۱۱ دی ۱۳۹۱

احتمالا این گزینه به ذهنش نرسیده بوده دیگه

- چرا ازدواج کرد؟
- می گفت دوست داره وقتی  شب می ره خونه، چراغ خونه اش روشن باشه 
- وا !!!خب قبل از  بیرون رفتن، چراغو روشن می ذاشت 

۱۰ دی ۱۳۹۱

گفت می خواسته خوشحالم کند

 گفته بودم ایکیا دوست دارم
یه نفر شنید
و برام یه فانوس آورد که می شه توش شمع گذاشت
مثل فانوس پدربزرگم  وقتی  شبها  تو باغ راه می رفت 
مثل شمع هایی که مادربزرگ روزهای عید لب طاقچه می گذاشت
حالا نور این فانوسه و عطر اون شمع ها
  منو یاد یه جایی می اندازه که نمی دونم کجا بود
اما یادمه که اونجای که پر از اون نور و این عطر بود
یه جایی پر از امنیت بود

۹ دی ۱۳۹۱

از ظهر یاد قیافه اش می افتم خنده ام می گیره

یه دختربچه هست تو فرهنگسرا خیلی باش حال می کنم. دختر یکی از خدمتکارهاست. 5 سالشه و بیشتر حروف را سین تلفظ می کنه و به همین خاطر کم حرف می زنه و دمب منه
تو همه کلاسهام هم می یاد، تو کلاس داستان نویسی با دفت قصه های بچه ها را گوش می ده  و دهانش باز می مونه  ؛ 
تو کلاس عکاسی به عنوان مدل زیر نورها می شینه و  قضیه خیلی هم براش جدیه،  اینقدر که  یه بار من رفتم از آتلیه بیرون وخیلی بعد برگشتم، اون همون طور رو صندلی بی حرکت مونده بود، 
تو کارگاه عروسک سازی هم همیشه یه مشابه مضحک اما به شدت شبیه از عروسک های ما درست می کنه 
بقیه مواقع هم یه جایی در نزدیکی های من حضور داره، پشتِ در ، زیر میز...
امروز به سرایدار گفته بودم دو تا فلافل با سس تند و تیز جنوبی برای هر دوتامون بگیره 
 ساندویچ را دادم دستش و حواسم ازش پرت شد و ایمیل هامو چک می کردم که سرایدار اومد پرسید که : خوب بود فلافل ها ؟ دوست داشتید؟
منم ازش حسابی تشکر کردم که  تو این سرما رفته بود بیرون فرهنگسرا  ساندویچ خریده بود
که دخترک با چشمهای پر اشک  و دهان و زبانی قرمز گفت:
 خاله این کوساس خوسمسس، همه سام داره می سوسه که

۸ دی ۱۳۹۱

بدون دوست، بدون دوستان

می شود خیلی چیزها را حذف کرد
توالت فرنگی با تمام لذتهایش را بی خیال شوی
حتی سینما رفتن
می توان یکسری غذاهای که دوست داری نخوری، حتی آن کیک شکلاتی وسوسه برانگیز
حالا بعضی از سفرها را هم می شود رفت
تاکسی سوار نشوی
بعضی مهمانی ها را فاکتور بگیری
از پله ها بالا بروی به جای آسانسور
آن موزیک قشنگه و اون بلوز خوشگله را نخری
اما نمی شود آقاجان
نمی شود
هیچ رقمه 
با هیچ ارفاق و تخفیفی
در هیچ شرایط و اوضاع و احوالی
نمی شود از این یکی صرفنظر کرد
نفست بند می آید
خفه می شوی
می میری
آرام آرام
در لجن و گل و مرداب تنهایی
عاقبت به گه می شوی به قرعان

۶ دی ۱۳۹۱

چه می کنیم با زندگیمان در این شهرهای بزرگ

امروز در جاده ای شمالی با باران پشت پنجره  و عطری غریب در هوا، به دسته ای پرنده دریایی که از شالیزارها بلند شده بود نگاه می کردم و لب می گزیدم

