پست‌ها

نمایش پست‌ها از March, 2012

هفت تنان

تصویر
افسانه ای هست که هفت درویش در این خانه بودند و هر کدام که به دیار دیگر رفته؛ دیگران او را خاک کرده اند تا آخرین نفر

زمان مرگش که فرا می رسد به شهر می آید و از کسی برای خاکسپاری کمک میخواهد

مرد زمانی که به باغ می رسد هفتمین درویش را خفته در قبر می بیند

و حقیقت اینکه کریم خان زند در این باغ خانه ای ساخته و بر روی هفت قبر ، سنگ قبرهای بدون نام و نشان انداخته است .

لطف این درویشان بود که تمام مدت حضورم باران بارید

بارانی که

عطر بنفشه و شب بو را دو چندان کرد

چمن را سبزتر

حوض آبی را خط خطی کرد و ماهی های قرمز را رقصان

و درختهای چند صد ساله را جوانتر

جوان راهنما برای بازدیدکنندگان داستان نقاشی شیخ صنعان و دختر ترسا را باز می گفت و من در ایوان نشستم و به موسیقی بارانی گوش می داد که با ریزش روی چراغها به بخاری رویایی تبدیل می شد








علی ابن حمزه

تصویر
به امامزاده های استان ما هیچ اعتباری نیست اینقدر که زیادند و زیادتر هم می شوند . بالاترین رقم در ایران!

خوب به گمانم این مردم آنقدر سهل گیرند که وقتی آدم خوبی در روستایشان می مرد، حتما زن سید خیرخواهی پیدا می شد که خواب ببیند او از نوادگان امامی بوده و فورا ضریح و بارگاهی

آنچه که برای من جالب است صندوق پاندورایی است که "امید" آن را ساخته است

و من عاشق آینه کاری های پاندورای خودم هستم

هر سال از حیاط پر از گلهای سینره اش و حوض پر از ماهی اش رد می شوم و وارد اتاق آینه می شوم. مست و مدهوش روی زمین دراز می کشم و در اشکال هندسی که نور و رنگ در آن هزار بار می شکند غرق می شوم

و به ذهن و دست هنرمند ریاضی دانی فکر می کنم که از تقسیمات دایره این همه گل و گلبرگ آفریده این همه نور و رنگ










عاشقم من عاشقی بی قرارم

تصویر
یعنی تو عمرم اینقدر حال نکرده بودم که درخانه زینت الملوک

حالا اینکه چه خونه صمیمی جیگری بود به کنار، آقا تمام مدت اینا آهنگهای گذاشته بودن با تک خوان زن که تمامی ترانه های قدیمی را می خواند

و این صدای زنانه چنان جادویی ایجاد کرده بود که هیچ توریستی وقتی وارد خانه می شد ، تمایلی به خروج از آن را نداشت

پیرزن ها و پیرمردها روی سکو ها و تنه درخت و صندلی ها نشسته بودند و به خاطرات خود لبخند می زدند

بچه های با حوض و ماهی های آن بازی میکردند

و جوانها پالوده می خوردند و می خندیدند و عکس می گرفتند

منم مدت طولانی ...خیلی طولانی در ایوان آینه کاری نشستم و به مردمی نگاه می کردم که مدتها بود چنین در آرامش ندیده بودمشان





و ما چقدر زود دست از رویاهایمان میکشیم

تصویر
نارنجستان قوام را بسیار دوست دارم . مانند تمامی خانه های قدیمی شیراز که حوض دارد و ایوان و نارنج
اما این بار دیدن نارنجستان برایم لذتی دو گانه داشت

دفتر کار آرتور پوپ

سالی که من به دنیا آمدم در شیراز مرد و در اصفهان به خاک سپرده شد...

دفتر کارش در زیر زمین نارنجستان است و حضورش در تمامی اشیایی که کشف و مطالعه و معرفی کرده بود.

