پست‌ها

نمایش پست‌ها از June, 2008
پایین فیلمنامه ام نوشتند: مشروط به متنبه شدن معصومه وبروز لطف الهی برای شبکه 3 مناسب خواهد بود

جوجه های عزیز من

گفتگوهای بین من و بازیگر نوجوانم:
- خانم گیس طلا دیدی هر چی کیف پرستومی خره کجه؟ خیلی کار سختیه آدم همیشه کیف کج پیدا کنه چون معمولا کیفا راست دوخته می شن اما پرستو می تونه کیفهای کج انتخاب کنه
- مائده نمی خوای فیلم بسازی؟
- نه می خوام از آخرین سال دبیرستان استفاده کنم چون آدم همیشه می تونه فیلم بسازه اما نمی تونه همیشه سال آخر دبیرستان باشه
- درسته...
- خانم گیس طلا من فهمیدم عمر آدم خیلی کوتاهه والان نصف عمرم رفته
- چطور؟
- من فقط 31 سال می تونم زندگی کنم تا سال 1400 چون بعد از اون تو تاریخ به جای 86 بایدبنویس 01 ویا 02 این خیلی دردناکه ..من فکر میکنم آدمهای که بین دوقرن زندگی می کنن خیلی بی چارن
- چرا مائده؟
- چون معلوم نیست مال چه قرنی هستن و حالا یکدفعه فهمیدم بیشتر آدما بین دوتا قرن هستن واین خیلی نارحت کننده است و ان موقع تصمیم گرفتم که 1400 خودم بمیرم
- اهان
- خانم گیس طلا همه آدما می رن ایتالیا ماکارونی بخورن اما من وموهد می خوایم بریم ایتالیا بستنی بخوریم و کاپوچیونو
-چرا؟
- چون مردم ایتالیا بستی خیلی دوست دارن تو اخبار شنیدم درخواست دادن تومجلسشون اجازه بدن مردم بستنی بخورن
- اها
- خانم گ…
همیشه بین احساس پشیمانی از انجام دادن کاری و احساس حسرت از انجام ندادنش ،اولی را انتخاب کرده ام
- برای این زنا چند پول می دی؟
- 100 تومان
- چند بار در ماه ؟
- سه بار
- سه بار در ماه پول زیادی نیست ؟300 هزار تومن!!!
- آقا ندیدی! اگه دیده بودی کلیه ات را هم می فروختی

:)

وای خدا مرگم بده ...چه اشتباه بزرگی شده ...تو تیتراژ سریال "مرگ تدریجی یک رویا" نام کارگردان به جای "جواد شمقدری" نوشته شده"فریدون جیرانی"...
وقتی می خوام مشق بنویسم می رم تو اتاقم ومادره تو هال می مونه ...هر از گاهی داد می زنم: عشقک من چطوره ؟ و با وجود تکراری بودن سئوال من ، جوابهای این شاعره متفاوته...الان گفت: خوبه هر چند قدر دخترشو نمی دونه!
نه حقیقتا این جمله منحصر به فرد نیست؟ معمولا مادرها فکر می کنن بچه ها قدرشونو نمی دونن نه بر عکس!!!
حالا داره کتاب کوچه می خونه ...کلا شاملو را خیلی دوست داره و هر از گاهی یکی از ضرب المثل ها را برای من هم می خواند و دو تایی از خنده می ترکیم: مار وقتی پیر می شه، قورباغه کو نش می ذاره....
دختر خاله زنگ زده می گه :اونجو خونه خالن؟ هرچی من میگم نه خونه دختر خالن...باز میگه: خونه خالن اونجو؟