۴ دی ۱۳۹۱

عوضش کلی ماهی و گل و کلاغ درست کردیم


یک نفر فوت کرده بود و همه همکاران فرهنگسرا رفتند برای تشیع جنازه ،  من  نرفتم  و در نتیجه نگهداری از تمامی بچه های همکاران افتاد به گردن من
فقط تصور کنید من و بچه ها  و به فرهنگسرای خالی بدون حضور هیچ رئیس و مرئوسی
روی برگهای زرد پا می کوبیدیم ببینم کی صدای خش خش بیشتری در می یاره 
از بالای تنه های بریده پایین می پریدیم ببینیم کی زودتر می رسه زمین
میوه های کاج را روی پیشانی نگه می داشتیم ببینم  گوزغلاک کی دیرتر می افته 
مسابقه دادیم کی ساندویچ فلافلشو می خوره بدون اینکه چیزی از توش بیفته بیرون(تنها شاخه ای که برنده شدم این بود)
و عجب گندی زدیم به کارگاه عروسک سازی 


۳ دی ۱۳۹۱

بی رحمی زمان

رفته بودم کرایه صاحبخونه را بدهم ، دعوتم کرد داخل خونه
خونه به شدت تمیز بود با مبلهایی که روی آنها پارچه کشیده بودند
پیرمرد هنوز سرپاست اما پیرزن بدون عصا نمی توانست از جایش تکان بخورد
برام آلبوم عکسهای قدیمی را آوردند و عکس عروسی علی نصیریان که آن دو هم در آن دعوت بودند
با دیدن زن جوانی که  پشت سر نصیریان ایستاده بود ، از آنها درخواست کردم که عکس عروسی خودشان را نشانم بدهند
خودش بود ، آن زن قد بلند با چهره ای متعلق به دوره طلایی هالیوود و حسی از اودری هیپورن در سیمایش...
آنقدر ظریف و آنقدر زیبا
1322 ازدواج کرده بودند با لباس عروسی که مطابق مد آن زمان تنگ بود و با تور فراوان با رژی تیره
از زیبایی اش به شدت حیرت کرده بودم و مدام  تحسینم را به زبان می آوردم و هر بار پیرزن با شرمی دخترانه از من تشکر می کرد
 و حالا پیرزن تنها شباهتی که با آن عروس زیبا داشت ؛ همان لبخندِ کج شرمگین و شیرینش بود

۱ دی ۱۳۹۱

لذتهای یک آخر الزمان



خانم صاحبخانه که اصرار داشت که ظرفها یکبار مصرف نیست و مهدی برای نمایش حرف شنوی خود از صاحبخانه تمامی پیش غذا و خود غذا و پس غذا و حتی نوشیدنی ها را در هم پیاله پلاستیکی قرمز رنگ خورد!
حرکاتی  که  الهام با شرم و حیا  برای نشان دادن مفهوم میکی موس در بازی پانتومیم جلوی جمع انجام می داد، بخصوص بخش دم ِ موشه
قیافه امیر که یک عکس دو نفری از زن و شوهر صاحبخانه را از دیوار اتاق خوابشان کنده بود و آورده بود به تمامی مهمانان یک یک نشان می داد و توی صورتشان عکس را تکان می داد  و با تاسف سر تکان می داد که  وا مصیبتا 
آقای میزبان که چندین بار یادش می آمد که  الان باید دقیقا از وسط جمعیت در حال پایکوبی ، دقیقا از همان وسط ،با چهره  و رفتاری شبح گونه رد شود و هربار با آن قد بلند و میمیک صورت همان انفجار خنده را ایجاد کند که دفعه قبل
 اون یکی امیر که کلمه سلفچگان را نتوانسته بود در بازی پانتومیم انجام دهد و تا اخر مهمانی صدایش از گوشه های مختلف اتاق شنیده می شد که همچنان داشت اعتراض می کرد: آخه سلفچگان ؟ نه سلفچکان؟ سخته آخه سلفچگان
کشف کتاب اعترافات در دستشویی میزبان
قیافه  سوسن که توسط سیستم صوتی وفلش خودش اسکل شده بود هر بار نگاش می کردی داشت یه مهمون را به زور می برد پای سیستم که کمکش کند و هر بار امیر  پیشنهاد می داد که پنجره را باز کنند و ماشین را زیر آن بیاورند و ضبط آن را روشن کنند
شمعهای که در مناطق مختلف میز چیده شده بود و مدام دست تنها مهمان مودب و معذب جمع را هنگام برداشت غذا می سوزاند.
رقص لری یکی از مهمانان که منجر به زمین خوردن بقیه می شد و به هر افتاده ای می گفت: تو سوختی برو بیرون