آن روغندان سفالی

این کاسه با طرح بز شاخدارش

آن جام شیشه ای

این کاشی هفت رنگ

و داشتن خواهرکی باستان شناسی که کلی اطلاعات داشت که تو نمی دانستی؛

زمانی که از زیرزمین به روشنایی آمدم حسرتی پایدار در دل داشتم

از امریکای 1925 به ایران 1304 آمدن برای رسیدن به رویا




عکاس:مصطفی معراجی

مسجد نصیرالملک

تصویر
امروز به شیرازی ترین مسجد دنیا رفتم

مسجدی که کاشیکاریش شاد و پر از رنگهای قرمز بود

مسجدی که کسی دم در به خانمها چادر نمی داد

مسجدی که شبستانش زنانه مردانه نداشت

مسجدی که می شد در محراب آن عکس گرفت

مسجدی که به تمام سوراخ سنبه هایش می شد سرک کشید و هیچکس هیچ تذکری در باب حجاب نمی داد

مسجدی که می شد زیر طاقهایش دراز کشید و به نوری که از پشت شیشه های رنگی به درون می ریخت خیره شده و حضور خدایی را حس کرد که مدتها بود دیگر مال ما نبود
خدایی

شاد و صمیمی و مهربان است














گذشته هیچ وقت نگذشته

امروز با خواهرک خیابان ارم و باغ ارم را قدم زدیم
در تمام مدت من به دوستی چهار دختر نوجوانی می اندیشیدم که پاتوقشان ارم بود. من؛ ماندانا و سارا و شراره

از آن دوستی های نوجوانانه و بدون قهر و آشتی

دوستی های که از تمامی امواج گذر زمان تاب آورده است... 30 سال

شراره زیباترینمان بود. به شدت باهوش ، معلمین برایش آرزوها داشتند اما ماجراهای خانواده بی درو پیکرش و عشاق فراوانش سرش را بدجوری شلوغ کرده بود. در همان 18 سالگی با مردی آنچنان جذاب ازدواج کرد که متوجه بی اراده گی اش نشد با او به کلمبیا رفت و از انجا دیپرت شدند و مرد با ازدواج با زنی کلمبیایی مشکل خود را حل کرد و شراره به تنهایی با پاسپورت سوئدی خواهرش به کانادا رفت و از ظرفشویی شروع کرد تا الان که کارمند ای بی ام است و چاق شده و همسری بی روح و سرد کانادایی دارد و دختری بور و سفید که از زیبایی او هیچ بهره ای نبرده است.شراره اصرار دارد که خوشبخت است. اصراری که اندکی شک را موجب می شود.

سارا رویایی ترینمان بود. با انواع استعدادی های هنری در نقاشی و موسیقی و گریم، با خانواده ای اصیل که با ازدواج او با مردی مسن مخالفتی نکردند چرا که پول مرد مانع…

کمی هم از سینما بگوییم

خواهرک همچنان چندین هارد پر از فیلم دارد و من نمی دانم رشته من سینما است یا او
هر روز بعد از شام و نهار با شکمی پر و احساسی دلپذیر با هم فیلم نگاه می کنیم،من با زیر نویس فارسی و اون به زبان اصلی. بعضی وقتها که از زیرنویس حرصش می گیرد فیلم را نگه می دارد و ترجمه صحیح را برای من می گوید. و من هم اصلا خجالت نمی کشم که اینقدر باسوادم
این چند روز تمام چهار قسمت جک اسپارو را دیدم و کلی باش حال کردم
با اون انیمیشن اموزش اژدها هم کلی خندیدم
ولی امروز بعد از مدتها فیلمی دیدم که عجیب حکایت این روزهای ما بود
فیلم V for Vendetta به کارگردانی James McTeigue توصیه می کنم ببینیدش
و علاوه بر نفسی که نخواهیدکشید در مدت فیلم از دیالوگهای زیبای ان لذت ببرید و مهمتر از همه بازی ناتالی پورتمن است. برای من مقایسه بازی های ناتالی پورتمن و کایرا نایتلی خیلی جالب است.
این دو با وجود شباهت ظاهری چقدر در کارشان متفاوتند. پورتمن نقشهایش را عمیق و انسانی می سازد و کایتلی سبک وسطحی
به همین دلیل بسیار متاسفم که نقش سابرینا در فیلم A Dangerous Method را نایتلی بازی کرد و می توانم تخیل کنم اگر پورتمن این نقش را اجرا کرده بود…