اندر فواید تنهایی

مامانه خواهرک را یک هفته ای خوابگاه گذاشته اومده پیشم...از در وارد شد مدتی زیادی در آغوشم گرفت و اشک ریخت ...نگو خانم وقتی خواهری را برده خوابگاه یادش آمده که بیست سال پیش هم مرا در خوابگاه شهرستانی دور گذاشته و رفته... الان پشیمون شده و داره غصه می خورد که: من چطور دلم اومده گیس طلای 17 ساله 40 کیلوئی را تو اون شهر غریب تنها ول کنم ...
و من به یاد می آورم که من درآن شهر غریب چه خوش ها که نگذراندم...همه چیزاین چیزها را برای اولین بار تجربه کردم
خرید: نمی دونستم یک کیلو چقدره ...به مغازه داره گفتم انگور بریزه توکیسه تا من بگم کافیه...
آشپزی: سیب زمینی سرخ کردم، روغن و خلال ها را در ماهیتابه ریختم و گاز را روشن کردم وشروع کردم به همزدن .. همه به هم چسبیدند و به ظرف!
شستن: همه لباسها را ریختم توی تشت وچس مثقال پودر ریختم توش و شروع کردم مچ زدن..به جای مالیدن پارچه روی هم روی دستم می مالیدم 10 دقیقه بعد پوست دستم اومد بالا...
ورزش: هر آخر هفته از زیر سیمهای خاردار اطراف خوابگاه یواشکی به کوه می رفتم و عضو تمام تیمهای ورزشی بودم وهر هفته مسابقه داشتم دومیدانی، بدمینتون، بدنسازی...دو کیلو عضله! …

پیچیده

شاگرد سابقم زنگ زد...10 سال پیش که من معلمش بودم او دانش آموزی درس خوان، منتقد و تا حدی پرخاشگر بود که نمی خواست بدانم که دوستم دارد...انتظار داشتم که درآن شهرکوچک جزو معدود افرادی باشد که کنکور قبول می شوند...اما نشد وخودش هم ضربه سختی خود..اصلا انتظارش را نداشت وچند بار تلاش بیهوده همه اعتماد به نفسش را از بین برد....با اولین دوست پسرش ازدواج کرد...با مخالفت خانواده خودش و خانواده پسر...او که سالهای بی محبتی از پدر دیده بود فقط لج کرد بود که در جنگ با او پیروزشود و وقتی شد...فهمید که چه بیهوده بوده...همسرش مردی مهربان، کم حرف و تو سری خور است...قبلا از خانواده اش و حالا از همسرش...دخترک شروع کرد به در و دیوار زدن.. کلاس زبان رفت، به سرعت به نزدیکی تافل رسید و رها کرد...کلاس های کنکور نیمه کاره وحتی آرایشگری که استعداد خوبی در آن نشان داد...اما همین کلاس باعث شد بفهمد که زیباست ...حقیقتی که نا آگاه بود نسبت به آن...توانائی اش درگریم زیبائی اش را دو چندان کرد واین آغاز دردسر بود.. اول فقط جلب توجه می کرد وبعد فقط تلفن وبعد فقط دیدار وسرانجام این دیدارهای ساده به درگیری عواطف کشید.…
رو پله برقی یه پیرزن و پیرمرد پله آخر افتادند رو زمین و بقیه هم که با حرکت پله برقی جلو می اومدن به تدریج روی آنها می افتادند… اول سرها دیده می شود وبعد آدمها غیب می شدند.. کسانی که در بالا بودند و سرنوشت آینده شان را در پایین می دیدند جیغ و داد می کردند و سرانجام می افتادند و آنهایی که بالاتر بودند سعی میکردند بر خلاف جهت پله برقی بالا بروند و خود را به جای امن برسانند... و همه نگاه می کردند و می خندیند... یه دخترخاله پیرزن را کشید کنار و اون یکی دخترخاله پیرمرد رو و داستان تمام شد...
ولی خندیدم ها...
مانتو فروشه گفت: به بند از جلو، یه بند از پشت می بندی کمرت رگلاژ می شه...
احساس کردم ماشینم!!!
در کلاس زبانی که من می رم(بله احتمالا من تا آخر عمرم دارم می رم کلاس زبان) یه مرد میانسال هست که زودتر از موقع پیر شده ..لاغر و با دندانهای از دست رفته و همیشه هم یک لبخند کودکانه بر لبشه ... یک کوله پشتی کوچولو هم پشتش و سرعتش در یادگیری حیرت آوره...کتاب هم زیاد می خونه ..باولع...حضورش همیشه خیال من را راحت می کند که مسنترین عضو کلاس نیستم(اما گمونم خنگولترین هستم)امروز که داشتم بامعلم مون خاله زنک بازی در می آوردیم ماجرای اونو ریخت رو دایره ...
یک مدرک تحصیلی بالا دارد در رشته ای تو مایه فیزیک یا شاید هوا – فضا والبته از امریکا...یک شغل خوب و یک خانواده...و ثروتی که خودش بدست آورده.. بعد 6 سال پیش تصادف می کنه و حافظه شو از دست می ده ودیگه بدست نمی یاره..زنش طلاق می گیره وبچه هاش هم که بزرگ شده بودن و پی زندگی خودشون ... خودش می گه که غریبه های دوست داشتنی هستند...شغلش هم از دست می ده...حالا واسه خودش از اول شروع کرده و معلممون عقیده داره سرعتش در یادگیری به خاطر اینه که قبلا هم چندتا زبون بلد بوده و این حرصش در خوندن واسه همینه...
فکرمیکردم فقط تو فیلم هندی ها همچین اتفاقاتی رخ …
با کیسه های خرید در دستم به سمت خونه می رفتم...یه مرد میانسال چیزی گفت.. فکر کردم آدرس می پرسه ...بهش نزدیک شدم که درست بشنوم چی می گه و ...بعد شنیدم ... تا عمق جانم ترسیده بودم ...تا خونه دویدم...اومدم جلو اینه و به خودم نگاه کردم... مانتو کارمندی آبی رنگ، مقنعه و شلوار سورمه ای... بدون آرایش و خستگی پایان یک روز کاری در چهره ...و هیچ نشانه ای از جنسیتی که بتواند چنین تخیل سادیستیکی را ایجاد کند...به کجا می رویم؟
آقا من چقدر فرصت از دست دادم...امروز رفتم به دانشگاهی که توش درس می دم و این دانشجوی های عزیز نیومده بودن(ای خوشم می یاد از همچین دانشجوی هایی) منم تو اتاق استاتید هرچه کاغذ بودم خوندم تا یه مدتی بگذره بعد بگم: خب این دانشجویان بی انضباط هم که متاسفانه نیومدن ...بعد خودم جیم شم...تنها کاغذ باقیمانده روزنامه کیهان بود ... و وای محشر بود توش یه مطلب بود درباره فیلم به همین سادگی میر کریمی... "نوشته بود قهرمان این فیلم سمبول یک زن مسلمان ایرانی است اوزنی مومنه محجبه متدین چادری و خانه دار است که با وجود خیانت همسر چراغ خانه را همچنان روشن می دارد.. و پیام میر کریمی این بود که همانا که بزرگترین جهاد زن خوب شوهر داری کردن است..." وای سکته کردم از خنده
من اگرجای میر کریمی بودم آنقدر با سنگ می زدم تو سر خودم که بمیرم...وای خدا ..روزنامه رابالا گرفته بودم که بقیه صورتم را نبینید اما از شدت خنده روزنامه دردستم می لرزید...الان فقط متاسفم که چرا اینهمه عمر من کیهان نخوندم ...