۲۹ آذر ۱۳۹۱

امروز هم شنیدم که گفتند و شنیدم که گفت

برای زانوم دکتر فیزیوتراپی نوشته
پیرمرد خوشگلی اومد که همه دکترا و پرستارها به احترامش بلند شدن
ظاهرش نمی اومد پولدار باشه یا فرهنگی حتی یا یه دکتر  یا پرستار بازنشسته 
آدمها وقتی پیر می شن هیچ شباهتی به چیزی که بودن ندارم می دونم
اما این فقط یه پیرمرد خوشگل با چشمهای عسلی و موی و ریشی تر و تمیز بود
همه دور دستش که ورم کرده بود حلقه زده بودند و نظر می دادند و دلداری و گفتن یخ روش بذاره خوب می شه و رفت
رفتم تو اتاقک و دراز کشیدم روی تخت تا خانم متصدی اومد ازش ماجرای این پیرمرد را پرسیدم
گفت برای 11 سال همسرش را که خیلی درب و داغون بوده  با عشق و علاقه برای فیزوتراپی می آورده
مدتهاست که همسر فوت کرده و هنوز وقتی بهش می گن زن بگیر
می گه خدا یکی زن یکی

۲۸ آذر ۱۳۹۱

حیف که اصلا به معده ام نمی سازه

نسکافه را دوست دارم
حسی از صمیمت و گرما داره 
تصویرسازی اش زیباست
هرجا می شینه اون محیطو مهربون می کنه 
خودش و ظرفش با هم 
خودش و ظرفش و دستهایی که ماگ را گرفته 
خودش و ظرفش و دستها و اون آستینهای کشبافی که دورِ دستها را گرفته 
تصویری پر از نقشه 
نقش های بخار
نقشهای لیوان
نقشهای آستین ها 
همه با هم در کنار نقشهای پشت ِپنجره 
همشون این حس را دارن
که ما خوبیم
با اینکه بیرون سرد
با اینکه پشت پنجره برفه
ما اینجا در جای امنی هستیم
نسکافه برای من  نشانه ای از فقدانِ خطره

۲۶ آذر ۱۳۹۱

قدرت ژن را دست کم نگیر



- سحر خیز شدی دختر شیرازی؟
- خب هیچکس باور نمی کنه که یه شیرازی یه قسمت از ژنش مشکل داره و سراسر عمرش ساعت شش و پنج دقیقه بیدار شده
- خب اون ژنه به اندازه پنج دقیقه بروز پیدا کرده

۲۵ آذر ۱۳۹۱

دنبال چیزی شاد می گردم و نمی یابم

نمی خوام بنویسم که  از کودکی نه ماهه که سرماخوردگیش را عفونت ریه تشخیص دادند و در بیمارستان بستری کردند و با تزریق داروی اشتباه کشتند
نمی خواهم بنویسم از دختر کوچکی در خیابان که بر سر مادرش فریاد می زد: بیشعور خفه شو، مگه مرض داری به روسری من دست می زنی
نمی خواهم بنویسم از پیرزن خدمتکار که  که دخترش با دو نوه اش از دست شوهر دیوانه به خانه او پناه آورده اند و او توان پرداخت هزینه های آنان را ندارد
نمی خواهم بنویسم از گفتگوی دو دانشجو در مترو که با رکیک ترین الفاظ از اساتید و  همکلاسی ها و کارمند های دانشگاه شان سخن می گفتند
 

