پست‌ها

نمایش پست‌ها از January, 2013

دیگر چه جای حیرت و خشم؟

رها خیلی عصبانیه 
به خاطر بچه هایی که تو آکادمی گوگوش کلیپ مسخره ای از شعر فرهاد درست کردند
رها عقیده دارد که این شعر فرهاد کاملا حماسی است و خیلی توهین آمیز است  که هنگام خواندن این کلمات پر شور، بایستی و پوزخند بزنی، می گوید نسل شما را نمی دونم اما نسل من تو این سالهای اخیر با فرهاد خیلی خاطره داره 
من میخندم و رها عصبانی تر می شود
به او دلداری می دهم که رها جان
ما از فرهاد مهمترها را ضایع کردیم او که جای خود دارد
ما از نسل محمد خوارزمشاه هستیم که جواهرات خزانه را در رودخانه انداخت اما به پسرش نداد تا با مغول ها بجنگد
ما لطفعلی خانه را زیر چهار مرد تنها گذاشتیم و به پاچه خواری آن خواجه رفتیم 
هرچه رشوه امیرکبیر از ما نگرفت خرج قاتلانش کردیم
صبح فریاد زدیم دورد بر مصدق ،عصر فریاد زدیم جاوید شاه 
ما همین هستیم، دقیقا همین مردمان دروغگوی،ترسو، خالی بند، زیر آب زنِ  بفرمایید شام ها  و آکادمی ها .....






یک روز خوب

امروز طرفهای گاندی جلسه داشتم اینقدر وسط خیابونها ایستادم تا کوه های برفپوشی  را ببینم که ابرهای سفید را بغل کرده بودند و اینقدر راننده ها با بوق هایشان احوال خانواده را جویا شده بودم که دیدم نمی شود باید یه جایی پیدا می کردم که بشود نشست و به دلِ راحت کوه را نگاه کرد یک چند تا تلفن زدم و آدرس کافی شاپی با این مشخصات خواستم که کسی نداشت بنابراین  رفتم پارک طالقانی حالا فقط تصور کنید بنده را  با چکمه پاشنه دار و پوشه و کلاسور که تلو تلو خوران  در شنهای پارک قدم می زنم بالاترین نقطه پارک را پیدا کردم و نشستم به پر کردن چشمام همه جا برق می زد  بوی عجیت بارون و برگ و خاک هنوز از انبوه برگهای سوزنی  زیر کاجها بلند می شد کلاغها که کنسرت محشری راه انداخته بودند و خدا را شاهد می گیرم که یکیش هم گفت : جان ابرها و کوه هم که بوس کناری داشتند اساسی عاشقهای جوان هم که سرما را بهانه کرده بودند و به هم چسبیده بودند مردی پشت سر من صدای گرمش را رها کرده بود با آهنگهای قدیمی چلچه ای می زد دلپذیر در آن سرمای دلچست و آفتاب ولرم  تنها چیزی که کم بود، یه استکان چای داغ بود  اما بوفه را بسته بودند به همین …

اندر عوالم دوستان دیوانه ای که من دارم

امروز من و نازنین و الهام قرار صبحانه خوری داشتیم در کافه وصال نازنین نیومد و من الهام نه صبح رفتیم یه املت اسپانیایی خوشمزه خوردیم و از فضای سبزی که داشت لذت بردیم کلی وراجی کردیم  و خندیدیمبعد اومدیم بیرون و رفتیم حراجی های بنتون و ... و از قیمت های بالا و جمیعت انبوه حیرت کردیم در رنگهای آبگینه های صنایع دستی غرق شدیم و به کتاب فروشی ها سر زدیم  هوا  و بارون خوردیم و کلی پیاده روی کردیمتا جانمان در آمد و  ساعت یک شد و برگشتیم خونه که نازنین اس ام س داده :سر وصال تو بلوار کشاورز یا طالقانی؟جواب دادم: بلوار کشاوزاس ام اس زده : جایی نرید الان می رسم 

خوشم می اومد کوتاه نمی اومد از دلبری

خانم میانسال جذابی با یه دسته گل بزرگ و سفید وارد تاکسی شدپیرمرد راننده گف:ت وای چه گلهای شادی داریدزن گفت :شاد نیست واسه مراسمه پیرمرد گفت: ولی خیلی خوش بو هستندزن گفت: نه اینا بو ندارن....دیگه خیلی وقته که گلا عطر ندارنپیرمرد گفت: پس این عطر وجود خودته که تاکسی را برداشته 

