پست‌ها

نمایش پست‌ها از March, 2013

لذت ببرم از مدت زمانی که حضور دارم در این چرخش فصلها

هر بهار از کوچه باغهای قصر دشت عبور میکنم، از دیوارهای باغهایی که بر سرشانه هایشان گل و سبزه دارند، از کنار شاخه های پر شکوفه ای که از پشت دیوارها سرک می کشنداز میان زمین سرسبز باغها به محله اجدادی می روم . نام زیبایی دارد "هفت توت"در آنجا بچه هایی را می بینم که بزرگ شدند، جوانان که میانسال میشوند و پیرزن ها و پیرمردهای که مدام فرتوت تر می شوندو خبر مرگ آنهایی که سراغشان را می گیرماین هم نشینی مرگ و بهار  همیشه برای من یک یادآوری مدام است که

توحیاط قابلمه گذاشتن باقله میپزن، از پنجره صدای گفتگوی بابایی ومادرم می یاد و بوی بهار نارنج

مادرک به بابایی می گه : از قابلمه، باقله نخور،  نمی پزهبابایی می گه : اینو بچه گی ها ننه مون می گفت که از  باقله  ها کش نریم، الان علم ثابت کرده که خوردن از قابلمه تاثیری در پختن باقله نداره 

قایق موتوری؟ دریاچه خزر؟ خداییش ؟مامانا آخه چطور این فیلمنامه ها به ذهنتون می رسه ؟

بچه های دو تا خونواده رفتن شمال سوار قایق موتوری شدن، وقت برگشتن دیدن یکی از مامانا روی زمین دراز به دراز افتاده و مامان گروه دوم داره تو سر خودش می زنه ...معلوم شد مامان اولی  به این نتیجه رسیده که بچه ها می خواستن با قایق موتوری از مرز رد بشن 

مادرک با شیفتگی به عملیات حیرت انگیز چند جوان پارکوری نگاه می کند و با احساس تمام می گه

خدا حفظتون کنه ، ننه تون داغتون نبینه  چقد دیوونه زیاده

جملات قصار مادرک 2

از وقتی کونِ جارو  برقیو کنده شده ،نفسش باز شده...تبصره: مدتی پیش خواهرک سیم جارو را محکم کشید، بخش پشتی اش جدا شد

نفرین نارنج

دایی بزرگه خانه ای خریده بودخانه ای صد ساله آجری با حوضی بزرگ پر از ماهی قرمزدو دیوار بلند که پوشیده از یاس  سپید بود و شبها که در  روی تخت های چوبی حیاط می خوابیدی بالای سرت گلهای یاس چون ستاره های چشمک زن می درخشیدنددرخت نارنجی عجیب بزرگ در میانه حیاط که هر بهار غرق شکوفه می شد شیروانی که صدای باران را به ما میرساند و اتاقهای دو در و چهار در و شش در با پنجره های چوبی  که با یک مهتابی به یکدیگر راه داشتندخانه حتی تون حمام و پله های سنگی وگلخانه هم داشتخانه ای تمام عیاردایی و همسرش  بی رحمانه درخت های خانه بریدند و حوض خانه را پر از خاک کردنددور مهتابی را دیوار کشیدند، پنجره ها را آهنی کردند، گلخانه را پارکینگ و درخت یاس را بر زمین انداختند تا دیوار های بلندتری بسازنداماآن زمان  که بی اعتنا به مخالفت های دیگران درخت نارنج پرشکوفه پنجاه ساله را بریدندتن مادرک لرزیدمدتها گذشته است و خانواده دایی  بزرگه سالهاست که  ازهم پاشیده شده و مادر و پدر ، خواهر و برادر  در آرزوی مرگ یکدیگرند و دلایل بیشماری برای تنفر از یکدیگر دارندامامادرک  همچنان عقیده داردکه همان روز که  ریشه درخت را سوزاندند، …

خواهرک در حال جاروبرقی کشیدن

مامان این پنبه های بالش ها که چسبیدن به قالی پاک نمی شهپس بایه جارو دستی نم دار بکشیتصحیح می کنم  ... به قرعان همشو داره می کشه بالا

بهار مست

یه پراید پر از دختر شیرازی سرخوش از کنارمان رد شدند ویکی سرش را بیرون آورد و با صدای جیغ جیغویش به سمت من و خواهرک فریاد کشیدخوووووووووووووشگلا عیدتون مبارککککککککککککککاینقدر صدای خروسی اش شادمان و پر انرژی بود که تمام کوچه را به خنده انداخت

بخوریمشون

پسرخاله های دوقولم که یادتان هستمادرک هر وقت می خواهد به فسقلی ها غذا بدهد،پ ارچه ای پهن می کند زیرشان که با آرامش بریزند و بپاشندحالا هر وقت که مهمانها زیاد هستند و سفره روی زمین می اندازیمقبل از بشقاب و قاشقاین دو تا با جدیت تمام می روند وسط سفره می نشینند، منتظر