۲۴ آذر ۱۳۹۱

همه اینا رو گفتم که بگم خودمو خیس نکردم ولی

بیست سال پیش از کمد داشتم می رفتم بالا، پام بین دو طبقه اش قفل شد و موند
بعد که در اومد تا چند روز بدجوری درد می کرد و منم که ترس از دکتر رفتن داشتم صداشو در نیاوردم
این همه سال با هم کنار می اومدیم که از مهر امسال من ورزش را شروع کردم و نگران شدم که مبادا ورزش براش بد باشه ورفتم دکتر و اونم نوشت ام ار ای
به رها گفتم ام ار ای چطوره ؟ گفت یه چیزی مثل عکسبرداری اما با دنگ و فنگ بیشتر 
منم پاشدم رفتم اونجا و منتظر شدم وبعد گفت بیا برو لباستو عوض کن و برو تو اتاق و من دیدم یا ابالفضل
این همه تونله است که تو فیلمها دیده بودم و همیشه فکر می کردم من عمرا بتونم برم توش
آقاهه خیلی با محبت منو از پله ها برد بالا و خوابوند و پامو از تو یه مزقونی رد کرد و  پنبه تو گوشم گذاشت و گوشی هم روش
روشن کرد و هلم داد داخل تونل اما سرم بیرون بود و  فقط شد بپرسم چند دقیقه می شه گفت ده تا
 و رفت و نشد بپرسم سرم هم می ره داخل یا نه 
برای اینکه بفهمید من در اون لحظه در چه وضعیت روحی بودم باید براتون بگم که من به خاطر جنگ و بدبخت بیچارگی های  ناشی از جنگ زدگی و اینا از همون بچه گی یه دو جین فوبیا دارم که عبارتنداز
ترس از دکتر
ترس از اتوبوس
ترس از ترافیک 
ترس از خفگی در آب
ترس از اتاق شلوغ
ترس از آسانسور
و
.
.
.
 توی لیست من ترس از فضای بسته هم هست
به خداوندی خدا و حول وقوه الهی ما به صرف چندین سال از عمر گرانبها  که می توانست در مصارف بهتری خرج شود، تونستیم خیلی از فوبیا ها را از بین ببریم اما این آخری هنوز هستش
واسه همین من تو کیسه خواب هم زیپش را تا بالا نمی کشم و از سوراخهای توی کوه هم رد نمی شم
 مگه آدم تو زندگی چقدر پیش می یاد که تو سوراخ گیر کنه
حالا پیش اومده بود
یعنی من چنان ضربان قلبم بالا رفته بود که لباسم می پرید بالا. بعد یواش یواش لرزش به تمام بدنم رسید. آنقدر بلند بلندنفس می کشیدم که فکر کنم صدای دستگاه را نمی شنیدم اصلا
و افکارم در اون لحظه
اگه سرم رفت داخل چطور فرار کنم.؟ 
دستم را بگیرم دو طرف تونل میتونم بیام بیرون؟
اون مزقونه پامو محکم گرفته یا می شه  از جا کندش؟
در اتاق قفله؟ 
الان خودمو خیس می کنم؟
جیغ بزنم کسی می یاد کمکم؟
و 
به شماره های روی دستگاه نگاه می کردم و امیدوار بودم اینا دقیقه ها را دارن نشون می دن
چشمامو بستم و شروع کردن به جنگل فکر کردن به آبشار و صدای بارون و آروم آروم یک کم حجم وحشتم کم شد که دستگاه یه تقی داد و رفتم یک کم جلوتر  من به این نتیجه می رسیدم که به اره های ترسناک دارم نزدیک می شم و به زودی سرم میره داخل 
تونل
دیگه آماده شدم که جیغ خوشگله را بزنم وبلند شم که آقاهه امد بالای سرم دستگاه را خاموش کرد و من خیلی شیک از پله ها امدم پایین و 
گوشی را بهش دادم گفتم
ولی این دستگاهتون خیلی صدا می داد ها
اونم گفت ببخشید

۲۳ آذر ۱۳۹۱

تا برسن به رها هنوز داشتن می خندیدن

یه کوچه بود اسمش مرغاب بود
منم هی می گفتم مرغاب و  هی با رها می خندیدم
تا اون ماشین را پارک کنه من رفتم آسانسور را زدم  و منتظر بودم
که برگشتم دیدم آسانسور مدتی است پایین رسیده و دو خانم محترم همسایه با لبخند به من نگاه می کنند که داشتم با صدای بلند واسه خودم با انواع لحن ها و لهجه های مختلف می گفتم :
مووووووووووووووووووووورغاب
مرررررررررررررررغاب
مرغغغغغغغغغغغغغغغغغاب