اسکروچ عاشق

مادرک یک روح خفته اسکروچ در درون خود دارد که تنها هنگام دور انداختن اشیا قدیمی از خواب بیدار می شود
اشیایی به شرح زیر:

دستگیره های سوخته

استکانهای که دسته های فلزیشان سالهاست گم شده

آباژوری که فکر کنم از ابتدای خلقتش چتر نداشته

کاردهایی با دسته های لق شده

بدتر از همه جورابهایی که به عنوان دستمال کهنه کشیدن از آنها استفاده می کند

هر سال عید یک مثلث درام جنایی پلیسی بین من ، مادرک و این لته کهنه ها فیلمبرداری می شود

و در پایان همیشه من و خواهرک موفق شده و انها را یواشکی معدوم می کنیم و مادرک با هوش تصویری فوق العاده اش به سرعت متوجه شده و با آهی از ته دل میگوید:

آخی....بدجنسا ....حیفشون بود

و وقتی ما به قیافه مغمومش می خندیم برایمان آواز میخواند:

به من نخند یه روز کسی دل به دلت می بنده ...

خواهرک حلاج می شود

شب- داخلی- اتاق خواب تاریک

من:خدایا خواهش می کنم نه خدایا

خواهرک: چی از خدا خواستی با این حرارت؟

- که دماغم چیکه نکنه

- آرزوت این بود؟!

- خب به تجربه ثابت شده این کوچیکارو بیشتر اجابت می کنه ...ببین الان دستم خورد به یه جعبه دستمال کاغذی که قبلا نبود و ...... خدا فرستاده

- نه! خواهری....اونو من برات آوردم ...چون ...تو ....سرما خوردی

.

.



هر دوتامون ساکت شدیم و من دارم دنبال یه جواب با حال می گردم که خواهرک با لذتی وصف ناپذیر و صدای جیغ جیغوش فریاد می کشه :

-هوراااااااا انا الحق

به نیابت از همه شما زیارتش کردم

تصویر

تحویل سال بااعمال شاقه

شرح عکسهای تحویل سال:
خواهرک از حمام بیرون دویده و با ملافه و حوله سر سفره نشست و با موهای خیس شبیه اون زن قاتله تو فیلم حلقه شده بود

بابایی شلوارش را گم کرده بود و با زیرشلواری سر سفره نشست در حالی که دستهایش را به طرز آبروبری جلوش گرفته که مثلا زیرشلواری دیده نشه

مادرک یا تمام مدت داره با لپ تاپ حرف می زنه یا وحشتزده است که ارتباطش با آبجی ها در اوو قطع شده است

من پایم به لبه در گیر کرده و با انگشت خونین سر سفره نشسته ام و لبخند دردناکی روی لب دارم

.

.

.

چه سالی شود امسال .....

گزارش یک روز قبل از عید

پارسال که نبودم با چت و ایمیل دیوارهای خانه را رنگ کردم. خیلی خنده دار بود. من رنگ هر دیوار را مشخص میکردم و یک نمونه عکس را ایمیل میکردم. خواهرک با کمک نقاش رنگ را می ساخت و روی دیوار می زدند و عکس میگرفت و برای من ایمیل می کرد ودوباره ودوباره

پیرمردصبور نقاش اینقدرحال کرده بود که به خواهرک پیشنهاد داده بود وردستش شود. خواهرک قبول نکرده بود اما درصد رنگها را برایش نوشته بود تا در خانه های دیگر هم هنرنمایی کند.

امسال بالاخره نتیجه کنترل از راه دور خودم را دیدم

آخ که چه لذتی دارد دیدن این همه رنگ بر دیوار... گل بهی و صورتی و نارنجی و سبز پسته ای که با چرخش آفتاب در خانه رنگ به رنگ می شوند

خانه عروسکی شده است

بامزه اینکه بابا و مامان هم مقاومتی نشان نمی دادند و الان هم کلی کیفورند

عصری رفتم یک عالمه مقوای های رنگی گرفتم برای حاشیه عکسها و نقاشی ها و گلدوزی های که نصب نکرده اند تا من برسم(مثلا هنری خانواده هستم دیگه ..بابا همیشه می گفت کارخونه بنز ،ژیان تولید کرده :)

و در خاطرات غرق شده ام

این گلدوزی را آبجی دوم کار کرد وقتی پشت کنکور بود و مدام رتبه پزشکی می آورد و گزینش رد می شد

این تکه دوزی را…

انگار که شیشه های پنجره چشمانم را کسی شسته است

در شیراز هستم و باد می آید و آفتاب گرم است و آسمان آبی ...