آبشار طلای خانه ما در بهار شیراز

تصویر

میگه چون تو هیچوقت شعر عاشقانه نمی خونی ، فکرکردم نکته انحرافی داره

با احساس تمام این شعر ازپوریا عالمی را برای خواهرک می خونم

.
.
اما تو رفته ای...
تو رفته ای و بحران نوشیدن چای
بی تو دراین خانه
مهم ترین بحران خاورمیانه است
و این احمقها هنوز سر نفت میجنگند

.
.
.
با جدیت گوش داده و شادمان ازپیدا کردن پاسخ می گه
.
.
قند رفته؟

گفتگوی های مادرک و خواهرک سری 3

مامان دیدی فشفشه روشن کردیم ای امیرعلی خرو ترسید؟کی خره؟هیچکس بابا، امیرعلی ترسید وقتی فشفشه هوا کردیمآره خب، خرو کیه؟می گم به خاطر فشفشه بچه و ترسیدولی  ماکه خر نداشتیممی دونمخب خرکی بود پس؟من مامان! من خرم... به خدا!... خرم  من...من

حالا زنش سه روزه توخونه راهش نداده

دایی ام تو کار مبلمانه و یه کارگر تپلِ ساده دلی داره که از گربه ها هم خیلی می ترسه جعفر این روزها خیلی تحت فشاره به خاطر حجم عظیم خانمهای مشتری که برای این روزهای عید مبلهایشان را می خوانداینقدر که شب تو خواب هم حرف زده و گفته:اعظم خانم ،سر علی فردا  صبح گا، مبلاتو می یارم، پاتم پاشوره می کنم...پاشوره کردن: کنایه از شستن دم حوض

گفتگوهای مادرک وخواهرک سری 2

- ووی دختر، گمونوم دوباره جنا پیرنوم بردن 

-بلوز تو به چه درد جن جماعت می خوره
-  می برن که بوپوشن  
- قبلا هم  برده بودن چیزی؟
- ها او دفه ام تشکوم برده بودن 
- تشکت برای عروس دوماد برده بودن
- نم دونم آم لکِش کِرده بودن

اسم اون محصولی که تلویزیون تبلیغ می کرد چی بود؟

همش نگرانم که اون موقع که خودم را از خنده خیس کردم ، سال تحویل شده بود یا نه

از اون یکی اتاق صدای گفتگوی مادرک و خواهرک شنیده می شود

- دسوم نمک نداره که دویست تومن دادم موهاتو فر کردی حالا نم یویی ابروم برداری- دویست تومن نبودکه- صد وهشتاد تومن- نه مامان خانم، صد و هفتاد و چهار تومن بود- پنج تومن هم که پول آژانست دادم- نه خیرم خودم رفتم ،پولی که دادی گوچه فرنگی خریدم- ووی اونم چه گوجه های  همش ریز و له - وووی مامان له بودن؟ بشکنه این دست که نمک نداره- دست من نمک نداره  که پول دادم سرت فر کردی...این داستان دل انگیز همچنان ادامه دارد

جملات قصار مادرک

ننه این لپ تاپو می ذاری رو تناسلت، ضرر داده ها

دلم گرفت

در فرودگاه زنی دوان  دوان و با چهره ای نگران فریاد می زد:مال منه آقا مال منه معلوم شد که سبزه  و تنگ ماهی را جا گذاشته بود و نظافتچی در حال برداشتن انها بودمرد نظافتچی و مردم تماشاچی شادمان به رسیدن زن به ماهی و سبزه اش می خندیدند..در بخش بازررسی خشمگین از افتادن لپ تاپم درشلوغ بازی های خانمهای حراستی تنگ ماهی و سبزه راکنار کامپیوتر بازررسی دیدم

می گن بهشت یه جایی که تو اونجا...

تو جاده یه کامیون سراپا خاک، با یه عالمه بار که هم کج بود و هم مرتفع و از این ور جاده به اون ور جاده تلو تلو می خورد و برزنتش تو هوا می پرخید و  می رفت رفت که بپیچه که  رها داد زد: راهنما زد...کامیونه  راهنما زد منم  جیغ می زدم:کامیون راهنما زد؟ پس معلومه ما مردیم ...ما مدتها است مردیم و خبر نداریم 

آتیش به سر بهتره فکر کنم

خب فکر کنم اسم گیس طلا مناسب کله ای نباشد که شراره های قرمز رنگ از آن زبانه می کشد

و فقط تصور کنید چهار ساعت توی جاده با یه گه مرغی تنها باشید، خدا نصیبتون نکنه

صبح  زود توی یه قهوه خونه  بعد از جنگل به رها که صورتش از خواب و اخم و تخم به هم گره خورده می گم 