۲۲ آذر ۱۳۹۱

آشپزی گیس طلایی


شعله کم را دوست دارم
در آشپزی شعله کم را دوست دارم
آبگوشت  روش جا می افته
فسنجون روغن می اندازه
گوشت، مغز پخت می شه
برنج دم می کشه
و یه مزه ای می گیره که با  شعله  بزرگ و پر حرارت  به دست نمی یاد
فکر کنم به همین دلیل از دوستی بیشتر از عشق خوشم می یاد
فکر کنم برای همین آدمهای جدید به من می گن که کم محبت هستم
فکر می کنم برای همین دوستی هام اینقدر طولانی و بادوام هستند
آخه قلب من همیشه روی شعله کمه



۲۱ آذر ۱۳۹۱

ابری نقره ای

شهرداری مقادیری گل و گیاه آورده بود فرهنگسرا که در محوطه کاشته شود . منم سه تا از  بوته ها را که برگهای سفیدی داشتند با اطلاع  معاون فرهنگسرا دزدیدم و توی  یه سبد کاشتم
حالا هربار که برگاشو لمس می کنم از حس عجیبی که دارد حیرت می کنم.
عکسش را دادم گوگل و یه اسم خوشگل به من داد

۱۹ آذر ۱۳۹۱

ما و مهمانان خود خوانده

در فیلم و کتاب سولاریس عده ی فضانورد به مجاورت سیاره ی می روند که دریایی عجیب دارد
این دریا می تواند گذشته آنان را زنده کند
همسر قهرمان که از بی اعتنایی او خودکشی کرده است در این سیاره وجود دارد و مرد را همچنان دوست دارد اما هیچ خاطره ی از خودکشی خود ندارد
بقیه فضانوردان نیز مهمانانی از خاطرات خود دارند که همگی به جز قهرمان کتاب آن را پنهان می کنند
و مثلا یکی از آنها کوتوله عقب مانده ای مهمانش ست
به نظرم چنین می رسد که در زندگی واقعی ما نیز همه کوتوله  عقب مانده ای در ذهنمان مهمان است که باید  او را در پستوی خانه پنهان کنیم و هنگام آمدن مهمان صدای ضبط را بلند کنیم که کسی خرناسه های  او را نشنود
خرناسه های کوتوله های ما متفاوت است
مثلا
کوتوله من همان خود سرزنشگری است که می گوید: تلاش نکن تو موفق نمی شی
کوتوله بیتا به آینده بدبین است و  همیشه توهمی از توطئه دارد
کوتوله رها  هر وقت که شاد است، احساس گناه در او ایجاد می کند که حق شادی نداری....
در آخر کتاب سولاریس،  قهرمان به زمین بازمی گردد و تجسم همسرش را در سولاریس باقی می گذارد
اما مرد با عشقی که در مدت حضورش در سولاریس به زن می دهد، سرانجام از احساس گناهش رهایی می یابد
همه اینها را گفتم که بگویم: کوتوله ها همیشه مهمان ما هستند
نیازی به خجالت کشیدن از آنها نیست
فقط باید در سولاریس رهایشان کنی
و به زمین باز گردی

۱۸ آذر ۱۳۹۱

خانه - باغی در ارتفاعات تنکابن


علف های هرز را از دور  درختهای نارنج و  پرتقال ریشه کن کردم ، 
برگهای رنگین را بر زمینی نمناک جارو زدم
زیر درخت خرمالو نشستم و از میوه های شیرینش خوردم
توپ پلاستیکی پسربچه های همسایه را که داخل باغ افتاده بود به آنها دادم
در زیر آفتاب قالیچه انداختم و خورشید را بر پوست تنم مهمان کردم
صبحانه با با عطر دود و طعم عسل خوردم
ناهار را با آب نارنجی که از درخت چیده بودم 
شام را در کنار شومینه  با صدای شاخه هایی که به سقف چوبی می خورد
و نفس کشیدم
بدون هراس از
نفس کشیدن

۱۳ آذر ۱۳۹۱

آخرین روز



صبح زود بیدار شدم. باران نمی آمد. به جز مادربزرگ همه خواب بودند. دوتا نارنگی در جیبهایم گذاشتم و بیرون آمدم.
هوا لطیف بود با سرمای دلچسب در اولین پیچ  ، مردمی در حال پختن حلیم  نذری مخصوص هنجن بودند. از آنها عکس گرفتم و ملاقه بزرگ را به من دادند که حلیم را بهم بزنم و آرزو کنم.
در بالای سر دیگ بزرگ و گم شده در بخاری که از آن بالا می آمد به شکستن طلسم جادوی  سرزمین رنجورم می اندیشیدم
کوچه گردی هایم را ادامه دادم و سر از باغهای روستا در آوردم. همه جا خیس بود و رنگین.
خرمالوها در زیر قطرات شبنم می درخشیدند
 و انارها شیرین و ترک خورده ...

