چطور فراموش کرده بودم؟

دیشب در خواب  به شهر دانشجویی ام برگشته بودم  تا در آنجا زندگی کنم و شادمان از اینکه تمام شادی های آن زمان دوباره باز می گردد، خانه ای در همسایگی خانه  شیدا گرفته بودم، فرشته نجاتی که درغربت آن شهر، خودش با تمامی فامیل شلوغ و مهربان و عزیزش خانواده من شدند و منتظر یک زندگی شادمانه و جدید و آفتابی بودمدر همان خوابفهمیدم کههمه چیز عوض شدهکاصادق، باغبان باغ دانشکده که نام تمامی گیاهان کوهی را می دانست ، دیگر نیستو باغی که همیشه از مسیر نهرش سینه خیز می رفتم و میوه هایش را می دزدیدم  و در خوابگاه پخش می کردم، پر از ساختمان  شدهو با این همه ساخت و ساز در دانشگاه، حتی دیگر نمی دانم کتابخانه کجاستاساتیدی که عاشقشان بودم و بی تابانه در شبهای شعر به دهانشان خیره می شدم، همه بازنشسته شده اندهمکلاسی هایی که مرا با آن همه کوه و روستا آشنا کرده بودند، با شوهر و بچه، درگیر قرض و قسط و بدهی هستند  و دیشب، تمام شب  در برف و تاریکی و تنهایی در آن شهر  زندگی می کردم تا بالاخره  در خواب  به یاد آوردم که
 شیدا،سالهاست که از سرطان خون مرده


عزیز خوب می خوای پز بدی پز بده چرا منو اسکول می کنی

- خانم شیرازی  تعطیلات پیش خواهرات نمی ری؟- نه  من ....-  پسرم امریکا ست، گفته باید حتما عید بیای پیشم . چه کار کنم برای ویزا؟- باید اول ...- آره وقت گرفتم دبی، مدارک چی می خواد؟- حسابتون باید...- آره 100 ملیون هست کافیه به نظرت؟- جز اون...- آره دو تا خونه به نامم  هست و یه باغ اونا رو هم ترجمه کردم  ،کی برم بهتره؟- خب تابست....- آخه تابستون اون یکی دخترم می خواد زایمان کنه . همین شوهرش، دامادم 100 میلیون ریخته تو ...حسابم

و رهایی از حجم عظیم غم که همراه با پرنده از سینه ام به آسمان پرتاب شده بود

پدر با چکاوکی کوچک برای من به خانه آمد. قفس نداشتیم، پرنده را درون سبدی وارونه انداختند و من تمام آن شب و فردایش  با غمی سنگین در سینه ام، به تقلای او برای رهایی  نگاه می کردم.فردا صبح رفتم تا به وظیفه هر روزم عمل کنم که خرید نان بود و چه کار سختی بود.نانوایی در انتهایی ترین نقطه پادگان نظامی بود که ما در آن زندگی می کردیم، آنجا در صف بین پاهای آدم بزرگها ایستاده بودم که پدرم آمد و مرا با خود به پشت نانوایی برد.
نانوایی آخرین ساختمان پادگان بود و بعد از آن کوه بود و دشت  و درختها..پدردست در جیبش کرده و چکاوک را بین دستان من گذاشت و من باوحشت و لذت، نرمی پرها و جنبش استخوانهای ظریفش را حس می کردم.پدر منتظر ماند و من دستهایم را بالای سرم بردم و آنها را از هم باز کردمچکاوک ثانیه ای مکث نکرد و مانند گلوله ای به آسمان شلیک شداین همه سال گذشته است
اما تنها کافی است تا چشمانم را ببندم و قاب آبی آسمان را با قلمبه های سفید ابر به یاد بیاوردم که  یه گوشه اش کله پدرم بود و در مرکز آن، نقطه سیاه رنگی که به سرعت ناپدید می شد