جدا

پسرک رفته امتحان دکترا بده.. صبح تستی بوده بعد از ظهر تشریحی از وسط جلسه دوم ول کرده اومده بیرون ...می گه آخه اینجور که نمی شه باید یه فکری به حال ما شیرازی ها بکنن... یه جلسه اش کنن...اونم تستی فقط

شب خانه امان گلدی

عصر از آشوارده برگشتیم..حس غریبی داشت جایی که آینده اش غرق شدن زیر آب است...در آنجا یک خانه قدیمی چوبی و زیبا بود که عمرش تمام نشده بود،قطع شده بود...
امان گلدی منتظر ما بود و ما را به روستای نوسازشان برد....آنان از روستای قدیمی به دلیل بالا امدن آب دریا کوچ کرده بودند به اینجا و هنوز حسرت روستا و انبوه درختان زیبایش را داشتند که به آن بهشت گمشده می گفتند... در ده جدید حتی یک درخت هم نبود فقط خانه های آجری و نیمه ساز و زشت...سرانجام طیبه راضی شد که شام را خانه امان گلدی بخوریم با این شرط که طرز پخت غذا را یاد بگیرم و مواد اولیه اش را نیز ما بخریم...مهدی می گوید: من کلا هر غذای بخورم خود بخود می فهمم چطور درست شده !(وقتی امان گفت اسم نامزدش ماریه است بیتای احمق جواب داد اسم بچه فردین هم ماریه)
تا وقتی شام آماده شود امان ما را به دیدن روستا برد و رودخانه ای که از وسط ده رد می شود در انجا برای اولین بار سوار قایق های چوبی شدم...قایق های باریک بلند که با انعطافی حیرت انگیز که تا سطح اب می چرخید ولی برمی گشتند...ننوی دلپذیر و کمی ترسناک...امان گفت که سه نفری با این قایق به ماهیگیری قاچاق…