از دور صدای دسته که می خواندند می آمد . برای لحظاتی کوتاه آفتاب از زیر ابرهای بیرون آمد، درست همان موقع که در بالاترین نقطه جاده ایستاده بودم و تمام روستای در زیر نور طلای خورشید درخششی زرین پیدا کرد.
خود را به قبرستان روستا رساندم . امامزاده ای با گنبد هرمی شکل آبی انجا بود. و این هماهنگی ابی و طلایی
جایی با صفا برای مردن. بر روی قبرها برگهای زرد و نارنجی ریخته بود و نیمکت های سبز زمانی برای گفتگوی با مردگان در اختیار زندگان قرار داده بود.
برروی دیوار های  امامزاده اما عشق بود که جانشین مرگ شده بود. دختران و پسرانی که نام یکدیگر را با ذغال بر روی دیوار سفید حک کرده بودند.
به خانه برگشتم. همه بیدار شده بودند اما در رختخواب بودند. صبحانه کره و پنیر محلی  بر روی کرسی بود و بازی با خرگوش محدثه
جریان این بود که محدثه با خودش خرگوشش را اورده بود و رها که از هر حیوانی می ترسد .
تصور کنید یک بچه خرگوش ده سانتی و یک رهای یک متر و هفتادی  که هر بار که خرگوش به سمتش می آمد با یک حرکت محیر العقول  می پرید به سمت دیگر کرسی و مایه خنده ما می شد.
و او مدام از خودش دفاع میکرد که من بچه بودم یه گربه روم پریده و فلان و بیسار ما هم عمدا خرگوش را ول می دادیم تو اتاق تا به ترسش بخندیم
مامان محدثه هم با اغراق می گفت که یک شب خوابیده بوده خرگوشک گوش او را می خورده است
و رها حق به جانب فریاد می زد: دیدید این آدم می خوره !!!!!
ولی در طی این دو روز مامان محدثه نمی دونم چی به خورد رها داد و از چه روش روانشناختی استفاده کرد که من رفتم بیرون و اومدم رها داشت ناز می کرد خرگوشه را
بار دوم که اومدم بغلش کرده بود
بار سوم خودش می ذاشتم تو قفس و درش می آورد
اخر سفر می خواست یه خرگوش بخره ببره خونه
ادم اینقدر جو گیر؟ خداییش؟
بعد از صبحانه رفتیم حسینیه و برای نذری ظهر مامان محدثه نون قیچی کردیم.
کار نونها که تموم شد مردم هم کم کم امدند و بعد از نماز پخش غذا آغاز شد. من که دیدم نیروی کمکی زیاده نشستم و به مردمی که حرف می زدند و می خندیدند و بچه های که بازی می کردند و روحانی که همچنان به طرز بامزه ای سخنرانی می کرد و شماره ماشین می خواند گوش می دادم
و به قیافه رها می خندیدم که در حال پخش دوغ بود و خشم تمام زنان را برانگیخته بود
دوغ کم آمده بود و به او گفته بودند که به بچه ها دوغ ندهد و مدام متلک بود که از اطراف و اکناف به سرو رویش می بارید و اونم حرص می خورد و جواب می داد
خنده دار اینکه بعد از این همه  قلمبه شنیدن معلوم شد که بقیه دوغ ها یک جایی مانده بوده و کسی انها را ندیده بوده است!
ناهار که پخش شد و مردم رفتند در جمع کردن قاشقها و ظرفهای یک بار مصرف کمک کردم و از خداوند گرامی تشکر کردم  چرا؟
واقعیتش اینه که صبحی که حلیم به هم می زدم خیلی دلم می خواست و هنوز آماده نشده بود و من شیرازی هم که اهل تو صف ایستادن نیستم(توی شیراز زمان حضور من نذری را دم در می اوردند و تو صف ایستادن خیلیییییی زشت بود)
و فکر کنید سر صبحانه وقتی مادربزرگ با یک سطل حلیم آمد من چه حالی پیدا کردم
سرناهار هم ته دیگ های  ظرف بغل دستی دل و دینم را بر باد داده بود و فکر کنید وقتی بعضی از جمع آوری آشغالهای مامان محدثه با یک ظرف پر ته دیگ برشته پر روغن آمد من چه حالی داشتم
 کلا این سفر من هرچه می خواستم می شد.
زمانی که به آن برگریزان با جوی مارپیچ رسیده بودم شارژ گوشی و دوربین تمام شده بود اما من برگشتم ماشین و آنها را آوردم و روبروی منظره گوشی و دوربین را روشن کردم در حالی که با تمام وجود خواستم ....فقط یک عکس را خواستم....
به همین دلیل شما عکس آن جویبار را دیدید
بعد از خوردن ته دیگ دلپذیر جماعت را رها کردم که بروند برای بازگشت به تهران اماده شوند و من به دره ای رفتم که در حاشیه روستا است و هیچوقت فرصت نشده بود وارد ان شوم
و این چند ساعت آخر در آن دره پاییزی با آن ردیف درختان چنار و درهای چوبی باغ و درختان گردو و انار و تنهای من و فقط من