آدمها دو دسته ان
دسته اول امثال من که با شادمانی و سرحالی صبح زود بیدار می شن و دسته دوم امثال تو که وقتی صبح زود بیدار می شید اخلاقتون گه مرغیه
و علت این تفاوت هم به اجدادمون بر میگرده
اجداد من  موجودات خل و چلی بودن که هر شب که آفتاب غروب می کرده ، وحشت زده فکر می کردن که پایان ِدنیا رسیده و با غم و غصه به خواب می رفتن  و وقتی صبح دوباره خورشید بالا می اومد ، سرحال وشادمان می دیدند که یک روز دیگر برای زنده بودن فرصت دارن و شنگول می رفتن سر زمین هاشون برای کشاورزی
اما اجداد تو اون انسانهای اولیه ای بودم که تمام روز به بدبختی از دست موجودان وحشی فرار می کردن و شب سرانجام یه سوراخ پیدا می کردن و درش را بستن و بالاخره با آرامش می خوابیدن تا صبح که باید بیدار بشن و از تنها جای امنشون بیرون بیان و با ترس و خشم دوباره به جدال جک و جونورهای آدمخوار برن

مدیونید اگر فکر کنید دارم پز می دم

خواستم بگم که
کنار دریا نشستم و تمام آب مثل یک ملافه تازه شسته شده است و تنها نوک ماهی هاست که چین های دواری در این پارچه آبی- خاکستری ایجاد می کند و آفتاب ولری شانه هایم را گرم می کند
صبح هم رفتم به یک بازار محلی پر از بوی ترشی و سبزی تازه و صدای حراج ماهی ماهیگیرها، پیرزنی را دیدم که گلهای یاسمن های بنفش می فروخت و
.
.
.

مبلها و میزها و آباژورها و پرده ها و قاب ها و دکوری ها و قالی ها و گلدانها ...سرسام

چندباری بود که یکی از همسایه ها اصرار داشت که به خانه اش بروم و برای تغییر دکوراسیونش نظر بدهم
بالاخره دیروز فرصتی شد و رفتم 
وارد خانه شدم، به همه جا نگاه کردم ،  نشستم روی مبل و چایی اش را خوردم و گفتم
تغییر دکوراسیونش به شهامت زیادی احتیاج دارد و گمان نمی کنم که او توانش را داشته باشد
از آپارتمانش بیرون آمدم ، وارد خانه خودم شدم و به بامبوهایم سلام کردم
و نفسی به راحتی کشیدم

سایت باستان شناسی گیس طلا

دو تا ظرف  غذا که از خانه میزبانی آورده بودم و مدتهاست که سراغش را  می گیرد پشت کتابخونه !لای کتاب نگهدار خوشگل نقره ای که به محض خرید گم شده بود، داخل کمد ظرفهارژلب خون خری مورد علاقه ام داخل قالیچه لوله شده یک عدد رسیور آنالوگ متعلق به عصر مزوزوئیک در بالای کمدآشپزخانهیک بسته آرد سفید باز نشده در کمد زیر ظرفشویی کنار پودر لباسشوییمی گم اگه همینطور به خونه تکونی ادامه بدم شاید بتونم اون دری که به سرزمین نارنیا می رود را هم پیدا کنم

ها دیدید منم بلدم مناسبتی بنویسم

مهناز تنها خانم متاهل کلاسمان بود  روز زن، توی ناهارخوری، با خجالت و خنده تعریف کرد که وقتی ما- بقیه دخترها- از کلاس بیرون رفتیمپسرهای کلاس  روز زن را به او تبریک گفتند

تو نمی فهمی، هی ذوق می کنی...هی ذوق می کنی

می دونی تو مثل  بچه ها  برای هر چیز جدیدی ذوق می کنی؟وایییییی امیررررر آره فقط تفاوتتون اینه که اونا بعد از چند بار می فهمن این پدیده تکراریه 

مرگ شیرین

امروز  برای بچه های انجمن شعر فرهنگسر از نظامی گفتم. از نبوغش در تمثیل و خمسه شکوهمندشاز هوش و غرورشیرین ...غروری که ترجیح می دهد  زنی باشد که در عدالت  پادشاهی  می کند تا معشوقه شاهزاده ای هزار سودا باشد و سرانجام تنها در کسوت یک ملکه تمام قد با خسرو ازدواج می کند. از خسرو که با خنجری در پهلو تشنه است اما شیرین را از خواب بیدار نمی کند کهدگر ره گفت با خاطر نهفته                 که هست این مهربان شبها نخفته  آخر کار برایشان از مرگ شیرین گفتم  که  با آرایشی تمام و کمال، ظاهرا آماده برای ازدواج با قاتل خسرو، شیرویه،  به اتاقی که جسد خسرو در آن  است می رود و  و خنجر بر تن خود می زند.و همان بخش را هم برایشان خواندم. خودم تا به حال این قسمت را نخوانده بودم . از همان بیتهای اول خطر را حس کردم. اشعار عمیق و تصویرها سرشار بود. به اینجا که رسیدم  دیگر نفسم بالا نیامد. 
جگرگاه ملک را مهر برداشتببوسید آن دهن کاو بر جگر داشتبدان آیین که دید آن زخم را ریشهمانجا دشنه‌ای زد بر تن خویشبه خون گرم شست آن خوابگه راجراحت تازه کرد اندام شه راپس آورد آنگهی شه را در آغوشلبش بر لب نهاد و دوش بر دوشبه نیروی بل…