تصور کنید قیافه سردبیر را در حال مطالعه نقد بنده

گفته بودم یه مجله ای هست که برام کتاب می فرسته ،من می خونم ، نقدش را می نویسم و پولش را می گیرم. برخلاف تمام نشریات پول خوبی هم  می دهداما کتابهایشیعنی فکر کنم یکی از شکنجه های جهنم اینه که از این کتابها می دن به آدم (البته اونجا احتمالا مجموعه ده جلدی اش را با فونت سایز 9 می دن ) بعد می گن بخون فقط...بخون تا جونت درآدخلاصه من کتابها را معمولا توی مترو می خونم، همونجا یادداشت های نقد را بین صفحات کتاب می ذارم، بعد می یام خونه و این یادداشت ها را تایپ و ایمیل می کنمامرو قبل از ایمیل گفتم آخرین نگاه را به   نسخه تایپ شده بندازم که دیدم یه جا قاطی کردم نوشتم :مردیکه، دروغگو،ی حمال، حداقل کامل ارجاع بده 

شرمنده ام حافظ، فکر نکنم به این زودی به تو برسیم

در بین دخترهای گروه شعر و ادب فرهنگسرا،  پسربچه ای ده ساله است با گوشهای آینه بغلی و هوشی درخشان که به اصرار مادرش اجازه حضورش را در این جمع بزرگسال دادماینقدر که چشمهایش وقت شاهنامه خوانی برق می زند هی من کش می دهم این فردوسی را به بخش های پهلوانی که می رسم انقدر روی صندلی وول می خورد و زیپ کاپشنش را بالا و پایین می کشد که  حرص دخترها در می آیدامروز وقتی به پیروزی رستم بر دیو سپید رسیدیم چنان غش غش خنده ای سر داد  و آنقدر خنده اش مسری بود که تا مدتی هیچکس نمی توانست بخش خودش را بخواند

و همه فقط تماشا می کردند

 از سر کار بر می گشتم. پیاده رو باریک بود و من و موتورسوار نمی توانستیم از کنار یکدیگر عبور کنیم . من رفتم روی لبه جدول ایستادم تا او بتواند عبور کند اما او ایستاد و سینه  مرا را گرفت.در واکنشی غریزی با هر دو دست به سر و صورتش می کوبیدم اما  رهایم نمی کرد. جدال من و او مدتی طول کشید و سرانجام خودش بود که بی خیال  شد و رفت و اگرنه ضربه های من تاثیری رویش نداشت.وقتی رفت بر لبه باغچه از حال رفتم..تا  بعد که  بالاخره بلندشدم و خودم را تکاندم و به خانه رساندمدر تمام مدت این ماجرا ،آدمهایی در اطراف ما ، دور و نزدیک ایستاده بودند

و از پنجره صدای مادرانشان را می شنیدم که از اعدامها دفاع می کردند

برای  خودم و فسقلی های فرهنگسرا، فرفره درست کردم. فرفره های رنگی، قرمز و سبز و آبیبه حیاط  رفتیم و به آنها یاد دادم که چطور چوبها را جلویشان بگیرند و در باد بدوند
 و چه قیافه ای داشتند زمانی که برای اولین بار چرخش فرفره را می دیدند
آنقدر دویدیم که من خسته شدم و  نفس نفس  زنان زیر پنجره دفتر فرهنگسرا نشستم
و به تمرکز مضحک صورتشان هنگام دویدن نگاه می کردم و  می خندیدم

و امروز حمورابی بود که به ما لبخند می زد.

 در درس تاریخ هنر، به تمدن بابل که می رسیم، قوانین بی رحمانه و بی منطق حمورابی خنده دانشجویان را موجب می شود.من عمدا قوانین خشونت بار در 4000 سال پیش  را می خوانم تا  دخترها  حیرت کنند و پسرها  تیکه های بامزه بپرانند و کلی خوش بگذردمثلا:-اگر کسی سوراخی به خانه‌ای حفر کند (برای دزدی) شخص در برابر همان سوراخ باید کشته و دفن شود! -اگر مردی در جنگ اسیر شود و در خانهٔ او وسیلهٔ معاش هست ولی زن او خانه را ترک کند و به خانهٔ دیگری برود، آن زن باید به آب انداخته شود. -اگر کسی اتهامی به دیگری وارد کند و فرد متهم خود را به رودخانه بیفکند، اگر غرق شود، متهم کننده می تواند صاحب خانه او گردد. اما اگر رودخانه بی گناهی او را ثابت کند و او بی هیچ آسیبی بیرون بیاید،اتهام زننده باید اعدام شود و آنکه از رودخانه گذشته است، صاحب خانه او خواهد شد

چه بلایی سر شون اومده ؟!!!