ان چنان بود که حتی نمی خواهم درباره اش بنویسم

۱۱ آذر ۱۳۹۱

شب روز دوم

مسیر را ادامه دادیم در حالی که هنوز مست چنارهای قرمز بودیم.هرچه جلوترمی رفتیم مه بیشترمی شد و یه جایی انقدر فضا سورئال شده بود که رها میگفت: بچا فکرکنم ما مردیم اما هنوز داغیم حالیمونیست
مه انقدر شدید بود که به رها پیشنهاد دادم برگردیم و او همه که اخلاق بز دارد گاز ماشین را گرفت و رفتیم تا ابیانه
و در نهایت حیرت از فصل پاییز به زمستان رسیدیم. شارژ دوربین عکاسی تمام شده بود شارژ گوشی من تمام شده بود و از این به بعد هیچ چیز ثبت نشد
ابیانه زیبا برف پوش بود با مه که لابلای درختان روستا بود. یادم نمی آید به تلافی چه کاری یه گلوله برف از پشت سر مالیدم توی صورت رها
وطبعا جنگ آغاز شد و محدثه هم در جبهه رها دو نفر به یه نفر. فقط من کنار ماشینی سنگر گرفته بودم که رویش یک لایه ضخیم برف پوشانده من بود و من به شیوه نانواها  خمیر چونه می کردم و ردیف برای خودم نارنجک درست کرده بودم و به سمت آنها پرتاب می کردم و تا زمانی که ذخیره ام تمام شد و دستهایم هم بی حس شده و انان ناجوانمردانه بعد از پذیرش ظاهری اتش بس دو نفری سرتا پایم را برفی کردند. اخریش وقتی بود که معصومانه داخل ماشین نشستم و ناگهان رها برگشت و یک گلوله توی صورت من ول کرد
شاد و شنگول و سرمازده و گل انداخته برگشتیم به روستا . همچنان جاده زیبا تا هنجن را همراه  موسیقی فریاد کشیدیم.
به هنجن که رسیدم هنوز هوا روشن بود و ماشین عبوری به زور به ما شله زردی داد عجیب خوشمزه ...مادر محدثه زنگ زد  یک پیشنهاد حیرت انگیز داد
گفت که می خواهد ما را به  دیدن جایی ببرد. یک شله زرد هم برای او گرفتیم و منتظرش شدم و امد و دوباره زدیم به جاده به سمت فریز هند. ده دقیقه بعد از خروجمان از هنجن پیچیدم در یک جاده خاکی و سربالایی که در انتهایش ایستادیم
اینجا وسط کوه چند تا باغ کوچک در کنار یکدیگر بودند. عجیب بود که بین ان همه کوه لخت لخت  ناگهان این مجموعه درخت
گویا زمانی پر از درخت سنجد بوده است و به همین دلیل نام انجا را  سنجیته گذاشته بودند. اما حالا تنها یک درخت باقی مانده بود.
قسمتی از این محل هم زمانی کوزه ای سفالی پر از گندم پیدا شده بود به همین دلیل بر روی یکی از باغها نامی محلی گذاشته بودند که به معنی دیگ پر بود
بالاتر که رفتیم با استخری بزرگ و پر آب روبرو شدیم. من و رها جا خورده بودیم اصلا انتظار روبرو شدن با این آب زلال   حیرت انگیز را که بخار از ان بلند می شد را نداشتیم. دستم را در زیر جویباری که به درون ان می ریخت نگه داشتم و اب ولرم بود اب از قناتی در میان کوه ها می امد