اندیشه های یک خانه تکان

خانه تکانی می کنم
همه می دانند که من آدم مرتبی نیستم. خانه من همیشه نسبتا تمیز و نسبتا مرتب است . شما این نسبتا را غلیظتر بخوانید.

از روزی که به این خانه آمدم دست به هیچ تمیز کاری زیربنایی نزدم و امسال که بهانه ای نداشتم و تزم هم تمام شده است.

خب به شیوه خودم نسبتا خانه تکانی کردم

مثلا کاملا حواسم بود که دستمال را روی آهن پنجره بکشم و به دیوار نرسد که آن وقت مجبور می شوم کل دیوار را بشورم(که آخر هم مالیده شد )

یا حواسم هست که کمدها جابجا نشوند که مجبور نشوم زمین زیر شان را دستمال بکشم(که برای ورود میز به اتاق مجبور شدم کتابخانه را جابجا کنم)

لذت بخش ترینش دور ریختن بود. من دور ریختن را خیلی دوست دارم. شیرازی ها عقیده دارند جنس قدیمی و کهنه پس از مدتی "کفرات" می گیرد و باید دورش انداخت. دقیقا نمی دانم کفرات یعنی چه اما دور انداختنش خیلی مزه می دهد.

وقتی داشتم لباسهای زمستانی را جمع می کردم و با خودم فکر میکردم که شش ماه دیگر که این لباسها را بیرون می آورم( به این هم فکر کردم که آیا زنده هستم یا نه . من کلا برای مرگ خیلی آماده ام) در چه وضعیتی هستم؟

چقدر تغییر کرده ام؟

چه اتفاقاتی برای…

یعنی آخر انحرافه ذهنش

وای امیر ریزش موهام زیاده دارم کچل می شم

کچلی چیز بدی نیست ، اسمش بد در رفته که دست زیاد نشه ، عین جا کشی می مونه

؟!!!!

برای بهمن

مادرک برنامه ریزی دقیقی کرده بوده که یا چهار تادختر داشته باشد و یا چهارتا پسر
و برای هرجنس هم اسم هایش را جور کرده بوده

مثلا پسرها قرار بوده است ارسلان و اردوان و اردشیر و اردلان باشند و یا گشتاسب و لهراسب و طهماسب و جاماسپ

و من همیشه خدا را شکر کرده ام که سومین دختر بوده ام و نه سومین پسر

به هر صورت مادرک الان چهار دختر دارد و برای هر کدام اسمی زیبا انتخاب کرده و به بابایی می گفته که برود اداره ثبت احوال شناسنامه را بگیرد

و پدرجان در هر بار رفت و برگشت ماجراهایی عجیب را از سر می گذارنده و باشناسنامه ای و اسم اشتباهی بر می گشته که دعوایی طوفانی را به دنبال خود داشته است .

اسمی که مادرک برای من انتخاب کرده بود و نشده بود که بشود،‌ دیانا بود، الهه شکار یونان،

به همین دلیل در کودکی من که بچه ای رویایی و خجالتی بودم ، همیشه دلم می خواست نامم دیانا می بود


نام او زنی جنگجو را برایم تداعی می کرد، ملکه جنگل، قدبلند با بدنی آزموده و تیر و کمانی آویخته ، آزاد و رها با گوزنی شاخدار که همیشه او را همراهی میکرد.