اشوراده

در مسیر زیاد پیش می اومد که از کسی بپرسیم چقدر به سر جاده مونده و اونام می گفتن نیم ساعت مثلا و بعدا معلوم می شد که طرف با موتورش منظور بوده یا با ماشین نه مثل ما پای پیاده...حالا از راننده ای که ما را به بندرترکمن می پرسیم تا ایستگاه قطار چقدر راهه...اونم که از صحبتهای ما ماجرای بالا را فهمیده بود زبل سریع گفت:
- یه 4 متر و یه 7 مترالبته با پای پیاده
همین راننده اطلاعات مفصلی به ما داد که چه کار کنی مو کجا برویم و همون هم گفت از بندر ترکمن ممکنه بلیط قطار پیدا کنیم...رفتیم راه اهن و مهدی پایین رفت وبرگشت و گفت:برای امشب بلیط نیست(همه در فکر فرو رفتیم) می دونم پیشنهاد احمقانه ای اما برای فردا شب بلیط هست ...و همه جماعت خل هورا کشان با هم تصیم گرفتند که یک روز بدون برنامه بیشتر بمونند ..راننده که اسم زیبایش امان گلدی بود پیشنهاد داد که به آشوراده برویم وپرسیدم چقدر راه اونجا گفت: 5 دقیقه و بعد با عجله اضافه کرد با قایق پیاده نمی شه رفت مهدی می گه : اگه طیبه است حتما یه راه برای پیاده روی پیدا می کنه طیبه با خونسردی می گه: بله کوله را روی آب می گذارید و باچوب دستی پارومی زنید مهدی هم همین…

شب پارک گرگان

به گرگان رسیدیدم و با کمک کوهنوردی مبل فروش جای مناسبی برای چادر زدن پیدا کردیم...یک پارک بودی با ساختمانی قدیمی در آن به نظر می رسید که روزی عمارت اربابی بوده که حالا پارک شده باشد با آن ردیف سروهایش... نوبت شام با گروه من بود و طبق معمول همکار های من غیبشان زد و مجبور شدم یک کوه سیب زمینی را به تنهایی پوست بگیرم...نه می توانستیم در پارک آتش روشن کنیم و نه خودمان چراغی داشتیم...همسایه هایمان یگ گروه بسیجی میانسال جنوبی بودند که با کنجکاوی دوستانه ای از من درباره ما سئوال می کردند و زمانی که متوجه آشپز بودن من شدند، یک در دیگ غول آسا به عنوان ماهیتابه، اجاق گاز و نمک به من قرض دادند. خودشان حسابی مجهز بودند و پشت ماشین همه چیز داشتند و اشپز حرفه ای شان چنان بوی ماهی راه انداخته بود که بیا وببین و به شدت نگران همکارش(بنده) بود که آیا می تواند یک دیگ سیب زمینی را سرخ کند یا نه!!!سرانجام با کمک بقیه سیب زمینی و سوسیس ها را سرخ کردم ولی انقدر دیر که نصف بچه ها به خواب رفته بودند اما حتی یک دونه سیب زمینی هم باقی نموند..بچه ها بساط قلیان را به راه انداختند که من به خواب رفتم ...آی ب…

جنگل ابر روز سوم

روز سوم
به خاطر ماجرای دیشب طیبه اجازه داد که تا 8 صبح بخوابیم اما کمتر کسی تونست از درد بخوابه..... صبح فردین رفته گوشه دیوار با یه چادر و می گه لطفا کسی توجه نکنه می خوام شلوارمو عوض کنم...طبعا همه بهش نگاه می کردم و او مدام مچ می گیره: ا ا ا شما چرا توجه داری؟
طیبه طبق معمول با اون روابط عمومی و کازیرمای غیر عادی که داره با مسئول شورایاری روستا دوست شده و حالا باکلی اطلاعات اومده مسجد و داره تعریف می کنه که مردم روستا حق ندارن گاوهاشونو تو جنگل ببرن برای چرا که مبادا جنگل خراب شه...اونوقت دولت با قاچاقچی های چوب همدسته...مهدی فورا سرش را توی یقه اش می کند و در حالی که طیبه را به یقه اش نشان می دهد با میکروفونی نامرئی صحبت میکند: بله بله خودشون هستن...بله شخصا به رئیس جمهور توهین کردن ...
من تمام لباسهای داخل کوله ام خیس شده وشلوار ندارم و پسرها به شیوه مانکنها جلوی من راه می روند تا من ببینم شلوار کدامشان به من می خورد(تو مسجد؟)
مسجد را جارو زدیم و به راه افتادیم ...روستای شیرین اباد را در نور صبگاهی دیدم با شربتی مخصوص خودشان که خیلی خوشمزه بود...و گلهای بابونه به صورت بوته های بزرگ د…