وسوسه پریدن در اب رهایم نمی کرد. سرانجام مسئله را با مامان محدثه مطرح کردم و گفت که عمق استخر خیلی زیاد است و جایی برای دست گرفتن ندارد . ضمن اینکه پدربزرگشان در همین استخر غرق شده است!
طبعا بی خیال شدیم.
مامان محدثه زد به کوه و ما گیج که چرا داریم از این تپه های بی اب و علف بالا می رویم و چیزهای عجیب نشانمان داد.
سوراخی هایی درکوه که در واقع خانه هایی دو اتاقه بودند. شبیه خانه اسکیمو ها در اعماق خاک. یک هال و دو اتاق کوچک در واقع که تنها ارتباطشان با خارج همین در وردی بود. سوراخ ها خیلی ویران شده بودند ولی به راحتی می شد نقشه ان را دید و یک مجموعه اپارتمان در کنار یکدیگر بودند! یعنی فکر کنم حوالی ده سوراخ یک یا دو خوابه انجا بود!
هیچ تابلوی از میراث فرهنگی یا هرچیز دیگر انجا بود طبعا نامش گبره بود اما
مامان محدثه باز هم بالاتر رفت و مرا حیرتزده تر کرد. قبرهایی  که هنوز استخوان ها در ان بودند. حفاران غیر مجاز به شدت به قبرها اسیب زده بودند اما از انجا که به نظر کارشناسی من آن خانه و این قبرها متعلق به انسانهای پیش از تاریخ بودند طبعا هیچ نوع طلا و جواهر ارزشمندی در ان پیدا نمی شد.مامان محدثه گفت که تنها کوزه های سفالی پیدا شده است.
روی قبرها سنگ های مثلثی بود که تنها یکی دو تا هنوز ایستاده بودند و بقیه افتاده بودند و به نظرم می شد خراش های عامدانه برای اینجاد نقوش ماهی شکلی را روی ان دید.
ضمن اینکه بر روی اسکت ها بعد از خاک یک ردیف خرده سنگ سیاه ریخته بودند که رسمی متعلق به گروه خاصی از انسانهای پیش از تاریخ است
یعنی رسما کفم بریده بود از دست مامان محدثه که اینقدر سورپرایزم کرد!
هوا تاریک شده بود و مه پایین امده بود . سکوتی عجیبی تمام کوه را فرا گرفته بود وهمی که از دیدن غارها و قبرها در ما ایجاد شده بود با مهی که پایین می آمد و تاریکی تشدید شده بود.
در سکوت و تاریکی و مه به سمت ماشین حرکت کردیم  و من کاملا رها را درک می کردم که  گریه می کرد.
در هجوم تاریکی و مه  آن موجودی که این همه سال پیش در این سوراخ زندگی می کرده به چه می اندیشیده ؟ با وحشتش از تاریکی و سرما و حیوانات چه می کرده ؟
رها با بغض  می گفت و هیچ  کس حتی نامشان را نمی داند، زمان حضورشان بر روی کره زمین و حتی تاریخ مرگشان را
منهم هی  به ریش اشک هایش می خندیدم و به مسخره اشعار خیام را درباره عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد برایش می خواندم
ولی خودم قلبم از این فضای وهم آلود فشرده شده بود
تجربه عجیبی بود

خواننده هاي خاموش هم روشن شيد لطفا

دوستان خانمي از آشنايان مجازي اين حكايت از عبيد زاكاني را بازنشر كردند بسيار مايلم كه نظرتان را بعد از خواندن حكايت بدانم اگر دوستش ...