گیره که با  شعله  بزرگ و پر حرارت  به دست نمی یادفکر کنم به همین دلیل از دوستی بیشتر از عشق خوشم می یادفکر کنم برای همین آدمهای جدید به من می گن که کم محبت هستمفکر می کنم برای همین دوستی هام اینقدر طولانی و بادوام هستندآخه قلب من همیشه روی شعله کمه


ابری نقره ای

تصویر
شهرداری مقادیری گل و گیاه آورده بود فرهنگسرا که در محوطه کاشته شود . منم سه تا از  بوته ها را که برگهای سفیدی داشتند با اطلاع  معاون فرهنگسرا دزدیدم و توی  یه سبد کاشتمحالا هربار که برگاشو لمس می کنم از حس عجیبی که دارد حیرت می کنم. عکسش را دادم گوگل و یه اسم خوشگل به من داد

ما و مهمانان خود خوانده

در فیلم و کتاب سولاریس عده ی فضانورد به مجاورت سیاره ی می روند که دریایی عجیب دارداین دریا می تواند گذشته آنان را زنده کندهمسر قهرمان که از بی اعتنایی او خودکشی کرده است در این سیاره وجود دارد و مرد را همچنان دوست دارد اما هیچ خاطره ی از خودکشی خود نداردبقیه فضانوردان نیز مهمانانی از خاطرات خود دارند که همگی به جز قهرمان کتاب آن را پنهان می کنندو مثلا یکی از آنها کوتوله عقب مانده ای مهمانش ستبه نظرم چنین می رسد که در زندگی واقعی ما نیز همه کوتوله  عقب مانده ای در ذهنمان مهمان است که باید  او را در پستوی خانه پنهان کنیم و هنگام آمدن مهمان صدای ضبط را بلند کنیم که کسی خرناسه های  او را نشنودخرناسه های کوتوله های ما متفاوت استمثلاکوتوله من همان خود سرزنشگری است که می گوید: تلاش نکن تو موفق نمی شیکوتوله بیتا به آینده بدبین است و  همیشه توهمی از توطئه داردکوتوله رها  هر وقت که شاد است، احساس گناه در او ایجاد می کند که حق شادی نداری....در آخر کتاب سولاریس،  قهرمان به زمین بازمی گردد و تجسم همسرش را در سولاریس باقی می گذارداما مرد با عشقی که در مدت حضورش در سولاریس به زن می دهد، سرانجام از ا…

خانه - باغی در ارتفاعات تنکابن

علف های هرز را از دور  درختهای نارنج و  پرتقال ریشه کن کردم ، 
برگهای رنگین را بر زمینی نمناک جارو زدم
زیر درخت خرمالو نشستم و از میوه های شیرینش خوردم
توپ پلاستیکی پسربچه های همسایه را که داخل باغ افتاده بود به آنها دادم
در زیر آفتاب قالیچه انداختم و خورشید را بر پوست تنم مهمان کردم
صبحانه با با عطر دود و طعم عسل خوردم
ناهار را با آب نارنجی که از درخت چیده بودم 
شام را در کنار شومینه  با صدای شاخه هایی که به سقف چوبی می خورد
و نفس کشیدم
بدون هراس از
نفس کشیدن

آخرین روز

تصویر
صبح زود بیدار شدم. باران نمی آمد. به جز مادربزرگ همه خواب بودند. دوتا نارنگی در جیبهایم گذاشتم و بیرون آمدم.هوا لطیف بود با سرمای دلچسب در اولین پیچ  ، مردمی در حال پختن حلیم  نذری مخصوص هنجن بودند. از آنها عکس گرفتم و ملاقه بزرگ را به من دادند که حلیم را بهم بزنم و آرزو کنم. در بالای سر دیگ بزرگ و گم شده در بخاری که از آن بالا می آمد به شکستن طلسم جادوی  سرزمین رنجورم می اندیشیدم کوچه گردی هایم را ادامه دادم و سر از باغهای روستا در آوردم. همه جا خیس بود و رنگین.خرمالوها در زیر قطرات شبنم می درخشیدند
 و انارها شیرین و ترک خورده ...









شب روز دوم