تمرینی که هفته پیش سر کلاس داستان نویسی  داده بودم این بود که بچه ها  بر اساس یک ماجرا برگفته از صفحه حوادث روزنامه ،  یک روایت اول شخص از جریان بنویسند. تاکید کرده بودم که حادثه، جنایت نباشد.امروز دختر ها روایت های خود را می خوانند و همینطور خون بود که از چشم و گوش و دهان بیرون می زد و تکه های جسد بود که به اطراف پرت می شد.... احساس می کردم خون کف کلاس راه افتاده بود...به عنون جریمه  بردمشون توی باغ فرهنگسرا و  مجبورشون کردم با اون چکمه های خوشگل پاشنه دارشون " آنا مانا گیلاسی" و  "زو " و "آفتاب مهتاب چه رنگه" بازی کنن تا یه کم حالمون بهتر شه 

رکسی،نازی،یل،جود،هد

تصویر
 چینی های باستان عقیده دارند که چشم، آیینه روح است .به من تهمت شجاع بودن می زنند زیرا در این سفرهای بی در و پیکرم  بی مهابا به راننده وانت گاوی و یا موتور سیکلتی خاک آلود و یا مینی بوسی قراضه  اعتماد می کنم و همراهشان می شوم.یا شب را در خانه ای غریبه در روستای نا آشنا می مانمدر حالی که تنها دلیل منِ ذاتا ترسو این است که من به چشمهایشان نگاه می کنمزمانی هم که در چادر یک مرد افریقایی مجسمه های چوبی اش را خریدم ،به چشمهایش نگاه کردمو اکنون می دانم که بخشی از روحی زیبا در این سرچوبی پسربچه افریقایی در کتابخانه من استیا این گلیمی که روی صندلی انداخته ام.پیرمردی آن را بافته که خودش و کارگاهش در سوراخی بودند که برای فرار از گرمای نایین در زمین کنده بود و روح چشمهایش به زیبایی گلیمش بودو باز هم به همین دلیل است که به سرعت از شر برخی از هدیه ها خودم را خلاص می کنم ، هدیه های زیبا از چشمانی زشتو به جز اینها همه آدمها بخشی از روحشان را در غذایشان هم می گذارند. به همین علت غذای صاحبان قدیمی گیلانه  میدان  فردوسی خوب بود و فعلی ها  خوب نیست به همین علت است که در دست پخت دوستان من امروز، چنان ارواح…

روی کاغذه نوشته بود Calvin Klein2012

ترم خواهرک تمام شده اومد اینجا یه شب موند و بعد رفت شیراز پهلوی مادرکدیشب فیلمهای خوابگاهشان را برایم می گذاشت و من ترکیدم از خنده خب این بچه  ژن های هنری خانواده را به ارث برده و در نتیجه شبهای امتحان برای گشایش روح دوستان وحشتزده اش برنامه های هنری اجرا می کرده در یکی از برنامه ها تبدیل به شیخ  عرب چاقی شده بود که رقص شمشیر می کرد و در حین رقص سعی در دلبری از دخترها می نموداینقدر خوب هیزبازی می کرد که یکی از دخترها جدا از این شیخ نظرباز چندشش شده بود توی یه برنامه دیگه یه خواننده پاپ شده بود  و با میکروفونی که در واقع یه ملاقه بود و موهای افشان می خوند و این ور و اون ور می پرید و آخرش هم گیتارش را (که یک ماهیتابه بود)به زمین می کوبید این وسط دیدم یه کاغذ با نوشته ای روی آن، به پشت شلوارش آویزان است که معلوم نبود چی نوشته . ازش می پرسم: چی نوشتی اینجا خواهری می گه: آها این مارک لباس زیرخواننده است، دیدی از بالای شلوارشون می زنه بیرون 