همش هم به این خاطر که می خواستم از نوشتن 15 صفحه درباره سینمای دهه شصت فرار کنم

باتری ساعت دیواری  را امروز عوض کردموقتی  ساعت را پایین آوردم ،دیدم کثیف استتمیزش کردموقتی خواستم وصلش کنم جای دستِ کثیفم روی دیوار موندبا دستمال مرطوب جای دستم را پاک کردم
یه خورشید سفید با شعاع های خاکستری روی دیوار ایجاد شدهی شعاع ها را پاک کردمهی خورشید بزرگتر شدمجبور شدم کل دیوار را بشورم
وقتی نیمکت را برگردانم سرجاشدیدم دیوار بغلی که  بهش تکیه دادم بودم کثیف شده
این داستان هنوز ادامه داردفقط نویسنده از شدت زانو؛ کمر و گردن درد
جان ِنوشتن ندارد

یه احساس خاص عرفانی دارم الانه نسبت به این خانمه

مدتی است خوابم کم شده است و در حال آزمایش انواع روش برای افزایش خواب هستمدیشب یه صدای مدیتیشن از اینترنت دانلود کردم که شاید فرجی بشه
خداییش صدای خانمه خیلی ملایم و شیرین بود و هی قربون صدقه ام می رفت که تو خوبی و موفقی وشاد و پولداری و منم خر کیف همون وسطاش خوابم برد
نصفه شبی که از خواب پریدم و ساعت را نگاه کردم دیدم اتفاقا مدت خوابم را به شدت کوتاه کرده به جای اینکه بلند کند.تا صبح به قول شیرازی ها پ ل ه مرگ دادم و امروز که تو بیداری کامل گوشش دادم ، دیدم جملات آخرش اینه :
اکنون تو از خواب بیدار می شوی
بیدار شوتو کاملا هوشیار و سرحالی
اکنون چشمهایت را باز می کنیو خواب را کاملا از وجود خود پاک می کنی

پذیرش حقارت

مریم یادتان هست؟ دختر خدمتکار فرهنگسرا که فلافل تند بهش داده بودمتمامی همکاران فرهنگسرا به خودشان اجازه می دهند که سر او فریاد بکشند و قربان صدقه نگار  که دختر مدیر است، بروندامروز نگار ، مریم را کتک زدمن مریم را با خودم به کارگاه بردم و برایش تاجی با مقوا و پولک درست کردمتنها لبخند امروزش زمانی بود که تاج را جلوی آینه بر سرش گذاشتمساعتی بعد  تاج را درون سطل آشغال دیدممعلوم شد که نگار شرط بازی با مریم را دور انداختن تاج گذاشته بوده است.

فقط نمی دونم مضرات ما بیشتر بود یا ماهواره

امشب تنها خانم متاهل مجلس ،مدت زمان زیادی از مهمانی را جلوی تلویزیون نشسته بود و سریال حریم سلطان نگاه می کرد و هیچ جوره تلویزیون را رها نمی کرد
بقیه  به احترام او در سکوت به سقف یا به لیوانهایشان خیره شده بودند اما پس از مدتی رها طاقت نیاورد و شیطنتهای خودش را شروع کرد و بطری بازی راه انداخت و  در نتیجه آن اولی مجبور شد با باسنش بنویسد روی زمین" بغبغان " و  دومی که خجالتی ترین موجود جمع بود، مجبور شد با جواد ترین آهنگ ممکن  برقصد و بقیه هم به سئوالاتی فاجعه بار  درباره اولین قرار ملاقاتهای عاشقانه شان باید  پاسخ می دادند  بخصوص که یکی از مهمانها یک روانشناس با تخصص سکس تراپی بود.مجلس شاد و پر خنده شده بود و خانم هم که مدتها بود حریم سلطان را فراموش کرده بود و فعالانه در بازی ها شرکت میکرد
آخر مهمانی  که شوهرش به دنبالش آمد خسته  بود از خندیدن و به سختی دل می کند از جمع  و درحال خروج  با هیجان به سئوال بطری پاسخ می داد که همسرش 5 دقیقه ای است یا 45 دقیقه ای