و من در رویایم چون تندر و باد در میان درختها می دویدم

ما همه گدایان روزگار

برای خرید خونه پول کم داشتم ، سند توآل کردم برای همه دوستام که پول داری؟
جوابها به شرح زیر بود:
من کیم؟
شما؟
توچی در مورد من فکرکردی؟

و آخری بیتا بود که گفت:

زدی به کاه دون عزیزم

یعنی من عاشق لبخند های محترمانه آقاهه بودم

معصومه رفته دم در مغازه می گه :آقا چس فیل دارین؟
- نه خیر

- پس چرا بوی چس فیل می یاد؟

- این بوی ذرته ، بدم خدمتتون

همین مگه شما به فکر مردم باشی عزیزم

خانم گوشواره فروش توی مترو می گفت : به دلیل تغییر شغل حراج کردم
پرسیدم: و شغل جدیدتون ؟

با احساس بامزه ای از تاثر و همدردی گفت:

خانم مردم گرسنه ان ...می خوام دونات بفروشم

یه جور تبلیغاته مثلا؟ که مردم بیان تو حموم رگشونو بزنن؟:)))))

گرمابه امیر کبیر

و نگاهش...

در پاکت کاغذی یک شیرینی خامه ای باقی مانده بود. احسان پاکت را به کودکی دست فروش داد
خیلی تلاش کردم تا بر کنجکاویم غلبه کنم و به کودک در زمان باز کردن پاکت نگاه نکنم

من نگاه نکردم

اما مردی که اندکی جلوتر روی زمین نشسته بود و لیف می فروخت به پسر نگاه می کرد

سال بدی در راه است

یک کم پول دارم و همه روانی ام کردن از بس گفتن نگهش ندار
برای همین دارم اون پایین مایین ها دنبال یه لونه برای خرید می گردم

و در این گشت و گذار ها آنچه که بیش از همه آزارم می دهد

چهره فقری که آزار دهنده تر و عیان تر شده است

راننده تاکسی امروز به پیشانیش می کوبید و می گفت:

خانم فکر کنم تو دنیا هیچ دردی بدتر از شرمنده شدن شب عید جلو زن و بچه نیست

می کوبید به پیشانیش و دوباره تکرار می کرد

سکوت می کرد و می کوبید به پیشانیش

...

آخ زانومممممممممم

خب من بین حفاظت از جان خودم و حفاظت ار گلدانهایی که امروز خریدم و خوشحال داشتم می آوردم خونه، دومی را انتخاب کردم و در نتیجه ....

روز سختی بود

خوبی این روزهای سخت اینه که آخرش به الان ختم می شه:
روی صندلی راحتی پاهامو دراز کردم با یه بستنی معجون تو دستم

امریکن آیدل تکراری نگاه می کنم

و منتظرم که درد آروم آروم از پشت و پاها و گردن و روحم بره بیرون

از نتایج ضعف حافظه تاریخی و عدم انتقال تجربیات بین نسلها

یک خانم معروفه ای بوده است ساکن شهر نو ؛به نام سالار اعظم

حالا یک دسته سینه زنی در محله شهر نو سابق وجود دارد به نام عزاداران سالار اعظم

قابل توجه علاقمندان به فردین

فردین هم بعد از مدتها می خواد سفر عید را که منهم نیستم برود . و از انجا که همسفرهای جدید اعصاب خورد کنمان را نمی شناخت ،داشتم اماده اش می کردم که با فرزاد آشنا بشه بهش گفتم که مواظب باش اصلا نفهمه که تحصیلات و سواد داری ، چون احساس می کنه که خودش روشنفکره و دهنت را با وراجی هایش سرویس خواهد کردفردین هم فورا در نقش یه روستایی چرک و چلوم فرو رفت که با لهجه من در آوردی اش با فرزاد فرضی گفتگو میکرد:- شوما مالت تا به حال داشتی؟- مالت ؟ نه منظورتون چه مالتیه - مالت همون تب مالت.. من دو تا داشتم بزرگ کردم فروختم ..شما گارچ دوست داری؟- قارچ خوراکی- نه همون گارچ پوستیة من اینگدر قارچ گرفته بودم که می شد درو کرد فروخت یعنی دیشب در مهمانی از تصور فرزاد وسواسی با این روستایی آلوده جر خوردیم از خنده بخصوص زمانی که ظرفهای شام را شست و در نقش کارگر خانه با همان لهجه از همه خداحافظی کرد و کفشهایش را زیر بغلش و رفت