(روزدوم عصر) جنگل ابر

بعد از ناهار ابرها آنقدر بالا آمدند که ما را در خود فرو بردند...لباسهای گرم را بیرون آوردیم و به راه افتادیم نزدیک به هم ...تنها چند متر فاصله در مه ناپدید می شدی...باز هم آوازخوانان به راه افتادیم درخت ها تنک بیشتر و بیشتر می شدند وسرانجام به جنگل تبدیل شدند و مه تبدیل به باران ریزی شد که بسیار دلپذیر بود...بازار آواز و خنده وشوخی برپا بود..مهدی به اقای زمانی کلی تعارف زد که کوله او را برایش حمل کند وسرانجام زمانی که آقای زمانی پذیرفت و مهدی کوله را انداخت...به ثانیه ای چهره اش تغییر حالت داد و به سرعت گفت: آقای زمانی ..خوردم...
از آن به بعد تا آخر سفر تنها بردن نام آقای زمانی مترادف بود با..خوردن
اما به تدریج باران شدیدتر شد و گل ولای شدیدتر...تا مدتی قضیه به شادمانی گذشت پسرها به دخترها در حمل کوله ها کمک می کردند و فردین مدام چوب دستی می ساخت... بیتا با دو تا چوب دستی راه می رفت و من نگران سارا بودم که خود ماجرایی دارد...سارا یکی از آن دختران نابینا است که فیلم می سازد و کتاب شعرش هم چاپ شده و ...بله راهپیمایی هم می آید...چطور؟ خیلی بهتر از فاطمه که چشم دارد و 15 بار زمین خورد..…

روز دوم(صبح) جنگل ابر

شب قبل باد و باران شد و من شیرازی حتی سرم را از کیسه خواب بیرون نیاوردم چه برسد به رفتن داخل چادر...صبح مینی بوس دیروزی به دنبالمان امد و ما را تا نزدیکی روستای ابر برد و راننده وقتی فهمید می خواهیم بقیه راه را پیاده برویم نگاه عاقل اندر سفیه هی انداخت ورفت و به راه افتادیم...اول از همه یک هندوانه سنگین را به دلیل سنگینی اش به محض پیاده شدن از مینی بوس خوردیم....اول بیابانی بود هرچه جلوتر می رفتیم رنگ سبز بیشتر و بیشتر می شد هیچ درختی نبود فقط تپه های که به تدریج رنگ می گرفتند و عطری که مدام شدیدتر می شه وچه ها که ندیدیم...آویشن با گلهای بنفش،گون با گلهای قرمز،نسترن وحشی و معطر، گل گاوزبان سرافکنده، بابونه با گلهای زرد و سفید...مردم با ماشین هایشان از کنار ما می گذشتند و رو بر می گرداند تا دوباره مطمئن بشوند که این خل ها را دیده اند... برای خوردن صبحانه از مسیر جاده خارج شدیم و جلوتر که رفتیم مناظر سحر انگیرتر می شدند...گلهای دیدم که نامشان را نمی دانستم.آنقدر ریز و انقدر زیبا که اگر علم ژنتیک بزرگشان کند،تمام گلهای پشت ویترین ها باید برن جلو بوق بزنن..تار عنکوبتهایی پر از شبنم ..پروا…