حالش خیلی بهتر شده بود طفلکی

من به موقع گریه نمی کنموقتی کسی می میردوقتی کسی زخم می زندوقتی نا امید شدمگریه نمی کنماون وقت این اشکهای که نیامده اندخیلی بی موفع ظاهر می شنمثلا وقتی پیرزن خدمتکار مدرسه داره از مرگ مادرش در چهل سال پیش حرف می زنه یا وقتی تلوزیون داره  آگهی تبلیغاتی درباره سرنوشت کودکانتان وبیمه و این خزعبلات  نشون می دهحتی  زمان کارتون دیدنباور می کنید  من حتی برای عصر یخی و   سید اون تخم دایناسورهاش هم گریه کردمیعنی رسما آبروریزیهمه این را گفتم که بگم من  امشب از ساعت 8 که این فیلم را گذاشتم تو دی وی پلیر یه بند داشتم عر می زنم تا  وقتی که  تیتراژ اومد بالاآخرش که پسره نامه بابا هه را پیدا کرد دیگه به هق هق و سکسکه افتاده بودم  که  زنگ درو زدناشکارو پاک کردم و درو باز کردم که دیدم خانم همسایه گریان و هراسان منو بغل  می کنه: که دیگه طاقت نیاوردم اینقدر گریه کردی صدات تا پایین می اومد بگو چی شده ؟ من چی کار می تونم برات بکنم؟البته به این موضوع هم توجه کنید که اولین بار بود داشتم ایشون را بملاقات می کردم حالا  این منو بغل کرده من روم نمی شه بهش بگم داشتم فیلم نگا می کردمبهش گفتم یکی از دوستامو از دست …

تا هنگام خروج چشم از زمین برنداشتم

باید یه عکس پرسنلی می گرفتم برای یه کارگزینیبا مقنعه و بدون آرایش رفتم یه عکاسی سر راههمین که وارد آتلیه شدم فهمیدم پیرمرد این کاره استنوری که به صورتم داد از اون نورهای بود که کسی خرج عکس پرسنلی نمی کنه از اون نورها که  عکاسها دیگه حوصله شو ندارن الان همه دو تا پروژکتور کور کننده می ذارن دو طرف  صورتت و بنگ... عکس یه قورباغه پرس شده تحویلت می دناما پیرمرد خوب می دونست چه سازهایی را از تاریکی بیرون بکشد و چه  ناساز هایی را پنهان کنزمانی که پسرش عکس را روی مونیتور نشانم داد ، آنقدر خوب بود که جا خوردمپیرمرد حالت مرا که دید لبخندی زد تو مایه : ماییم دیگه بعد  من به عکس از چشم  متصدیان امر نگاه کردم و با کمک پسرش و فتوشاپ شروع کردیم به از بین بردن زیبایی ها رنگ لبها را کم کردیمسیاهی مژه و ابرو را گرفتیم برق چشمها را کور کردیم و یک نوار کلفت و سیاه بالای پیشانی انداختیمپیرمرد پشت سر من ایستاده بود و  فقط آه می کشید

ایرانیان بی صفت

مادرک می گه- گیس من نم دونسم ای دیوار برلن فقط 28 سالش بوده - 28؟ منم نمی دونستم- آم فکرش بکن، ای مردومون آلمان شرقی تو همی 28 سالو آدموی بدی شدن...دیدی  از وقتی دیوارو رمبیده و اوری ها اومدن ای ور، چقد جرم و جنایت زیاد شده تو آلمان غربی؟- خب آره  شنیدم- غصه ام همی یه دیگه  ..ما هم تو  ای سی سالو شدیم مثل اونا ...حتی اگه دیوارا از دورمون بردارن ...ما هم دیگه خیلی بد شدیم ...بی صفات شدیم ...دیگه فویده ای نداره 

طبعا امیر

صبح زنگ زده پشت تلفن برام یه ماهور محشر با سه تار زده می گم: ممنون ،عالی بود، کلی انرژی گرفتم ، الان می تونم پاشم کل خونه را تمیز کنم می گه : صبر کن ...صبر کن یه شور هم برات بزنم، بلکم اومدی خونه ما را هم تمیز کردی

فقط مشکلش اینه که نمی دونی داری خورشت می خوری یا افترشیو با عطر هلو

در یک اقدام آوانگارد به جای آلو بخارا، برگه هلو سوغات بجنورد را انداختم تو خورشت مرغ و هویج...
و نتیجه ؟
عطر شگفت انگیز هلو، تمام خانه را برداشته
جا دارد که بگویم:
.
.
و تو چه می دانی که خورشت هلو چیست؟