روز اول عصر شاهرود

بایزید بسطامی را دوست دارم..ان کلام های کوتاهش و مقبره اش نیز همان بود که باید باشد ...چرا اصالت تا این حد دلپذیر است؟ من تا به حال گنبد های ایلخانی را فقط درس داده بودم و حالا برای اولین بار این هرم نوک تیز آبی رنگ را دیدم. می گویند که رنگ ابی این آجرهای لعابدر قابل تشخیص از تمامی کاشی های آبی رنگ دوران های دیگر است...جلوی یکی از درگاه ها ایستادم و انقدر بلند فریاد حیرت کشیدم که خودم جا خوردم...مگر می شود؟ چینش آجر ها مثل رقص بود ...بدون هیچ رنگی تنها اجر های خاکی رنگ که جابجاشده بودند و موج وسایه ایجاد کرده بودند و هر از گاهی یک آجر آبی که جلوه این خاکی را دو صد چندان میکرد...در مقابل گچبری محراب تعادلم را ازدست دادم و نزدیک بود بیفتم...اصالت شاید به معنای دردناک غیر قابل تکرار بودن است؟...معماری ایلخانی را دوست دارم این مهاجمانی که اسیر کشوری شدند که خود تصرف کرده بودند...غازان شاه برای بایزید مقبره را ساخته بود که طبق معمول خوابی دیده و بایزد منصرفش کرده بود و هنوز قبرش در وسط حیاط ول است اما در مقبره تا چند دهه پیش جسد سربازی بدون سر در ان بوده که به روسیه منتقل! شده شده و تصور ب…

روز اول(قطار تهران- شاهرود)

قطار اتوبوسی است و افراد زیادی مثل ما به کوله پشتی وکیسه خواب و چادر دیده می شوند وهمه به هم می گویند ایناهم "ابری" هستند
برای چک کردن بلیط ها اومدن طیبه بلیطها را میدهد و می گوید که بیست تا هستیم مرد به گروههای چهار نفری مودب و متین ما اشاره می کند و جلو می رود
- اینا هستن؟
- بله
- اینا؟
- بله هستن
- این خانمها؟
- بله بله اینا هم
ناگهان مرد به فاصله بین دو کوپه می رسد و تعدادی را می بیند که روی زمین بین مقادیر فراوانی پارچه پیچ درپیچ گم شده اند ..یکی یک میله را گرفته ..یکی انتهای پارچه را ..سر یکی با سوزن نخ در دستش از یک سوراخ بیرون زده شده و همه در حال دستور دادن به هم هستند:" ایندو بده ..نه نه ولش کن...داره در می ره...وای الان باز می شه ...فرو کن فروکن...
مسئول وحشتزده گفت:
- اینا هم با شما هستن؟
- بله بله
- دارن چی کار می کنن
- چادر می دوزن
- چادر؟
بچه ها داشتند یکی از بزرگترین چادرها را که در سفر قبلی پاره شده بود می دوختند
الهام را برای اولین بار با خودم اوردم این سفر، خد…
دختر خاله استرس داشته دکتر گفته پروپانول بخورده و کلرو دیازپوکساید..اونم خورده هی حالش بدتر شده و قلبش درد گرفته
شب معلوم شد اشتباهی قرص ضد اسهال خورده
حالا روده چه ربطی به قلب دارد ...الله و اعلم
تبصره:
فردا دارم می رم جنگل ابر...تشت آب یخ توصیه شده...

مرگ

خاله پروان مرد...دختر خاله مادرم بود...
12 سالگی شوهر کرد ...زمانی ماجرای شب عروسیش را برایم تعریف می کرد که داماد حتی فرصت نداده بود کفشهایش سفیدش را در بیاورد ...از همان ابتدا فهمید که چه همسر بی عرضه ای دارد..شروع کرد به خیاطی ...
6 بار زایمان کرد..زمانی که شوهر دختر اولش به سربازی رفته بود، مادر شوهر دختر را طلاق داد و دختر تا سالهای در کنار خاله پروان خیاطی می کرد تا سالهای بعد همسر دوم مردی چاق و معتاد شد.
همسر دختر دومش در جنگ کشته شد در حالی که بچه دومش را تازه به دنیا آورده بود و تا سالها بعد که بنیاد شهید خانه ای به آنها داد خاله پروان دختر و دو نوه اش نگهداری می کرد.
پسر بزرگش بعد از شش سال از سرطان مرد در حالی که دو کودک و همسرش را خاله پروان نگهداری می کرد.
دختر سوم در خانه مانده و بد اخلاق و عصبی است به خصوص به خاطر حضور دختر چهارم که عقب مانده ذهنی است و خاله پروان به شدت نگران او و آینده اش بود.
پسر دیگر پی زندگی خودش رفته و شوهر پیر ومعتاد تصادف کرده و مدتها است که در گچ است...
خاله پروان اما زنی شاد و سرزنده ،حاضرجواب و خوش گذران و اهل مسافرت و پر از داستان های محله..…