و تنها سوزش خارهایش برایم باقی مانده است

گلهای  نسترن در انتهای باغ بودند، پدربزرگ می گفت که باید صبح زود قبل از آمدن آفتاب گلها را بچینی و اگرنه عطرشان می پریدچادری کودکانه را دور گردنم گره می زدم، از بین پاهای خفتگان رد می شدم  و به انتهای باغ می رفتم بزرگترها همیشه مرا با مارهای می ترساندند  که  صبح زود برای عروسی کردن بیرون می آیند! و جوی آب بزرگی که زیر بوته های نسترن پنهان بود و اگر پایت سر می خورد  و در آن می افتادی ،دریاچه نمک پیدایت می کردند!اما عطر گلهای نسترن چنان جادویی داشتند  که می توانست ترس از مار و  آب را بی رنگ کند. صدایشان مرا هر روز صبح از رختخواب بیرون می کشید و فانوس را بر می داشتم، فانوسی که نمی دانم چرا روشن بود و جایی آویزان شده بود که قد من به آن می رسیددر تاریک و روشن هوا با فانوس پدربزرگ  که سایه های درختان کاج  دو طرف راه  را هولناک تر می کرد، خود را به انتهای باغ می رساندمگلهای نسترن مانند ستاره های درخشان راه را به من نشان می دادندعطرشان با صدای جوی آب پنهان در زیرشان و صدای گنجشگهای که در حال بیدار شدن بودندقدِ من کوتاه بود و نسترن های مغرور فقط در شاخه های بالایی گل می دادندروی نوک پاها می ای…

با نگرانی و اضطراب

 دوستم داره ماشین را پارک می کنه ،تو آینه نگاه می کنه و زیر لبی با خودش می گه: فکر کنم کونم کجه....پیاده شدیم ، دختر سه ساله اش با دقت به پشت مامانش نگاه می کنه می گه : ولی مامان کونت خیلی قشنگه که !!!

به قول فردوسی پور، چه می کنه این شاه داماد در زنانه

ماجرای رها و پسرک را برای امیر تعریف می کنم ، می گه :چه خوب، بعد صفر ما هم با اونا مراسم عقد و عروسی می گیریم تا خرجمون نصف بشه
می گم: نه بابا پسره مذهبیه، زنونه مردونه جدا می گیره
می گه: اشکالی نداره که من می رم زنونه ،اون بره مردونه

حالا مگه می شه به قیافه رها در اون لحظه نخندید

رها که معرف حضور همتون هست همسفر جاده های من یه نفر واسطه خیر شد و یه آقا پسر بچه مثبت با دین و ایمان  را به رها معرفی کرد واسه ازدواج. رها هم یک کمی بالا و پایینش کرد و دید خودش بی دین و ایمون و  اون بچه مسلمون اینا ...بنابراین جواب رد بهش داد اما پسره ول نکردبعد رها خیلی روشنفکری براش اختلافاتشان را توضیح داد باز پسره ول نکردبعد رها یه جنبه های از لایف استایل خودش را نشون پسره داد که طبعا پسرک باید رم می کرد می رفت باز جواب نداد بعد رها گذاشتش تو ریجکت لیست باز جواب ندادو پسره شرع کرد به ارسال اس ام اس به مدت دو هفته که  از اصرار و التماس شروع شد به نفرین و ناله  رسید و آخرش شد توهین و تحقیر که رها قاطی کردتوجه کنید که رها به شدت آدم مودبی است .خیلی مودب  و خونسرد و جدای این همه  برای شخصیت انسانی به شدت احترام قائل است و رساندن او به چنین درجه از خشمی کار هر کسی نیست خلاصه رها آن چنان کیسه ای به تن پسرک کشید که من نگران آسیبهای روانی وارده به پسر شدم و البته مطمئن که بعد از شنیدن این جملات سوزنده  هر آدمی سالمی می رود پشت سرش را هم نگاه نمی کند که امشب پسرک اس ام اس زدحلال و حرام ر…

دکتره از شدت خنده نمی تونست ژل بزنه

وای فکرشو بکنیدمن امروز رفتم سونوگرافی درست وقتی خانم دکتر بلوزم را بالا زدیادم اومد نقاشی غزل روی شکمم را پاک نکردمیه هری پاتر بود که دهانش ناف من بود 

خیلی به دلم نشست

امروز تو خیابون یه پارچه برای تسلیت زده بودن، روش نوشته بودصخره ای از کوه اندوهتان را بر شانه های ما بگذارید

می شه برام دقیقا توضیح بدی باید چی کار کنه تا تو بفهمی که سرکاری کلا؟

- خیلی هم خسیسه- یادمه اون روز تو کافی شاپ برای همه چای سفارش داد  برای خودش کافه گلاسه ، چرا با هاش بهم نمی زنی؟- اصلا  به من ابراز علاقه نمی کنه -  می گفت این کار بچه بازیه ،چرا باهش به هم نمی زنی؟- از دوستام هم متنفره - آره از منم خوشش نمی یاد، چرا باهاش بهم نمی زنی؟- مدام سعی می کنه منو سرزنش کنه و اثبات کنه بهم اشتباه کردی- یادمه می گفت نباید ماشین بخری، چرا باهاش بهم نمی زنی؟- هیچ حرفی برای گفتن با هم نداریم نه کتاب می خونه نه فیلم می بینه - اوهوم اون روزی می گفت ابوریحان بیرونی عرب بوده چون اول اسمش ابو هست،چرا باهاش بهم نمی زنی؟

یه سئوالاتی هم درباره دوست پسر پرسید.چی جواب دادم یعنی؟

غزل اون دوست قدیمی من یادتونه ،همونی که آرنج دوست داشتحالا سیزده سالشهو با مادرش رفته انگلیسو اونجا درس می خونهدیشب اومد پیش من بمونه ، اون رو تخت خوابید و من پایین تختنمی دونم چند ساعت یه کله با دهانی متحرک از بالای تخت آویزون بود و حرف می زد و حرف می زد و حرف می زدتازه سیم هم به دندوناش انداخته بودم و لهجه دار هم شده بودهر از گاهی هم که خوابم می برد، ولوم صداش بالاتر می برد و بعضی وقتها هم از از اون بالا آویزون می شد پتوی منو می کشید تا بیدار بشم و بقیه زندگی پر ماجرا و هیجانش در مدرسه انگلیسی ها برایم تعریف کند، حتی یه جایی با پرنده های چوبی افریقایی بالای تختم به زبان اختراعی افریقای حرف زدنمی دونم کجای داستان طولانی اش خوابم بردالان که از خواب بیدار شدم خیلی از حرفاش یادم نیست اما احساس حسادتم را به یاد دارمدیشب دلم می خواست دوباره به دنیا بیامسیزده ساله بشم و مثل غزل برای درس زبان فرانسه ماجرای سینما رفتم را بنویسمبه پسر همکلاسی که در تمام صفحه انشایش نوشته بوده :ما به دیدن تن تن یک رفتم ،بعد به دیدن تن تن دو رفتم، بعد به دیدن تن تن سه رفتیم بخندمو برای کلاس ادبیات انگلیسی کتاب …

تو یخچال

دفترچه بیمه ام را مدتی بود گم کرده بودمامروز پیداش کردمتو کیسه دارو ها بود

امروز بعد از سالها خیاطی کردم

تازه که به تهران آمده بودم زیاد خیاطی می کردمدانشجوی بی پولی بودم در شهری غریب و خیاطی منبع درآمد خوبی بود، پنهان از خانواده ای که نمی دانست گزینش آموزش و پرورش رد شده ام و مدتهاست که حقوقی در کار نیست امروز یک پالتو چهارخانه برای خودم دوختم، بدون جیبدوست داشتم جیب داشته باشد اما به مدل لباس نمی آیددر آن سالها همیشه  لباسهایم جیب داشتجیب علاوه بر اینکه دستهای سرمازده را اندکی گرم می کردیه جایی هم بود برای دستهایی خجالتی که صاحبشان نمی داند با آنها چه کندجای خوبی هم بود برای چیزهای که همیشه گم می کردم ،بعضی وقتها ها یک جیب را خودت بر می داشتی و دومی را با دوست سرمازده ات تقسیم می کردی و سعی می کردی که هماهنگ با هم راه برویخب بیست سال گذشته دنیا خیلی عوض شده  دیگر نگران کرایه آن  زیر زمین کوچک در انتهایی ترین نقطه  تهرانسر نیستم مجبور به پیاده روی های طولانی در سرما برای رسیدن به آنجا هم نیستمکیفهایم آنقدر جیب دارند که دیگر چیزی را گم نمی کنمدستکش های چرمی زیبایی دارم که از  یه حراجی در رم خریده ام خانه گرمی دارم  که تا مترو دو قدم  فاصله داردحتی دیگر به اندازه قدیم هم خجالتی نیستم اما …